• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

هزار و یک روز شرح حال شهید امیر سرلشکر ابوالفضل شبان (8)


داخل حیاط مرد میانسالی جلویش را گرفت، اشاره به پاهایش کرد و گفت: «پسرم برای من هم دعا کن، حالا که نذرت ادا شده، دعا کن که برگردیم شهرمان، من جنوبی ام و جنگ زده». ابوالفضل خیلی خوشحال بود از این که وارد ارتش شده و می تواند برای کمک به مردمش بجنگد. رو به پیرمرد گفت: «مطمئن باش که به شهرتون بر می گردی».

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

نیروی زمینی

هنوز بارورش نمی شد به آرزویی که همیشه داشت، رسیده بود و وارد ارتش شده است. نذر کرده بود که اگر قبول شود، حتماً سری به شهرری برای زیارت شاه عبدالعظیم (ع) بزند. چند وقتی از این نذر گذشته بود.

وقتی از اراک به سمت تهران حرکت می کرد، تنها هدفش شهرری بود تا بعد از زیارت، سری هم به خانه خواهرش بزند. اتوبوس از عوارضی قم و تهران که گذشت، کمی جلوتر در سمت راست، چشمش به دریاچه ی نمک افتاد. شوره زاری که خیلی دوست داشت یک بار از نزدیک ببیند. اتوبوس به سمت تهران در حال حرکت بود اما؛ ابوالفضل طبق عادت همیشگی، بعد از دریاچه ی نمک خوابش برد. چشمانش را که باز کرد، به تهران و محل پیاده شدن رسیده بودند. ازدحام مسافرانی که در حال آمدن و رفتن بودند. ابوالفضل نگاهی به دور و برش انداخت. چهره ی پیرمردی جلب توجه اش را جلب کرد. روزنامه‌ای خرید تا ببیند اسمش در لیست کسانی که در دانشگاه افسری قبول شده اند، هست یا نه؟ با دلهره ی عجیبی روزنامه را باز کرد؛ اما وقتی در لیست اسم ها، به دنبال اسمش می­گشت، از ترس اینکه قبول نشده باشد، نگاه نکرد.

پیرمردی که از آن نزدیکی رد می شد با صدای خواهش ابوالفضل ایستاد. ابوالفضل روزنامه را به او داد و از او خواست درون روزنامه به دنبال اسم او بگردد. بعد از چند دقیقه پیرمرد با ناامیدی تمام به ابوالفضل نگاه کرد. ابوالفضل نگاه کرد. ابوالفضل رنگ و رویش را باخته بود و رو به پیرمرد گفت: «چی شد بابا جون، اسمم بود؟» پیرمرد با ناامیدی جواب داد: «آخه پسرم من که سواد ندارم». پیرمرد داخل گاراژ که از کنارش گذشت، چه قدر شبیه آن پیرمرد بود! ابوالفضل لبخندی زد و خدا را شکر کرد، بعد از گذشتن از چند خیابان به مرقد شاه عبدالعظیم رسید. کفش هایش را درآورد و به سمت ضریح حرکت کرد. خیلی دوست داشت زودتر و وارد شود. وارد که شد هیاهویی باورنکردی بود. دستش که به ضریح رسید، چشمانش را بست و از ته دل با خدا حرف زد. از نعمت هایش تشکر کرد و از آرزوهاش گفت.

برای مادر و پدرش دعا کرد و نماز زیارت خواند و از آقا خداحافظی کرد. داخل حیاط مرد میانسالی جلویش را گرفت، اشاره به پاهایش کرد و گفت: «پسرم برای من هم دعا کن، حالا که نذرت ادا شده، دعا کن که برگردیم شهرمان، من جنوبی ام و جنگ زده». ابوالفضل خیلی خوشحال بود از این که وارد ارتش شده و می تواند برای کمک به مردمش بجنگد. رو به پیرمرد گفت: «مطمئن باش که به شهرتون بر می گردی». داخل کوچه های نزدیک مرقد مغازه های کبابی جلب توجه می کردند. دود سفیدی که در آسمان پیچیده بود، چه مزه ای می داد! ابوالفضل به طرف کبابی رفت. نمی شد از کباب شاه عبدالعظیم گذشت. کوچه پس کوچه های شهرری را که گذراند، به نزدیکی های خانه ای رسید. در را زد. خواهرش از دیدن ابوالفضل آن قدر خوشحال شد که پرید و بوسیدش و فریاد زد: «ابوالفضل اومده، بچه ها دایی ابوالفضل اومده» بچه ها هم دویدن بیرون و دوروبرش شلوغ شد. خواهر با استکان چای آمد. ابوالفضل رو به خواهرش گفت: «آبجی آمدم که بروم دانشگاه افسری». خواهرش فقط خدا را شکر کرد. با رسیدن شب ابوالفضل سرش را روی بالش گذاشت. دوست داشت زودتر صبح شود.

صبح، احساس کرد که دیرش شده. خیلی سریع آماده شد. آهسته رفت که کسی متوجه نشود. وقتی به آن جا رسید، چه شور و هیجانی بود؟ چندین اتوبوس ایستاده بودند. ابوالفضل جلو رفت و از گروهبانی که آنجا بود سوال کرد: «چه خبره؟» گروهبان نگاهی به انداخت و گفت: «خبری نیست، بچه های ارتش به جبهه می روند». آن قدر نظامی داخل خیابان بود که باید اتوبوس های بیشتری می آمدند. ابوالفضل یک بار دیگر رو به گروهبان نگاهی به ابوالفضل کرد و لبخند زد. افسر جوانی پرید میان حرف ابوالفضل و دست گروهبان را محکم گرفت و گفت: « تورو خدا بذار منم برم». آخه این همه اتوبوس اینجاست، واسه یه نفر جا نیست؟ فقط خواهش می‌کنم گروهبان یه کاری کن برام». گروهبان گفت: «مگه نمی بینی اتوبوس ها جا ندارند، بعدشم حساب و کتاب داره، باید حتما اسمت تو لیست باشه، من که نمی تونم همه رو سوار کنم، همه عشقشون جبهه رفتنه، نگران نباش». افسر جوان چشم هایش پر از اشک شده بود. می خواست هرطور که شده توی اتوبوس بنشیند. دوست داشت از موقعیت نظامی اش استفاده کند و به گروهبان بگوید برو آن طرف، اما؛ نمی شد.

افسر جوان همین طور خواهش می کرد اما؛ گروهبان گوشش به این حرف ها نبود. باید آن همه نیرو را جمع‌وجور می کرد. افسر آن قدر اصرار کرد که گروهبان گفت: «بیا برو بالا بابا جون اصلاً جا نیست که! برو رو سقف». افسر جوان دستش را به اتوبوس گرفت تا برود روی سقف. گروهبان گفت: «بابا بیخیال ما یه چیزی گفتیم». ابوالفضل همینجوری نگاه می کرد. نمی دانست این وسط تکلیف خودش چیست.

رو به گروهبان گفت: «منم می تونم برم؟» گروهبان گفت: «ای بابا اون کم بود توام اضافه شدی؟ این جا قانون داره همه چیز نظم و ترتیب داره». افسر جوان اشک می ریخت. ابوالفضل رو به او گفت: «حالا چه قدر باید دوره ببینیم تا بریم جبهه؟» افسر با ناراحتی ادامه داد: «تو چی میگی بابا، آش خور! ما که این همه دوره دیدیم، داریم گریه می کنیم». اتوبوس ها در حال حرکت بودند و افسر جوان در حال دویدن به سمت آنها. گروهبان رو به ابوالفضل کرد و گفت: «تو نمی خوای بری؟» ابوالفضل گفت: «آره ، آره یا گروهبان!» افسر جوان برگشت به سمت گروهبان و تنه اش به شدت به ابوالفضل خورد. ابوالفضل با تکانی چشم هایش را باز کرد، خواهرش بود که بیدارش می کرد و می گفت: «داداش دیرت نشه! پاشو نمازت قضا نشه».

ابوالفضل نگاهی به داخل حیات انداخت و خوشحال از این که خواب دیده بود. بلند شد و کارهایش را انجام داد و به سمت دانشگاه افسری حرکت کرد. صبح زود بود و خیابان های تهران خلوت. خیلی زود رسید.

 

 

منبع: هزار و یک روز، محمد بداقی، انتشارات سوره سبز، 1391، تهران

 

1397/8/5 10:49:52 38 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
داخل حیاط مرد میانسالی جلویش را گرفت، اشاره به پاهایش کرد و گفت: «پسرم برای من هم دعا کن، حالا که نذرت ادا شده، دعا کن که برگردیم شهرمان، من جنوبی ام و جنگ زده». ابوالفضل خیلی خوشحال بود از این که وارد ارتش شده و می تواند برای کمک به مردمش بجنگد. رو به پیرمرد گفت: «مطمئن باش که به شهرتون بر می گردی».
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015