خاطرات 21 بهمن 1357
بسمه تعالی 21 بهمن یاد آور جنگ مسلحانه نیروی هوائی با حامیان شاه فراری و حکومت غیر قانونی بختیار در حمایت از امام،انقلاب و مردم در سال 1357 .

 

ما روز پنجشنبه 19 بهمن  جان برکف نهاده،در مقابل دیدگان حیرت زده مامورین حکومت نظامی دیدار تاریخی با  امام را رقم زدیم و فرمان ادامه مبارزه با سرعت و قدرت بیشتر را از ایشان گرفتیم  و روزشنبه 21 بهمن ، یعنی تنها 2 روز بعد با  تمرد از فرماندهان طاغوت سر به فرمان  ناخدای کشتی انقلاب نهاده ، جان بر کف و سر از پا نشناخته، تمام قد در برابر  رژیم  2500 ساله ستمشاهی و حامی او آمریکای جنایتکار، ایستادیم.

در آن روزها من با درجه همافر دومی استاد الکترونیک سیستمهای ناوبری هواپیما بودم که در فرماندهی آموزشهای شهید خضرائی فعلی، در ساختمان الکترونیک تخصصی موسوم به جنگ افزار تدریس میکردم و اتفاقا یکی دو ماه پیش به عنوان معلم نمونه انتخاب و عکس بزرگ مرا در مرکز آموزش الکترونیک روی تابلو اعلانات نصب کرده بودند  . هر کدام از اساتید حدود 20 نفر شاگرد داشتیم که در فرصت‌های مناسب مسائلی را برای ایشان مطرح می‌کردیم ، شاگردان الکترونیک بیشتر هنرجویان همافری بودند که همزمان با برادرانی که در پایگاه همدان و دیگر پایگاههای نیروی هوائی و سایر پادگان های ارتش دست به اعتصاب غذا زده بودند ،در پائیز سال 1357  با نخوردن غذا در نهارخوری، اعتراض خود را رسماً اعلام کرده بودند، از این پس چند دستگاه تانک اسکوربیون در محوطه هنگ هنرجویان بین آسایشگاههای سال دومی ها مستقر گردید و همة حرکات آنها بوسیله عوامل گارد شاهنشاهی و ضد اطلاعات زیر نظرگرفته شد.

جمعه 20 بهمن حدود نیمه‌های شب بود که یک باره صدای تکبیر امت شهیدپرور بلند شد.آن زمان ما در خیابان کوکاکولا ساکن بودیم (نبرد فعلی که واقعا اسم با مسمائی است و مخصوصا از پائیز 1357 تا پیروزی انقلاب ،همیشه مردم به ویژه جوانان این خیابان با عوامل رژیم در گیر بودند ) با شنیدن سر وصدا به خیابان آمدم و از اوضاع پرس وجو کردم،گفتند در تهران نو مأمورین حکومت نظامی(گارد) به پادگان نیروی هوائی حمله کرده و دارند آنها را می‌کشند.

با یکی از دوستان که منزلش نزدیک پادگان انقلاب بود تماس گرفتم گفت صدای شلیک گلوله و تظاهرات جمعیت به گوش می رسد. حدود 20هزار نفر پشت دیوار و درب پادگان به حمایت از فرزندان خود تا صبح با گفتن تکبیر و تظاهرات ،خواب را از چشمان خفاش‌صفتان طاغوت ربوده بودند و البته مانع عملی شدن نقشه های شوم آنها و هرگونه اقدام جدی علیه هنرجویان و پرسنل جوان داخل پادگان شده بودند (آقای هادی غفاری در تجمع مردم در آن شب نقش تعیین کننده داشت). به خاطر قرق خیابانها توسط عوامل حکومت نظامی نتوانستم شبانه به آنجا بروم. صبح زود از خواب بیدار شدم، آنروز با لباس فرم پوتین  پوشیدم و کارد بزرگی(خنجر) داشتم که به پایم بستم و داخل ساق پوتین مخفی نمودم ، شماره تلفن همسایه را گرفتم و با همسر و فرزند 5/2 ماهه ام خداحافظی کرده و گفتم به احتمال زیاد امروز اتفاقاتی خواهد افتاد و ما انشاءالله کاری خواهیم کرد،اگر نیامدم زنده بودم تلفن می‌زنم . به سرعت از منزل خارج شده و زود تر از روزهای دیگر به اداره رفتم.

از خیابان فرح آباد(پیروزی کنونی) وارد خیابان غضائری شدم که به در جنوبی پادگان فرماندهی آموزشها(شهید خضرائی فعلی) منتهی میشد ،خیابان را به سرعت طی کرده و وارد پادگان شدم ، در حالیکه در طول مسیر و به ویژه هنگام ورود به پادگان هر لحظه منتظر بودم تا مامورین ضد اطلاعات و ساواک مرا محاصره و به خاطر دیدار با امام خمینی (ره) دستگیرم کنند ،چند نفر از شاگردان کلاس خود را دیدم، پرسیدم چه خبر است ؟ با پرسش من و سلام و احوالپرسی مختصر بغضشان ترکید و گفتند: استاد دیشب با نیروهای گارد و خدمه تانکهای حاضر در محوطه هنگ درگیر شدیم و تا صبح داخل پادگان تظاهرات کردیم ، به شدت مارا مورد ضرب و شتم قرار دادند و چند نفر از بچه ها هم زخمی شدند که احتمالا یک دو نفرشان هم شهید شده باشند.

پس از آن به محل کار خود رفته و روزنامه و صبحانه‌ای را که آورده بودم روی میز گذاشته پس از صحبت با یکی دو نفر از برادران مومن و متعهد قسمت که قبلاً با هم همکاری می‌کردیم تصمیم گرفتیم به صورت علنی اقدامات خود را شروع کنیم.

ابتدا به محوطه هنرجویان رفتیم و با شیشه‌های شکسته و برادران شبانه‌روزی که در وضعی بهم ریخته بسر می‌بردند روبرو شدیم ، قدری به آنها دلداری دادیم سپس به قسمت برگشته و من درحالیکه خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود  بلافاصله در راهرو ساختمان الکترونیک جنگ افزار با صدای بلند شوع کردم داد و فریاد کردن که”هرکی مسلمان است ،هرکس غیرت دارد بایئید برویم تکلیفمان را با این متجاوزان روشن کنیم ، اینها جسارت را از حد گذرانده و به پادگان نظامی و پرسنل نظامی هم حمله میکنند و …”  یکی ازهمکاران به نام آقای صداقت روش از روی دلسوزی با دست جلو دهان مرا گرفت و گفت ضد اطلاعات بیچارت میکنه چکار داری میکنی ؟ اما گوش من به این حرفها بدهکار نبود و من تصمیمم را همان لحظه خدا حافظی با خانواده ام گرفته بودم و گفتم دیگه آخر خطه کار از این کارها گذشته،دیگر وقتش رسیده باید به پشتیبانی از برادران هنرجو و اعتراض به اقدامات خصمانه عوامل حکومت نظامی به محوطه هنگ آنها برویم و تظاهرات راه بیاندازیم . به همافران ساختمانهای مرکزی و مقدماتی و تخصصی الکترونیک هم اطلاع دادیم آنها هم به نوبت خود فعالیت شدیدی را آغاز کردند.

وقتی مجددا به محوطه هنگ هنرجویان رسیدیم پس از تجمع حدود 50 نفر راهپیمائی اعتراض آمیز خود را شروع کردیم و شعارهائی از قبیل “مرگ بر شاه ” و ” مرگ بر ربیعی ” (فرمانده وقت نیروی هوائی) و “میکشم، میکشم آنکه برادرم کشت ” ، “برادر مسلمان برای حفظ قرآن ، بیا بما بپیوند” را سر دادیم و در داخل پادگان حرکت کردیم .

روحیه‌ای که حضرت امام در فرمایشات خود در دیدار تاریخی 19 بهمن (دو روز پیش) به ما داده بودند و تحرکی که در ما بوجود آورده بودند هر لحظه بر شتاب و توان و عزم و اراده ما می‌افزود. به نزدیکیهای درب جبهه فرماندهی آموزش‌های هوائی(پادگان شهید خضرائی فعلی) که رسیدیم طبق روایتی افسر نگهبان وقت به عوامل حکومت نظامی اطلاع داده بود که در فرماندهی آموزش‌های هوائی شورش شده است. به پشت درب که رسیدیم قصد خروج از پادگان را کردیم ، یکی از برادران دژبان درب را برای ما گشود که ناگاه دیدیم خودروهای زرهی و نفربر حکومت نظامی پشت درب منتظر ما هستند بلافاصله یکی از خودفروختگان با اسلحه ای که در دست داشت بطرف داخل حمله کرد و شروع به تیراندازی هوائی نمود. ما که اسلحه‌ای در دست نداشتیم با ‌سنگ و پاره آجر به او حمله کردیم و او را مجبور به خروج از پادگان نمودیم.لازم به ذکر است که تعدادی از شرکت کنندگان تا اینجا بیشتر دوام نیاوردند و با دیدن اوضاع جدی وخطرناک صحنه را ترک کرده به قسمت‌های اولیه بازگشتند ،اما عده دیگری که احساس مسئولیت می‌کردند و حرف‌های امام در گوششان طنین‌انداز بود از دیگران سبقت گرفته و به مقابله رو در رو با مأمورین رژیم پرداختند.اینجا بود که متوجه شدم غیر از همافران و هنرجویان همافری که با هم ارتباط داشتیم از افسران، درجه داران، دانشجویان افسری خلبانی،دانشجویان افسری مرمیات،هنرآموزان درجه داری و …نیز در حرکت انقلابی شرکت دارند، از جمله ستوان عفیفی که از افسران الکترونیک بود و بعدها همکاری زیادی با ایشان داشتیم به من رسید و گفت به ما اعتماد نکردید؟چرا برنامه بیعت را به من نگفتی؟گفتم الآن موقع این حرفها نیست همین حالا باهم هستیم هر کار میتوانی انجام بده .

در این هنگام دو باره به درون پادگان حمله شد، من خود را به پشت سنگری که با گونی‌های شنی برای پاسدار پاسدارخانه درست کرده بودند رسانیده و به سرباز مسلح مستقر در سنگر حمله کردم  و اسلحه او را محکم چسبیدم و سعی داشتم که اسلحه را از او بگیرم ولی او می‌گفت اجازه بدهید من خودم شلیک کنم، در حالیکه اسلحه را محکم چسبیده بود هرطوری بود ماشه را چکانیدم و و این اولین تیر اندازی به سمت نیروهای متجاوز حکومت نظامی بود و اولین گلوله جنگ مسلحانه این مقطع بود که تا روز 22 بهمن ادامه یافت . با اصرار و اجبارسرباز را وادار کردم که شلیک کند ،او هم غیرتی شد و یکی دو تیر هوائی شلیک کرد ودرگیری مسلحانه شروع شد ،دست راست من هنگامی که به پشت سنگر خیز برداشتم زخمی شده بود ،در این زمان  با توجه به اینکه سنگر چسبیده به در اتاق افسر نگهبان بود ،یکی از افسران عامل نگهبانی از پشت سر مرا گرفت و بدرون دفتر افسر نگهبان کشید و چند نفری مرا گرفتند و به قول معروف میخکوب کردند. چند نفر از افسران ارشد از جمله سرهنگ تاجور فرمانده هنگ دانشجویان در دفتر جمع شده بودند که به من نهیب زدند ساکت باش شورشگر! این چه کاری است و مرا تهدید ‌کردند ،منهم با گفتن ” یاالله ” با یک حرکت سریع هر دو دست خود را از دست آنها درآوردم و دو باره به بیرون پریدم ،درگیری اوج گرفته بود و برادران دژبان هوائی نیز در حمایت از ما مداخله کرده و به طرف عوامل گارد  شلیک می کردند.

یکباره متوجه شدیم که یکی از برادران مورد اصابت گلوله قرار گرفته است و روی دست دیگر برادران به طرف داخل پادگان آورده شد. خشم تمام وجود ما را گرفته بود یکباره با همکاری دو سه برادر دیگر با تکرار “حمله به اسلحه خانه ” جمعیت را به سمت ساختمان 2 طبقه اسلحه خانه پادگان که در200 متری محل درگیری قرار داشت هدایت کردیم . البته شب گذشته  طبقه هم کف اسلحه‌خانه را کاملاً تخلیه کرده بودند، در هر صورت به طرف اسلحه‌خانه هجوم بردیم. برادرانی که زودتر رسیده بودند سرباز پاسدارخانه را متقاعد کرده بودند که جلوگیری ننماید. سپس با همکاری هم قفل اسلحه‌خانه را شکسته و اسلحه‌ها را بیرون ریخته بودند در این هنگام رئیس خودفروخته اسلحه‌خانه با کلت کمری به یکی از برادران شلیک کرده بود که یکی از برادران شلیک کرده و او را مورد هدف گلوله ژ – 3 قرار داده واز ناحیه ران زخمی کرده بود.

من به محض رسیدن به اسلحه‌خانه یکی از تفنگ‌های ژ – 3 را با یک خشاب و دو سه بسته فشنگ برداشته و پس از شلیک آزمایشی یک گلوله به طرف درب پادگان بازگشتم. طرفین به طور رسمی در مقابل هم سنگر گرفته بودند. یک لحظه صدای شلیک قطع نمی‌شد.

ما با چند نفر دیگر به بالای ساختمان شش طبقه اداری فرماندهی آموزش‌های هوائی رفتیم و از آنجا به مزدوران رژیم مسلط شده وآنها را که در خیابان حجت (حدفاصل بین در شمالی پادگان و خیابان تهران نو)بودند زیر گلوله‌های خود گرفتیم، کلیه خودروهای حکومت نظامی به آتش کشیده شده، مهمات داخل خودروها یکی پس از دیگری منفجر می‌شد. در همین زمان بود که یک نفر بر زرهی از درب جنوب به داخل پادگان آمده و اطراف خود را به مسلسل بست. ما از بالا 10 الی 15 نفری نفر بر را زیر گلوله گرفتیم و به خواست خدا به صورت معجزه‌آسائی یکی از دریچه های بالای نفر بر  کنده شد و سرنشینان آن وقتی امنیت خود را در خطر دیدند بلافاصله با سرعت از درب جنوبی پادگان خارج شدند که مردم حزب ا… قبل از رسیدن به خیابان پیروزی حساب آنها را رسیده بودند.

دقایقی بعد یکی از هلی‌کوپترهای نظامی از فرودگاه دوشان‌تپه بلند شد و ما را زیر گلوله‌های خود گرفت. در همین لحظه بود که هنرجوئی به نام شاهمرادی که جلو من مشغول تیراندازی بود از ناحیه مغز مورد اصابت گلوله مزدوران قرار گرفت و در حالیکه خون پاکش به سرو صورت من پاشید به پشت در بغل من افتاد و به شهادت رسید. جنازه مطهر این شهید عزیز را به پائین منتقل کردیم. دیگر درنگ را جایز ندانسته و سریعاً به پائین آمده و در تعقیب نیروهای حکومت نظامی از پادگان خارج شدیم .در ادامه جنگ مسلحانه با عوامل رژیم، مردم حزب‌ا… به داخل پادگان دعوت و در مقیاس وسیعی مسلح شدند. عده‌ای از برادران که سریعتر از ما بودند از کوچه‌های فرعی به پشت نفوذ کرده بودند. اما نیروهای کمکی پشت سرهم برای آنها می‌رسید و از این طرف هم با حول و قوه الهی پشت سر هم منهدم می شدند.

وقتی از پادگان خارج شدم چند نفر مرا در میان گرفتند و در حالیکه قربان صدقه‌ام می‌رفتند و سروصورت مرا بوسه‌باران می‌کردند یکی از آنها در جلو من ایستاد و گفت برادر من به عنوان سنگر تو هستم، تو پشت سر من بایست و فقط تیراندازی کن من جلو می‌ایستم که اگر گلوله‌ای به سوی تو آمد به من بخورد! خواهش می‌کنم مرا به عنوان سنگر به همراه داشته باش ، این صحنه حسابی مرا تحت تأثیر قرار داده بود. یکی لیموشیرین پوست می‌کند و در دهان من میگذاشت دیگری کیک و شیرینی میداد و سومی سیگار روشن می‌کرد و ….

مدتی کمتر از نیم ساعت از درگیری گذشته بود که مردم تمام خیابانها را سنگر بستند. یکی از برادران در خیابان پشت دیوار غربی پادگان ( خیابان زاهدگیلانی)دیده بود که پیرزنی چادر خود را در حد چند کیلو از ماسه زیر موزائیک‌های کنده شده جلو منزلش پر کرده و برای سنگرسازی به جوانان داده بود  . تعجب‌آور بود که این همه گونی شن و ماسه از کجا رسید، تمام خیابان تهران نو سنگربندی شده بود .در همین خیابان ، سر خیابان حسینی یک اتوبوس شرکت واحد را بطور عرضی در یک طرف خیابان به صورت سنگر گذاشته بودند و شخص دیگری مینی بوس خود را در امتداد اتوبوس در عرض خیابان پارک کرده بود تا برادران به عنوان سنگر از آن استفاده کنند. بعد از ظهر همان روز با چشمان خود دیدم که مردم یک دستگاه خودرو زرهی منهدم شده‌ای را با فریادهای تکبیر ، یا الله و یا علی مدد جابجا کرده و در عرض خیابان گذاشتند که در حملات احتمالی بعدی مانع حرکت خودروهای نیروهای گارد شاهنشاهی باشد.

داشتم می‌گفتم که از پادگان خارج شدم به اتفاق یکی دو نفر دیگر به طرف خیابان تهران‌نو حرکت کردیم. جالب اینجاست که مأمورین در وسط خیابان گیر افتاده بودند و مردم هیچیک از آنها را به منازل خود راه نمی‌دادند مگر در چند مورد که آنها با زور اسلحه و مضروب کردن صاحبخانه وارد شده بودند ،اما به محض اینکه ما می‌رسیدیم در را باز می‌کردند و ما را به پشت‌بام منزل راهنمائی می‌کردند تا از آنجا به مزدوران شاه مسلط شویم  و با چای و میوه و شیرینی پذیرائی می‌کردند و در تیراندازی و سنگربندی کمک ما بودند.

به خیابان حسینی رفتم به چند خبرنگار خارجی برخورد کردم در مصاحبه کوتاهی با آنها ضمن تاکید بر ادامه نبرد مسلحانه تا سقوط قطعی رژِم و اینکه ما آگاهانه به انقلاب پیوستیم ، با راهنمائی مردم به درون گاراژی که آنها می‌گفتند چندین نفر از مأمورین به داخل آن رفته اند وارد شدیم و با یک مانور وشلیک چند گلوله هوائی وزمینی، آنها را که ده الی پانزده نفر بودند خلع سلاح کرده اسلحه‌هایشان را به مردم دادم. لباسهای روئی آنها درآورده و توسط یکی از برادران به داخل پادگان فرستادم تا بوسیله برادران دیگر تحت نظر باشند. درگیری ادامه داشت تا بعد از ظهر . عوامل حکومت نظامی برای کنترل اوضاع و سرکوب قیام مسلحانه ،ساعت حکومت نظامی را به ساعت 4 بعد از ظهر کاهش داده بودند .

در این زمان از طرف امام خمینی مینی‌بوسی با بلندگو مردم را به حفظ آرامش و کمک به نیروی هوائی دعوت می‌کرد و یک دستگاه پژو 504 که یکی از روحانیون با بلند گو صحبت میکرد، فرمان امام خمینی در مورد لغو حکومت نظامی را به اطلاع مردم رسانیده و از مردم میخواست که به هیچوجه خیابانها را ترک نکنند و پرسنل نیروی هوائی را تنها نگذارند  . بعد از اقامه فریضة ظهر و عصر ، یکی از دانشجویان خلبانی از گروه ما جدا شد که بعداً فهمیدیم به شهادت رسیده است.

با توجه به آرامش نسبی حاکم بر اوضاع در حالیکه مردم به خیابانها ریخته بودند با تعدادی از برادران به مشورت پرداختیم که در ادامه راه چکارکنیم. پس از مشورت به این نتیجه رسیدیم که فردا یا دستگیر و اعدام می شویم یا هستیم و پیروز، پس باید بمانیم و مبارزه را ادامه دهیم یا پیروز می‌شویم یا به صورت گروهی برای ادامه مبارزه متواری می‌شویم. با تلفنی که در یک منزل بود به همسایه اطلاع دادم که به همسرم بگوئید من هنوز زنده‌ام و سعادت شهادت را نیافته‌ام، چشم ‌براه نباشند.

سران خودفروخته نظامی پشت سر هم دستور میدادند که نیروی هوائی و مأمورین حکومت نظامی به پادگان خود بر گردند ولی دیگر از این حرفها گذشته بود. سرهنگ … فرمانده هنگ دانشجویان که از معتمدین فرماندهان بود با بلند گوئی ما را به درون پادگان دعوت میکرد تا با تاکیک و آرایش نظامی با گاردی ها  بجنگیم و ما که میدانستیم این یک فریب است هیچ توجهی به او نکردیم .

شب فرا رسید به چلوکبابی سرخیابان قاسم‌آباد مراجعه کردیم یکی از برادران حزب‌ا… که غذای مجانی احسان می‌کرد تعدادی ژتون غذا به ما داد و مشغول صرف چلوکباب شدیم(اولین چلوکباب صلواتی!) اما همه برادران به فکر آینده بودند که چکار کنیم و چه خواهد شد؟ گروه ما 4 نفر همافر، همگی استاد الکترونیک و باهم بودیم ،این گروه شامل حقیر، همافر مجتبی صفائی ، همافر رسول راهداری و همافر محسن اعلاء بودیم، بعد از صرف شام و اقامه نماز مغرب و عشا ،همه وصیت‌نامه ی مختصری نوشته و در جیب خود گذاشتیم و تصمیم گرفتیم جلوتر برویم و قبل از اینکه نیروهای حکومت نظامی به پادگان نزدیک شوند ما از آنها پذیرائی کنیم. به منزل یکی از دوستان که در خیابان تهران‌نو بالا تر از تقاطع سبلان بود رفتیم، همه منتظر بودیم چون می‌دانستیم مثل مار زخمی بالاخره برمی‌گردند. مسجد آدینه که ابتدای خیابان سبلان است بعنوان اسلحه خانه و انبار مهمات تعیین شده بود .

ساعت از 12 شب گذشته بود و نوبت کشیک من بود که به اتفاق یک برادر سرباز نیروی هوائی مشغول دیده‌بانی بودیم ، یکباره متوجه شدم که از طرف اتوبان افسریه نورافکن‌های بسیار قوی روشن شد و در حالیکه رفته رفته نزدیک می‌شدند به طرف خیابان پیروزی و سی متری نیروی هوائی و نهایتا خیابان تهران نو حرکت می‌کردند. با تجربه‌ای که داشتیم فهمیدم که نورافکن تانکها و خودروهای زرهی است. بلافاصله برادر سرباز را فرستادم تا دیگر برادران را بیدار کند. تانکها به خیابان تهران‌نو رسیدند و دو دوتا شروع به حرکت به سمت میدان امام حسین و به طرف پادگان م(شهید خضرائی فعلی) کردند. هر یک از آنها یک طرف خیابان و پشت‌بامها را به رگبار می‌بست و پیش می‌آمد ، ما هم مثل همه مردم از کوکتل‌هائی که در مسجد آدینه توسط خواهران درست شده بود به همراه داشتیم و از هردو طرف خیابان باران انواع گلوله بود که بر سر آنها ریخته میشد و جهنمی از آتش در مقابلشان مهیا میشد. درگیری تا حدود ساعت 5 صبح ادامه داشت و بحول قوه‌الهی و همت مردم حزب‌ا… حتی یک نفربر یا تانک سالم به پادگان ما نرسید و همگی با دست توانمند یاران انقلاب منهدم گردیدند . آنها دستور داشتند پادگان را تسخیر و حرکت مسلحانه را سرکوب کنند و منطقه را به کنترل خود درآورند.البته حالا که به موضوع فکر میکنم احساس میکنم که حرکت نیروهای گارد هم در حد اجرای دستور ورفع مسئولیت بوده، کما اینکه در در گیری های آن شب با ما و درگیری های دیگر شهرها حتی یک گلوله توپ نیز از تانکها شلیک نشد و شب و روز 22 بهمن که مردم به پادگانهای ارتش و شهربانی و ژاندارمری یورش بردند، جز موارد بسیار جزئی هیچگونه مقاومت جدی صورت نگرفت و نیروهای نظامی و انتظامی که خود فرزندان این ملت بودند، بلا فاصله در کنار ملت قرار گرفته و به انقلاب پیوستند.  

پس از در گیری طولانی، دقایقی دیگر طلوع فجر صادق چشم‌های خسته ما را به افق روشن پیروزی نوید می‌داد و صدای ” ا… اکبر ” مؤذن که در همة نقاط شهر پیچیده بود گوش‌های اهل ایمان را نوازش می داد . در این هنگام ناخودآگاه به یاد کسانی که روز گذشته با ما بودند و اکنون به لقاء رب خود نایل گردیده بودند افتادم و با غبطه به حال ایشان و دلتنگی پیش آمده  وکم سعادتی خودم قدری گریستم. پس از ادای فریضه صبح به خیابان آمدیم و با مراجعه به مسجد آدینه واقع در خیابان سبلان جنوبی تجدید مهمات کردیم.

در سرتاسر تهران و دیگر شهرها مردم قیام کرده بودند و با درگیریهای فراوان اکثر پادگانها و کلانتری ها به مردم پیوسته بودند و مرتبا اطلاعیه های  اعلام بی طرفی فرماندهان ارتش و بعضا همبستگی با انقلاب و مردم و سقوط کلانتریها ، پادگانهای نظامی و مراکز دولتی و تسخیر آنها توسط نیروهای مردمی از رادیو پخش میشد و ما از شنیدن این پیروزیها در پوست خود نمی گنجیدیم و من دوست داشتم این نصرتهای الهی را با همه وجود و با صدای بلند فریاد بزنم .

حدود ساعت 2 بعد از ظهر روز22 بهمن بود که یکی از گویندگان تلویزیون با رنگی پریده و سرا سیمه پشت دوربین قرار گرفت و خبر به تصرف در آمدن رادیو تلویزیون به وسیله مردم انقلابی حزب الله پخش شد و سرانجام دربعد از ظهر روز 22 بهمن به فضل الهی و با همت همه آزادمردان و آزادزنان مسلمان، انقلاب اسلامی جهان گستر ما تحت زعامت امام خمینی (ره) به گام اول پیروزی خود نایل آمد و من دو سه روز دیگر به پاسداری در خیابان و نگهداری مواضع مشغول بودم و بعداً به خانه برگشتم. البته روزهای بعد فهمیدیم که در بسیاری از شهرها و بسیاری از پادگانهای ارتش از زمینی و دریایی و هوایی بسیاری از ارتشیان انقلابی چگونه علیه شاه اقدام کرده و چگونه مردم را در پیروزی انقلاب یاری کرده اند.

در پایان به اقتضای سن و تجربیاتم اجازه میخواهم توصیه هائی پدرانه به جوانان عزیز، این سرمایه های واقعی مملکت داشته باشم و ازفرزندان خوبم بخواهم که  در کسب بصیرت بطور مستمر کوشا بوده و همیشه  گوش به فرمان رهبر فرزانه انقلاب اسلامی حضرت آیت الله خامنه ای دام ظله العالی ،این شاگرد و جانشین خلف امام خمینی ره باشند تا هیچ گاه دچار تردید و خدای نکرده انحراف در اندیشه و عمل نشوند .

 سرهنگ باز نشسته نهاجا احمد جنتی‌محب

انتهای مطلب


 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده