به مناسبت چهاردهمین سالگرد شهادت شهید صیاد شیرازی
عملیات شیندرا 21 فروردین ماه یاد آور شهادت امیر شهید سپهبد علی صیاد شیرازی است که بطور ناجوانمردانه به دست عوامل نفاقِ جیره خوار اجنبی صبحی خون آلود و درد آور را برای خانواده، دوستان، همرزمان، و همه ملت ایران رقم زد و خاطره ای غم انگیز را برای همیشه در این آغازین روز بهاری در دل و یاد دوست داران شجاعت و پایمردی و اخلاق و جوانمردی به جای گذاشت.

ضمن گرامی داشت چهارهمین سالگرد شهادت آن یار صمیمی رزمندگان، به همین مناسبت مطالب ویژه ای در ارتباط با آن فرمانده شهید برای استفاده علاقمندان منتشر می شود. از جمله این مطالب باز خوانی اولین عملیات رزمی آن شهید بزرگوار بعد از پیروزی انقلاب اسلامی از زبان خودشان است که توسط مرکز اسناد هیئت معارف جنگ در اختیار سایت قرار گرفته . روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.  (مدیریت پایگاه)  

آغاز عملیات شیندرا

هیچ کدام از کسانی که داخل بالگرد سوار شده بودیم ، همدیگر را نمی شناختیم . خلبان عابدی ما را در شیاری پیاده کرد که در نزدیکی دهکده شیندرا قرار داشت .

با توجه به درجه نظامی و سوابق تجربه، خود به خود از بقیه ارشدتر بودم بنابراین به طور طبیعی سرپرستی آن گروه را به عهده گرفتم . هر چه به آنها می گفتم آنها هم گوش می کردند. پس از اینکه از بالگرد پیاده شدیم ، آلونکی که در یک مزرعة کوچک در آن نزدیکی قرار داشت ، توجه ما را به خود جلب کرد. به طرف آلونک به راه افتادیم . پیرمرد و پیر زنی به همراه یک پسربچة حدوداً هشت ساله جلوی آلونک ایستاده بودند. آنها با مشاهده ما خیلی وحشت کردند. درحالی که سعی کردم آنها را آرام کنم پرسیدم : آیا شما از محل مهماتی که گروهکها مخفی کرده اند، خبر دارید؟ آنها همین طور زل زده بودند و ما را نگاه می کردند. چیزی هم نمی گفتند . معلوم نبود عمداً خودشان را به نفهمی زده بودند و یا اینکه واقعاً فارسی بلد نبودند. بالگردی که ما را ترابری کرده بود، درسقف پرواز کوتاه منطقه را دور می زد. هنوز سه – چهار دقیقه ای از صحبتهای ما نگذشته بود که ناگهان صدای گلوله ای شنیده شد و همان موقع احساس کردم که گلوله از بغل گوشم رد شده است. تا آن لحظه زندگی، این اوّلین گلوله ای  بود که از کنارگوشم عبور کرده بود. بلافاصله متوجه شدم که توی تله افتاده ایم. اطراف ما را ارتفاعات احاطه کرده بود و نقطه ای که ما ایستاده بودیم تقریباً قعر دره بود. اگر چه درة خیلی تنگی هم نبود ولی کاملاً در محاصره بودیم. همان لحظه فکری به خاطرم رسید و به همراهان گفتم:« باید در جهت مخالف صدای گلوله از یال  مقابل بالا  برویم . اینجا که ایستاده ایم جای مناسبی نیست و ممکن است دوباره به طرفمان تیراندازی کنند.» همگی به حالت دو حرکت کردیم تا اینکه به بالای ارتفاع رسیدیم  بالا رفتن ما حدود  10 الی 12 دقیقه طول کشید .

ورود شهید چمران به صحنه نبرد

همین که خودمان را به بالای یال تپه رساندیم، مشاهده کردیم که دو فروند بالگرد214 آمدند و در یال مقابل، که حدود 400 الی 500 متر با ما فاصله داشت، روی زمین نشستند و نفرات خود را به سرعت پیاده کردند. فاصله به حدی بود که با چشم غیر مسلح همه چیز را به وضوح می دیدیم. اوّلین کسی که از بالگرد ها پیاده شد، شهید دکتر چمران بود، با یک قبضه اسلحه یوزی و لباس چریکی و کلاهی که همیشه برسرداشت و او را از دیگران کاملاً متمایز می کرد. به محض اینکه پیاده شدند، بالگردها با سرعت به پرواز  درآمدند و اوج گرفتند. همزمان عناصر ضد انقلاب، آتش بسیار سنگینی را بر روی نفرات شهید چمران متمرکز کردند. آنها هم مثل اینکه محل اجرای آتش را می دیدند، شروع به تیراندازی  متقابل کردند. تبادل آتش حدود 14ـ 15 دقیقه  با شدت هرچه تمام تر ادامه یافت. البته درتمام این مدت ما که عقب تر بودیم از این تبادل آتش در امان بودیم. همه ما روی زمین دراز کشیده بودیم و تنها صحنه درگیری را نگاه می کردیم. در آن شرایط نمی دانستیم چه باید بکنیم . فکر کردم همانها که دارند می جنگند، کفایت می کند. بعد از حدود15دقیقه، بار دیگر بالگردها به سرعت بازگشتند و در عرض چند ثانیه نشستند و همه را سوار کردند و با خود بردند. بالگردها ما را جا گذاشتند. بالگردها رفتند و ما ناگهان متوجه شدیم که جا مانده ایم. نزدیک غروب آفتاب و به قول خلبانها نزدیک « سان ست» بود و دیگر فرصت پرواز مجددی پیش بینی نمی شد. منطقه کاملاً  نا امن بود و ما هم درآن وسط مانده بودیم. درآن شرایط تصمیم گیری بسیار دشوار بود. یک لحظه به فکرم رسید که ماندن در آنجا صلاح نیست، لذا به همراهان گفتم اینجا یال است و احتمال خطر بیشتر است، بهتر است هرچه زودتر  برویم به طرف قله کوه. همه به حرفم گوش کردند و به سرعت از لا به لای درختان گذشتیم و به سمت قله به راهمان ادامه دادیم. با وجود آنکه همه خسته شده بودند، اما هر طوری بود به قله رسیدیم .

برفراز قله، پرواز بالگردهایی راکه از سردشت به طرف بانه در حال پرواز بودند باحسرت و تأسف مشاهده می کردیم و مطمئن بودیم که آنها دیگر باز نمی گردند، چون به علت وجود ناامنی در سردشت بالگردها به هنگام شب در آنجا نمی ماندند و به پادگان بانه که امنیت بیشتری داشت می رفتند. درآن لحظه هیچ تصوری از علت اینکه چرا جا مانده ایم، نداشتم و فکرم در این مورد به جایی نمی رسید .

 اعلان فرماندهی

احساس کردم که از آن لحظه به بعد باید با اتکا به قدرت خودمان عمل کنیم و لذا به گروه اعلان کردم : برادران ! توجه کنید من سروان علی صیاد شیرازی هستم و ازاین لحظه به بعد فرمانده شما هستم. دوره های« چتربازی »و« تکاوری» را گذرانده ام و اطلاعات لازم نظامی دیگر را هم در اختیار دارم و خیالتان از این جهت راحت باشد. همة  این حرفها را بایک حالتی گفتم که هم برای خودم احساس تکلیف بود و هم برای آنها ایجاد اطمینان و اعتماد می کرد . همان وقت اوّلین دستور خودم را صادرکردم و به آنها گفتم : باید تاصبح روی همین قله بمانیم و برای اینکه از حمله دشمن درامان بمانیم لازم است دور قله یک« دفاع ساعتی» بگیریم و اگر تا صبح هم شده، مقاومت کنیم .پس ازاینکه این دستور را دادم لحظه ای پیش خودم فکرکردم که چه گفته ام وچه دستوری  داده ام! مقاومت تا صبح یعنی چه ؟ بالای قله یک نقطه شاخص بود و همه ما را  می دیدند و از هر طرف هم می توانستند به ما نزدیک شوند و ما را به محاصرة خود درآورند . علاوه  برآن اگرمی خواستیم تاصبح روی آن قله مقاومت کنیم، نیاز به مهمات داشتیم  و می بایستی برای خود سنگر و پناهگاه لازم درست می کردیم که هیچ یک از آنها و حتی امکان تأمین آن را هم نداشتیم . بنابراین ماندن و مقاومت کردن درآنجا معنایی نداشت. بدین ترتیب به طور ذهنی نتیجه گرفتم که اوّلین دستوری که صادرکرده ام دستوری غلط و غیرمنطقی بوده و باید در آن تجدید نظر کنم؛ اما هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نیامد. درآن لحظه ناخود آگاه حال توسل به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به من دست داد و با یک زمزمه کاملاً پرمعنا دعای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زیر لب خواندم .

طرح ریزی عملیات

اصلاً می خواهم بگویم بلافاصله پس از پایان دعا ، طرح عملیاتی در ذهنم نقش بست . طرح این بود هرچه سریع تر باید آن محل را ترک کنیم. هوا تازه تاریک شده بود و احتمالاً آنها هر لحظه به ما نزدیک تر می شدند. فاصله آنها با ما کمتر از400 الی500 متر بود. تنها دو عارضه از ما دور بودند، لذا فرصت زیادی نداشتیم. می بایستی هرچه سریع تر برای خروج از آن تله اقدام می کردیم. حال به کجا، معلوم نبود. راهنمای کُرد که همراه ما بود گفت :« آن چراغهایی که از دور می بینید، چراغهای شهر سردشت است.» پرسیدم: ازکجا باید برویم؟ گفت:«اگر ازجاده برویم حتماً گیر می افتیم. بهتر است از بیراهه برویم.» گفتم : پس بیراهه را من تعیین می کنم. کوتاه ترین راه، مستقیم است. فقط ممکن است فراز و نشیب بیراهه غیر عادی باشد. هرکجا به مانع برخوردیم، مانع را دور می زنیم.

همانجا یک آموزش ده دقیقه ای به همراهان دادم. چند تا موضوع مهم را که درآن شرایط مورد نیاز بود، به طور خلاصه برایشان شرح دادم. گشتی در شب، سازمان رزم گشتی، قطب نماچی، وظیفة نفرآخر، شمارش درحرکت، آمار گیری درحرکت، حرکت در شب با تفنگ، چگونگی جلوگیری از سر و صدا به هنگام حمل تفنگ و… از جمله موضوع هایی بود که آن شب به همراهان آموزش دادم. همه به دقت به حرفهایم گوش می کردند. بعد هم به آنها گفتم: به هنگام حرکت هر بیست متری که رفتیم، می نشینیم و استراق سمع می کنیم اگر خبری نبود، دوباره راه را ادامه می دهیم تا از این دره عبورکنیم. این درّه جای خطرناکی است. باید هرچه زودتر ازآن عبورکنیم. پس از اینکه همه را توجیه کردم، به راه افتادیم. شاید حدود 45 دقیقه تا یک ساعت طول کشید که از آن درّه گذشتیم و رسیدیم به آن طرف ارتفاع. آنجا یک نفس راحتی کشیدیم. چراغهای سردشت از آن نقطه ای که بودیم، به وضوح دیده می شد.گفتم: از اینجا می رویم به طرف سردشت.

حدود دو ساعت و نیم راه رفتیم که با آن یک ساعت قبلی به حدود سه ساعت و نیم رسید. هرجا که صدای پارس سگ می شنیدیم و یا به نزدیکی آبادی  می رسیدیم، از آنجا فاصله می گرفتیم و منطقه را دور می زدیم تا مسیر حرکت ما مشخص نشود. به خصوص اگر صدای گله گوسفندی می شنیدیم، معلوم بود که آغل گوسفند در نزدیکی ما قرار دارد.

دیگر همگی تشنه و گرسنه شده بودیم. خستگی در همه کاملاً مشهود بود. آنهایی که آموزش نظامی ندیده بودند، وضعشان بدتر از دیگران بود و به خاطر راهپیمایی در یک منطقه کوهستانی بسیار احساس ضعف می کردند و می گفتند:« پاهایمان تاول زده. توان راه رفتن نداریم. بهتر است بنشینیم و استراحتی بکنیم.» اما به آنها گفتم:« در این شرایط نشستن به هیچ وجه جایز نیست.» فقط به مدت ده دقیقه به آنها راحت باش می دادم و بعد به راهمان ادامه می دادیم. کم کم به جای هموار و سراشیبی رسیدیم که جاده از آنجا عبور می‌کرد، راهنمای کرد برای ما توضیح داد که این جادة« ربط» است و ما داریم  به مقصد نزدیک می‌شویم. راهنمای کرد افزود که ما در نزدیکی«پل کُلته» (سه راهی ربط – سردشت – بانه ) هستیم و درآن طرف پل یک پاسگاه ژاندارمری است که اگر صلاح بدانید به آنجا برویم و به آنها بپیوندیم . ولی باید خیلی با احتیاط به آنجا نزدیک شویم ،چون ممکن است ما را با تیر بزنند. گفتم :«بسیارخوب همه اینجا باشند.» آنگاه همه را درآن دامنه آرایش تاکتیکی دادم و به صورت درازکش خواباندم. به راهنمای کُرد گفتم:« آماده باش تا با هم برویم به طرف پاسگاه.» با هم حرکت کردیم اما همین که از جاده گذشتیم، راهنمای کرد ایستاد و گفت:« من دیگر جلوتر نمی آیم .» گفتم چرا نمی‌آیی؟ گفت:«اینها بدون ایست می زنند، چون اینجا محل تردد خودی نیست.» گفتم:« پس تو همین جا باش‌، بالاخره باید با آنها تماس بگیریم . »

حرکت  به طرف پاسگاه  ژاندارمری

درحالی که تفنگم را دست فنگ کرده بودم در تاریکی شب به طرف پاسگاه به راه افتادم. پاسگاه در کنار پلی قرار داشت. تمام مسیر را از روی جاده همانند یک عابر عادی حرکت کردم . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه به حدود بیست متری پل که رسیدم ناگهان صدای شلیک گلوله ای مرا در جای خود میخکوب کرد. این دومین گلوله در طول زندگی ام بود که احتمالاً به طرف من نشانه گیری شده بود. البته این بار از بغل گوشم رد نشد چون ظاهراً شلیک هوایی و برای هشدار بود. بلافاصله روی زمین دراز کشیدم و با صدای بلند اعلام کردم که « خودی هستم مرا نزنید.» صدایی از طرف پاسگاه که به وضوح شنیده می شد ، گفت :« کی هستی؟» خودم را معرفی کردم و درجه و نام و نشانم را برایش گفتم . نام من برایش کاملاً  بیگانه بود و از این رو گفت:«برایم ناشناسی، اگر مسلح هستی، تفنگت را روی زمین بگذار، دستهایت را بالا بگیر و بیا جلو.» تفنگ را به ناچار روی زمین گذاشتم و برای اوّلین  و آخرین بار در زندگی دستهایم را بالا گرفتم و آرام به طرف پل به راه افتادم.

جلوی پاسگاه که رسیدم، یک نفر با درجه استواری در حالی که تفنگی در دست داشت، ایستاده بود و مرا با دقت زیر نظر گرفته بود. کارت شناسایی ام را به او نشان دادم. دیگر اطمینان پیدا کرد که خودی هستم، اما در حالی که با هم در حال صحبت بودیم، از روی برج نگهبانی پاسگاه، آتش شدیدی روی دامنة مقابل باز شد، همان جا که بقیه همراهان من موضع گرفته بودند، مثل اینکه دیده بودند عده ای آنجا هستند . بلافاصله فریاد کشیدم و گفتم : « آنها را نزنید ، خودی هستند. » سرانجام با بی سیم و تلفن پیام دادند و تیراندازی قطع شد. نگران بودم که مبادا بچه ها مجروح شده باشند، اما خوشبختانه به کسی آسیبی نرسیده بود و همگی به سلامت وارد پاسگاه شدند. ساعت حوالی یازده شب بود، البته آن موقع هنوز تکبیر گفتن به عنوان شعار پیروزی و موفقیت رایج نشده بود و لذا تنها چیزی که درآن شرایط به ذهنم رسید این بود که به همراهان گفتم:« هنوز نمازمان را نخوانده ایم. برویم نمازمان را بخوانیم و خدا را شکر کنیم.» به رئیس پاسگاه گفتم:« به سردشت بی سیم بزنید و اطلاع بدهید گروهی که مفقود شده بودند  به پاسگاه رسیدند. » آن گاه شب را در همان پاسگاه ماندیم و استراحت کردیم.

مراجعت به پادگان سردشت

ساعت حدود 7 و 30 دقیقه بود که یکدفعه صدای بالگرد شنیده شد. لحظاتی بعد بالگرد درکنار پاسگاه  به زمین نشست. بلافاصله از ساختمان بیرون رفتیم. شهید چمران اوّلین کسی بود که از بالگرد پیاده شد و مستقیماً به طرف من آمد. آن لحظه را یک لحظه تاریخی و تعیین کننده برای خود می دانم وهیچ گاه زمانی را که شهید چمران مرا در آغوش گرفت و با شور و شعف خاصی مرا غرق در بوسه کرد فراموش نمی کنم. حالت بسیار خوبی به ما دست داده بود. جملاتش دقیقاً  یادم نیست ولی آن قدر خاطرم هست که ابتدا درودی فرستاد آنگاه با همان کلام عارفانه اش گفت:« تو چه کردی؟ ما شما را از دست رفته می پنداشتیم و امید دیدن مجدد شما را نداشتیم تا اینکه در ساعت یازده شب با بی سیم به ما خبر دادند که شما همه سالم هستید. آن لحظه گویی که دنیایی را به ما داده باشند، خیلی خوشحال شدیم.» با آن اتفاقی که افتاد از آن لحظه به بعد دیگر با شهید چمران گره خوردیم، البته بیشتر عنایت آن شهید بود که مرا تحت پشتیبانی و حمایت خود قرار داد و راه را برای پیشرفتهای بعدی من بازکرد تا هر چه بیشتر همراه قافله انقلاب باشم .

منبع : کتاب عملیات شیندرا چاپ هیئت معارف جنگ

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده