• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

هزار و یک روز شرح حال شهید امیر سرلشکر ابوالفضل شبان (10)


انگار نمی خواستند از هم جدا شوند. پیرمرد سال ها بود این قدر بوی ابوالفضل را از نزدیک حس نکرده بود. نگاهی به عکس های شهیدان نیروی زمینی انداخت و به سرهنگ گفت: «اومدم خدمتتون که بگم چند شب پیش خواب ابوالفضل رو دیدم. هر چی مدارک بود، آوردم تا اگه بشه یه کتاب راجع بهش بنویسید». سرهنگ همین طور به پیرمرد نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بگوید. اشک هایش را پاک کرد و جواب داد: « شما از کجا خبر دار شدید؟»

پیرمرد گفت: «خودش تو خواب بهم گفت.»

سرهنگ دست پیرمرد را بوسید و گفت: «پدر جون کار نوشتن کتابش همین روزها شروع شده.»

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

کتاب

پیرمرد یه هویی از خواب پرید. باورش نمی شد که خواب ابوالفضل را دیده. خیلی وقت بود خواب ابوالفضل را ندیده بود، یعنی بعد از آن که مادرش مرد، پیرمرد کاملاً تنها شده بود. بچه ها به او سر می زدند، اما عشق به پسرش ابوالفضل، تمامی نداشت. عرق هایش را از پیشانی اش پاک کرد. لیوان آب را برداشت و خورد. چند تا صلوات فرستاد. نزدیکی های صبح بود. نمازش را که خواند، بلند شد و زنگ زد به نوه اش.

او خیلی خودش را سریع رساند. پیرمرد شروع کرد و گفت: «دیشب خواب ابوالفضل را دیدم که داشت بهم می‌گفت، قراره در موردش یه کتاب بنویسند. می گفت بابا من خبر دارم. حالا هرجوری که شده من باید خودمو برسونم تهران و ازشون بخوام یه کتاب راجع به ابوالفضل چاپ کنند.» نوه رو به پدر بزرگش حاج عباس گفت: «آخه بابا الان دم عیده، اداره ها هم اون قدر شلوغه، شما چطور می خواهید برید نیرو زمینی؟».پیرمرد خیلی آرام گفت: «می رم پسرم!». همان روز توی اسباب ها را گشت تا هرچه یادداشت و وسایل از ابوالفضل دارد، با خودش بیاورد. وقتی داشت لوازم ام را جمع می کرد، چشمش افتاد به عکسی که با مادرش و ابوالفضل تو مشهد انداخته بودند. ابوالفضل آن سال ها خیلی بچه بود؛ امام یادش آمد که با تمام بچه­گی­هایش می گفت: «من دوست دارم برم تو ارتش بابا! بابا من اگه نذر امام رضا کنم، می رم تو ارتش؟» یادشه مادرش چند بار صورت ابوالفضل را بوسید و گفت: انشاءالله به حق همین امام غریب می ری تو ارتش». از آن سال ها خیلی گذشته بود.

بیست و چند سالی از رفتن ابوالفضل توی میدان مین گذشته بود؛ اما پیرمرد عزمش را جمع کرده بود که خودش را به نیروی زمینی برساند. نوه تصمیم گرفت با پدر بزرگش به تهران بیاید. فردا پنجشنبه بود. از اراک که حرکت کردند به آن باغ بزرگ رسیدند و حاج عباس یادش آمد که یک روزی این جا منتظر مادر ابوالفضل ایستاده بود. یک گله ی گوسفند نه چندان بزرگ هم، کنار جاده مشغول چریدن بودند. راننده بوق زد برای چوپان. چوپان هم برای آن ها دست تکان داد. بعد به سه راه سلفچگان رسیدند. با آن موقع ها خیلی فرق کرده بود. از سه راه ساوه مسیر را به سمت تهران عوض کردند. قرار شد موقع برگشت سری هم به مرقد بزنند. نزدیک عید بود و خیابان­های شهر ری شلوغ. مردم همه در حال رفت و آمدهای عید بودند. حاج عباس از داخل ماشین نگاهی به عکس های شهدایی که روی دیوار شهر کشیده بودند، انداخت. نزدیکی های خانه ی خواهر ابوالفضل بودند. پیرمرد نگاهی به گنبد مرقد آقا عبدالعظیم انداخت، می دانست که پسرش عاشق کوچه پس کوچه های این جا بود و او پس از این همه سال، منتظر برگشتش بود.

در دلش آرزویی کرد و نگاهش را از روی گنبد برداشت. در خانه که باز شد، دختر از دیدن پدرش، شادی تمام وجودش را فرا گرفت. نوه ها که حالا دیگر هر یک برای خودشان خانم و آقایی شده بودند، ریختند دور و بر پدربزرگ. آن شب را همگی با خاطرات ابوالفضل سر کردند. هر کسی چیزی می گفت. شاید همان شب می شد یک کتاب درباره ی ابوالفضل نوشت. حاج عباس مگر تا صبح خوابش برد؟ همه اش به ساعت نگاه می کرد تا صبح شود و بیاید نیروی زمینی. با نوه اش سوار ماشین شدند و به سوی اتوبان شهید بابایی حرکت کردند. حاج عباس چشمش به مردان نظامی ای که اطراف پادگان های لویزان با لباس های خاکی رنگ افتاد، آن رنگ را خوب می شناخت. حتی بوی این رنگ را هم تشخیص می داد. تمام نگاهش به مردان نظامی بود که در حال حرکت بودند. نوه اش آدرس را گرفته بود. آهسته کناری ایستاد و به سمت یکی از همین مردان رفت و گفت: «جناب سروان ببخشید». سروان برگشت و گفت: «بله جانم بفرمایید!» و او ادامه داد: «می خواهیم برویم سازمان ایثارگران نیروی زمینی ارتش». سروان با دست اشاره ای به آن سوی اتوبان کرد و گفت: اون تانک رو می بینی؟ آن جاست».

نوه تشکر کرد و به سمت پلی که باید دور می زد، حرکت کرد. از آنجا به سمت تانک رفت. وقتی نزدیک در شدند، حاج عباس همین طور نگاهش به تانک بود. چند سالی بود که یک تانک را از نزدیک ندیده بود. و بوی ابوالفضل به مشامش رسید. سرباز دژبانی که دم در ایستاده بود، آن ها را راهنمایی کرد به داخل. پدربزرگ و نوه بعد از پرسیدن از دژبان حرکت کردند. پیرمرد احساس می کرد که ابوالفضل  در چند قدمی اوست. وقتی وارد مرکز شدند، سربازی به طرف آن ها آمد و از آن ها علت آمدن­اشان را سوال کرد. به سرباز توضیح دادند. سرباز آن ها را به طرف دفتر جناب سرهنگ جعفری راهنمایی کرد.

پیرمرد وقتی چشمش به سرهنگ افتاد، چهره اش برای او خیلی آشنا بود. سلام کرد. سرهنگ از پشت میز بلند شد و به سمت آن ها آمد. سرهنگ او را بغل کرد و در حالی که اشک می ریخت، گفت: «منم، همرزم ابوالفضل بودم». انگار نمی خواستند از هم جدا شوند. پیرمرد سال ها بود این قدر بوی ابوالفضل را از نزدیک حس نکرده بود. نگاهی به عکس های شهیدان نیروی زمینی انداخت و به سرهنگ گفت: «اومدم خدمتتون که بگم چند شی پیش خواب ابوالفضل رو دیدم. هر چی مدارک بود، آوردم تا اگه بشه یه کتاب راجع بهش بنویسید». سرهنگ همین طور به پیرمرد نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بگوید. اشک هایش را پاک کرد و جواب داد: « شما از کجا خبر دار شدید؟»

پیرمرد گفت: «خودش تو خواب بهم گفت.»

سرهنگ دست پیرمرد را بوسید و گفت: «پدر جون کار نوشتن کتابش همین روزها شروع شده.»

پیرمرد خیلی خوشحال شد. باورش نمی شد که ابوالفضل خودش از این ماجرا خبر دارد. سرهنگ کماکان به چهره­ی پیرمرد نگاه می کرد و در آن چهره به دنبال ابوالفضل می گشت. چند نظامی دیگر که ابوالفضل را می‌شناختند، از جمله محمود ضمیری، شعاع الدین فلاح دوست و محسن صادق نیا هم، با شنیدن آمدن پدر ابوالفضل برای دیدنش آمدند. چه فضایی شده بود! هرکسی راجع به ابوالفضل چیزی می گفت. انگار نه انگار چند سالی­ست که نیست. سرهنگ کماکان پدر ابوالفضل را نگاه می کرد. خوشحال بود از اینکه کار نوشتن کتاب شروع شده و به زودی تمام می شود. پیرمرد بلند شد و رفت به سمت کتابخانه ی سازمان که پر بود از خاطرات هشت سال دفاع مقدس...  

 

 

منبع: هزار و یک روز، محمد بداقی، انتشارات سوره سبز، 1391، تهران

 

1397/8/7 10:8:0 50 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
انگار نمی خواستند از هم جدا شوند. پیرمرد سال ها بود این قدر بوی ابوالفضل را از نزدیک حس نکرده بود. نگاهی به عکس های شهیدان نیروی زمینی انداخت و به سرهنگ گفت: «اومدم خدمتتون که بگم چند شب پیش خواب ابوالفضل رو دیدم. هر چی مدارک بود، آوردم تا اگه بشه یه کتاب راجع بهش بنویسید». سرهنگ همین طور به پیرمرد نگاه می کرد. نمی دانست چه باید بگوید. اشک هایش را پاک کرد و جواب داد: « شما از کجا خبر دار شدید؟»
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015