• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

هزار و یک روز – شرح حال شهید امیر سرلشکر ابوالفضل شبان (9)


ابوالفضل یه نظامی بود، دلش می‌تپید برای مردمش. همیشه دوست داشت که اولین نفر باشه. آروم قرار نداشت. اصلا مشخص بود که با بقیه فرق می کرد. من که هنوز باور نمی‌کنم شهید شده باشه.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

سنگر عمو شبان

یکی از قشنگ‌ترین ماه های سال، اسفندماه است. چرا که هم سال تمام می شود و هم شور و اشتیاق رسیدن به عید در وجود و رفتار همه دیده می شود. خیابان های تهران این روزها آن قدر شلوغ و پر رفت آمد است که حتی جای سوزن انداختن هم نیست. تلفنی از او خیلی خواهش کردم که من می خواهم در مورد شهید شبان کتابی بنویسم و به کمک شما احتیاج دارم. او چندین بار متذکر شد که ما فقط سرباز بودیم و نظامی و باید از کشور دفاع می کردیم؛ ولی من همچنان اصرار می کردم که باید شما را ببینم. حالا که در خیابان های شلوغ تهران دنده‌ی ماشین را جا به جا می کردم، خیلی خوشحال بودم از این که به دیدن کسی می روم که خیلی بی ادعا است. مردی که همرزم سروان شبان و خیلی های دیگر بوده است و کوله باری از خاطره را در وجود خود پنهان کرده. مردی که از نزدیک با او که من نمی شناختمش و خیلی ها هم در زمان فعلی او را نمی شناختند، در یک سنگر بوده. اشتیاق رسیدنم به او پیشتر از دیدن سال نو بود. وقتی به پشت چراغ قرمز رسیدم زمان سنج عدد 100را نشان داد بنابراین باید صبر می کردم. دختر کوچکی جلوی ماشین ها دست و پای خود را تکان می داد تا بلکه شب عیدی کاسبی کرده باشد. از روی پل که رد شدم باز هم چهره ی سرهنگ نیاکی را دیدم. این عکس روی دیوار همیشه به من قوت قلب می داد. حالا که به سراغ سروان شبان آمده بودم باز هم به فکرش بودم و هرازگاهی از پل که رد می شدم، به عکسش نگاهی می انداختم.

از روی پل اتوبان شهید صیاد هم گذشتم و چندین خیابان فرعی را پشت سر گذاشتم و چندین خیابان فرعی را پشت سر گذاشتم. یک بار دیگر نگاهی به آدرس انداختم. آدرس خانه ی مردی که یادگار سربازان جا برکفی بود که هیچ چیزی را با بوی وطن‌اشان عوض نمی کردند و به عشق مردم‌اشان پا روی دلشان می گذاشتند. به ورودی خیابان ها نگاه می کردم تا آدرس را پیدا کنم. به خیابانی که می خواستم رسیدم. ماشین را آهسته پارک کردم. به اولین عابری که رسیدم، آدرس خانه سرگرد را از او پرسیدم. او را نمی شناخت، داخل کوچه که شدم، آن قدر بچه ی قد و نیم قد در حال بازی بودند که آدم به یاد مهد کودک یا پارک می افتاد.

جلوی یکی از بچه ها را که با توپ پلاستیکی مشغول بازی بود، گرفتم. از او سؤال کردم: «ببینم آقا پسر سرگرد... را می‌شناسی؟» پسر کمی به من نگاه کرد و گفت: «آره بابا! می شناسمش روزی هفت- هشت تا توپ از ما پاره می‌کنه. همش میگi اعصاب ندارم، اعصاب ندارم، همش می‌گه که سرو صدا نکنید. پیرزنی که چادرش را زیر بغلش جمع کرده بود، به طرف من آمد. یک آن احساس کردم که مخابرات محله است! یعنی بدون اجازه‌ی او این‌جا کسی هیچ کاری نمی‌تونه بکنه. آمد طرفم و گفت: با کی کار داری پسرم؟ گفتم: با فلانی گفت: خوب، خوب می‌شناسمش آدم خیلی خوبیه؛ ولی تنها زندگی می‌کنه. حالا بگو ببینم تو چه نسبتی با ایشون داری؟ چون میخواستم سروته قضیه را زود به هم بیاورم، گفتم: فامیلشم. گفت: سر من کلاه نذار پسرجون! این سرگرد بنده‌ی خدا هیچکی رو نداره. خانومش که فوت کرده، یه دختر هم بیشتر نداره، اونم گذاشته رفته خارج. خودشم که اعصاب مصاب میزونی نداره، یعنی حقم داره، کسی که این هم سال تو جبهه بوده، سرگرد بوده، حالا باید این وضعش باشه.

خودم خبر دارم تو یکی از این کشور ها نمی دونم ژاپنه، چینه؟ خیلی هوای سربازای دوران جنگ رو دارن؛ ولی خوب پسر جون! این سرگرد ما یه چیز دیگه هستا می‌گه اگر همین الانم جنگ بشه من ارتشی‌ام. پیرزن دست‌بردار نبود ماشاا... چانه اش گرم شده بود و یک ضرب صحبت می‌کرد. گفتم بالاخره مادرجون نشون می‌دی خونه سرگرد را یا نه؟ گفت: این کوچه رو می‌بینی؟ میری تا انتهاش، دست راست اولین خونه زیرزمین، سرگرد آن جاست. حیران مانده بودم از خانه سرگرد. چیز دیگری در ذهنم تصویرسازی کرده بودم. از پیرزن خداحافظی کردم و به طرف خانه رفتم و زنگ زدم. صدایی خیلی محترمانه گفت: دارم میام، صبر بفرمایید. در که باز شد، پیرمردی قدبلند با هیکل ورزیده ای که تمام موهاش مثل برف های روی قله ی دماوند بود، را دیدم. سلام کردم و جواب سلامم را داد گفتم: فلانی هستم که تلفنی باهاتون تماس گرفتم و قرار بود در مورد سروان شبان ازتون کمک بگیرم. گفت: بله، بله قربان بفرمایید، منتظرتون بودم. داخل حیاط شدم و بعد از طی کردن چند تا پله وارد اتاقی سیزده چهارده متری شدم با وسایلی ساده و مختصر. سرگرد تعارف کرد و نشستم؛ اما همه چیزش منظم بود. پالتویش به چوبرختی آویزان بود. وسایل کهنه؛ ولی تمیز بودند و  مرتب.

نظم اتاق خبر از وجود مدیریت یک فرد نظامی می‌داد. موهایش را با سلیقه شانه کرده بود. دقایقی نگذشته بود که با سینی چای برگشت. گفتم: تو رو خدا جناب سرگرد شرمنده نکنید. نشست کنارم و گفت:  خواهش می‌کنم بفرمایید چیز قابل داری نیست. استکان چای را که در دستم گرفتم، رو به سرگرد گفتم: خوب زیاد وقتتون رو نگیرم، من می‌خواستم یه چیزایی راجع به سروان شبان ازتون بپرسم. سرگرد گفت: ابوالفضل یه نظامی بود، دلش می‌تپید برای مردمش. همیشه دوست داشت که اولین نفر باشه. آروم قرار نداشت. اصلا مشخص بود که با بقیه فرق می کرد. من که هنوز باور نمی‌کنم شهید شده باشه. می گم اسیره هنوز». خیلی معذب بود، اشک در چشمان سرگرد پر شده بود. دلم نمی خواست در مورد سرگرد پر شده بود. خیلی منقلب شده بود، اشک هایش سرازیر شد و گفت: «وقتی در بیمارستان دیدمش، باورم نمی شد، تمام دل و روده‌هاشو تو دستش گرفته بود. بهش گفتم: «چطوری ابوالفضل؟» گفت: «قربان می بینید که سوراخ سوراخمون کردند». بعد هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. خیلی با روحیه بود. همه مجروحانی که تو اون بیمارستان بودند فقط به روحیه ی اون نگاه می کردند. چند مدتی بیمارستان بود. منم چندین بار رفتم ملاقاتش؛ ولی اون چیز دیگه بود، آروم و قرار نداشت».

سرگرد دیگر قادر به صحبت کردن نبود. حرفایش همراه با گریه بود. از او معذرت خواهی کردم. چند بار گفت: «خواهش می کنم اشکالی نداره. شما باید تو یه سنگر با ابوالفضل زندگی کرده باشی تا بفهمی من دارم راجع به کی صحبت می کنم». دیگر سوالی نکردم. نمی خواستم سرگرد را بیشتر از این اذیت کنم. نگاهی به وضعیتش انداختم. نمی دونستم چه باید گفت؟ داخل حیاط شدم و از او خداحافظی کردم.

توی کوچه هنوز بچه ها مشغول بازی بودند. کاشکی می شد بیشتر با سرگرد صحبت می کردم. چشمم به پیرزن که منتظر من بود، افتاد. به او که رسیدم گفت: «سرگرد رو دیدی؟» گفتم: آره و بعد خداحافظی کرد. با خودم فکر کردم که چرا سرگرد باید این جا زندگی کند؟ این ها دفتر خاطرات جنگ اند. این ها یادگار جوانمردی، شجاعت و شهامت اند. صدای دزدگیر ماشینم بلند شد. در را باز کردم و نشستم داخل. اما؛ یک لحظه آرزو کردم در همان سنگری که سرگرد بود، من بودم و روزهایی را در کنار ابوالفضل می گذراندم... صدای بوق ماشینی رشته‌ی افکارم را پاره کرد. راننده با دست اشاره می کرد می ری؟ منم با سر اشاره کردم بله. برای لحظه ای در آینه چهره ی سروان شبان را دیدم. 

 

منبع: هزار و یک روز، محمد بداقی، انتشارات سوره سبز، 1391، تهران

1397/8/6 12:9:35 52 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
ابوالفضل یه نظامی بود، دلش می‌تپید برای مردمش. همیشه دوست داشت که اولین نفر باشه. آروم قرار نداشت. اصلا مشخص بود که با بقیه فرق می کرد. من که هنوز باور نمی‌کنم شهید شده باشه.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015