• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

هزار و یک روز شرح حال شهید امیر سرلشکر ابوالفضل شبان (7)


امروز صبح آفتاب تمام منطقه را فرا گرفته بود. هرکدام از بچه ها مشغول کاری بودند. یک روز دیگر تا عملیات مانده بود، شب فرا رسید. در سنگرها غوغایی برپا بود. همه برای رفتن به آسمان‌ها دعا می‌خواندند. فضا کاملاً عرفانی بود. هرکدام از بچه ها در حال و هوای درونی خودشان بودند. دعای دسته‌جمعی تمام شد و هرکس برای خودش دعا می‌کرد. توی آن حال و هوای دعا یا شاید هم وداع بود که اشک‌ها به پهنای صورت، از دیده‌ها فرومی‌چکید. مناجات بود و خلوص موج می‌زد. بوی عشق به معبود و دفاع از اسلام و فداکاری در راه وطن، در فضا پیچیده بود.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

عراقی ها

قرار بود از این منطقه ای که هستیم، برویم به طرف یک موقعیت دیگر. این جا را خیلی دوست داشتم. خیلی خوب بود. نخل ها همه رو به روی ما بودند؛ اما نخل های سوخته نه نخل های سبز! عراقی ها آن قدر گلوله بین نخلستان زده بودند که حد و حدود نداشت. وقتی به نخلستان نگاه می کردم مرا به یاد بچه­گی­هام می انداخت و فیلم دلیران تنگستان. اما؛ حالا باید می رفتیم... ارتش هم که چرا نداشت باید به سمت موقعیتی که گفتند می‌رفتیم. به هر حال کار شروع شده بود و سنگرها را باید خراب می کردیم، بعد وسایلمان را هم جمع و جور می‌کردیم. کار سنگرها تا شب طول کشید. وقتی جناب سروان شبان آمد همه را جمع کرد  و گفت: «دستور رسیده که امشب همین جا هستیم، فردا صبح حرکت می کنیم».

سروان شبان آمد کنار من که از همه ی سربازها قدیمی تر بودم و گفت: «خیلی مواظب باش باید امشب یه جایی رو درست کنیم تا بچه ها بتونن تا صبح استراحت کنن». من فقط گفتم: «بله قربان». جدی جدی هم که فرمانده­ی گردان شهادت بود، وقتی راه می رفت من را یاد رئیس علی دلواری می انداخت. اگه قرار بود خود سروان به تنهایی با عراقی ها بجنگد، مطمئناً می جنگید. شاید یک ماهی هم مقاومت می کرد؛ ولی حالا باید به منطقه ای جدید برای عملیات شناسایی می رفتیم. آن شب را همان جا مهمان بودیم این را مطمئن بودن. بچه ها همه دور هم جمع بودند. جناب سروان آمد و کنارمان نشست. غذای امشب کنسرو بود. نگهبان انتخاب شد و بعد هم سه نفری پشت سر بقیه رفتند و کنار سروان نشستند. در هر شرایطی سروان سعی می کرد نماز را به جماعت بخواند.

امشب هم از همان شب ها بود که سروان وضو گرفت و آمد پیش ما. بعد از خواندن نماز جماعت در مورد جنگ و گردان شهادت (گردانی که همه داوطلب آمده بودند) صحبت کردیم. گردانی که در آن همه به هیچ چیزی جز شهادت فکر نمی کردند. سروان نگاهی به آسمان انداخت و رو به ما گفت: «ببینید! می شه ستاره ها رو شمرد». آن شب منطقه خیلی آرام بود. از آن آرامی هایی که کمی هم به مشکوکی می زد. خیلی دوست داشتم یک شب کنار جناب سروان می نشستم و به او می گفتم: کارهای شما من را یاد رئیس علی می اندازد که یک تنه جلوی پرتغالی ها و انگلیسی ها ایستاد. همین طور که مشغول خوردن کنسرو بودیم و با هم حرف می زدیم، یک لحظه عراقی ها چندین گلوله اطرافمان زدند. مثل این که این وقت شب، خیلی بیکار بودند.

حالا برای چه گلوله می زدند، اصلا مشخص نبود. از بی هدف زدن گلوله ها خنده­امان گرفته بود. خودشان خسته شدند و قطع کردند. شب خیلی سردی بود و ما بدون سنگر تا صبح سر کردیم. صدای قد قامت الصلاه سروان، بقیه را از خواب بیدار کرد. باید برای رفتن آماده می شدیم. رئیس علی با من نشست توی ماشین و دستور داد بقیه ماشین ها هم دنبال ما بیایند و به سمت منطقه ی جدید حرکت کنیم. یکی دیگر از بیسیم­چی ها هم با گروهبان در ماشین آخری نشستند. باید از میان نخل ها می رفتیم. خدا کند به آن  جایی هم که می رویم، نخلستان داشته باشد. چند کیلومتری که جلو رفتیم موقعیتی پیش آمد و من به جناب سروان گفتم: «ببخشید چند وقتی هست که می خوام بهتون یه چیزی بگم، رفتار شما منو یاد رئیس علی می اندازه». ماشین آمبولانسی که درونش بودیم جاده را طی می کرد، جاده ای که هیچ چیز به جز بیابان خدا در اطرافش نبود. بیابانی که فقط باران و باریدنش و باد با وزیدنش به آن‌جا شکل و شمایلی داده بود. سروان با شنیدن حرف من لبخندی زد و گفت: ممنونم حالا با بیسیم گروهبان رو صدا کن تا ببینم در چه موقعیتی هستیم. من گوشی را برداشتم و صدای بی‌سیم بلند شد. محمد، محمد رسول، محمد جان به گوشم... صدایی از آن طرف گوشی بلند شد: رسول، محمد به گوشم، خسته نباشید... من ادامه دادم: محمد جان موقعیت که از اونور گفتند پنج پنج یعنی خیلی خوب را بعد هم سروان گوشی را گرفت و گفت: محمد جان ما هم آماده ایم، مواظب اطراف باشید. بعد هم ارتباط قطع شد. چند ساعتی بود که حرکت می‌کردیم. چشم هایم حسابی سنگینی می‌کرد.

در یک لحظه سروان آهسته روی پایم زد. من چرتم پاره شد و رنگم پرید. سروان خندید و گفت: سرباز توی منطقه جنگی هنگام عملیات خواب باشه، اونم کنار رئیس علی برای جنگ با دشمن. به چشم هایش خیره شدم. یعنی که خیلی مخلص‌ایم. او فقط نگاهی به بیرون انداخت.

ماشین ها در جاده همین طور در حال حرکت بودند. یک بار دیگر موقعیت را از گروهبان پرسیدم. از فرماندهی هم با ما تماس گرفتند. و گفتند: نزدیک منطقه ای هستید که باید مستقر شوید. آن‌جا بیابانی در دل بیابان بود. آمبولانس ایستاد و سروان به طرف آخرین ماشین رفت. گروهبان سریع پیاده شد، احترام نظامی گذاشت و بعد دستور حرکت ماشین ها را داده شد. همه به سمت راست جاده پیچیدند، کمی که جلو رفتیم، پشت خاکریز‌ها جایی بود که باید مستقر می‌شدیم. فقط یک توپ پدافند با خدمه اش آن‌جا بود. ما خسته از راه رسیدیم و بچه‌های پدافند به سمت ما می‌آمدند. سروان مشغول بررسی موقعیتی بود که در آن قرار گرفته بودیم. باید برای برپایی   سنگرها آماده می‌شدیم. باید خیلی سریع کارها را شروع می‌کردیم؛ اما چیزی که خیلی برای سروان مهم بود، این بود که عملیات کی شروع می‌شود. سنگرها برپا شدند. حالا باید توی سنگر فرماندهی جمع می‌شدند تا برای شروع کار، نقشه نظامی می‌کشیدند. همه که جمع شدند، سروان شبان شروع به توضیحاتی برای شناسایی موقعیت دشمن کرد. قرار بود وارد خاک عراق شوند. بعد از یک روز استراحت به بررسی مسائل نظامی پرداختند. البته برای گردان شهادت، استراحت معنایی نداشت؛ اما سروان مثل یک فرمانده عمل می‌کرد و هیچ کارش بی علت و دلیل نبود.

امروز صبح آفتاب تمام منطقه را فرا گرفته بود. هرکدام از بچه ها مشغول کاری بودند. یک روز دیگر تا عملیات مانده بود، شب فرا رسید. در سنگرها غوغایی برپا بود. همه برای رفتن به آسمان‌ها دعا می‌خواندند. فضا کاملاً عرفانی بود. هرکدام از بچه ها در حال و هوای درونی خودشان بودند. دعای دسته‌جمعی تمام شد و هرکس برای خودش دعا می‌کرد. توی آن حال و هوای دعا یا شاید هم وداع بود که اشک‌ها به پهنای صورت، از دیده‌ها فرومی‌چکید. مناجات بود و خلوص موج می‌زد. بوی عشق به معبود و دفاع از اسلام و فداکاری در راه وطن، در فضا پیچیده بود.

صبح، همه آماده بودند. یک ماشین و خود سروان برای رفتن به خاک دشمن آماده بود. ماشین جلو آمد و جلوی پایشان ایستاد. سربازها خیلی سریع سوار شدند عقب جیپ و سروان جلوی جیپ نشست. از جلوی گروهبانی که قرآن به دست بود، گذشتند.گروهبان ظرف آبی را که در دست داشت، پشت سرشان ریخت ماشین. از جاده‌ای فرعی خیلی زود به جاده‌ی اصلی رسید. وقتی وارد جاده شد، سروان برگشت و به سربازها نگاهی انداخت. صورتشان پر از شادی و نشاط بود. کنار جاده هیچ‌چیزی وجود نداشت. راننده رو به سروان گفت: «امروز عجب روز قشنگیه!» بعد از گذشتن از جاده‌ها به‌جایی رسیدند، که خاکش بوی ایران را نمی‌داد و سروان و سربازها پیاده شدند. حالا دیگر راننده باید برمی‌گشت.

سه سرباز و یک بی‌سیمچی با خود سروان، حرکت را خیلی زود به سمتِ منطقه‌ای نامعلوم آغاز کردند. آفتاب خیلی گرم‌تر از هرروز بود. امّا گرمای آفتاب هم نمی‌توانست مردان نظامی را از حرکتشان بازدارد. ابوالفضل جلو بود و سربازها به دنبال او به صف می‌رفتند. صدای گلوله‌های دشمن که به زمین می‌خورد، گاهی آن‌ها را از حرکت بازمی‌داشت. کم‌کم به‌جایی رسیده بودند که جاده باریک شده بود. خودشان را در چاله‌ها یا خاکریزها مخفی کرده بودند. ابوالفضل با دوربین نگاهی به عراقی‌ها انداخت که کاملاً می‌شد آن‌ها را دید، خیلی نزدیک بودند. باید دقت می‌کردند، گزارش‌ها را جمع‌آوری می‌کردند و خیلی زود برمی‌گشتند.

یکی از سربازها آرام گفت: «جناب سروان بریم جلوتر؟» که ابوالفضل سرش را به حالت نه گفتن تکان داد. باید به پشت یکی از خاکریزها که درست در سمت چپ قرار داشت، می‌رفتند. از آنجا کاملاً می‌شد دشمن را دید؛ امّا چیزی که ابوالفضل را اذیت می‌کرد، فکر سربازها بود که شاید میدان مینی بر سر راه آن‌ها باشد. از اینجا به‌هیچ‌عنوان نمی‌شد کارهایی را که باید انجام می‌دادند، انجام داد. باید صبر می‌کردند تاکمی هوا تاریک‌تر می‌شد. ابوالفضل خیلی آرام به سمت چپ برگشت و رو به سربازها گفت: «حتماً باید بریم به سمت آن نقطه» و به حالت سینه‌خیز شروع به حرکت کردند. صدای انفجار توپ و خمپاره باعث شده بود که آن‌ها به هم نزدیک‌تر شوند. جاده‌ی جلو مشخص نبود. در دل سیاهی شب آن‌قدر ماشین حرکت می‌کرد، که گاهی تشخیص نمی‌دادیم نیروهای خودی‌اند یا نیروهای دشمن. ابوالفضل اطلاعاتی را در ذهنش جمع آوری کرده بود. آهسته به سمت جلو حرکت می کردند. به خاکریز که رسیدند، پناه گرفتند. یکی از سربازها آهسته گفت: «فکر کنم عراقی ها برای حمله آماده شده اند». گاهی هم صدای عربی روی فرکانس های بیسیم می افتاد. حالا دیگر باید احتیاط می کردند. صدای خمپاره ی شصت به گوش رسید. اول صدای سوتش آمد. بعد خودش به زمین خورد. خودشان را جمع و جور کردند.

وقتی خمپاره به زمین خورد، صدایش دل آسمان را شکافت. هر نوع حرکت اضافه ای باعث می شد، عراقی ها از وجود آن ها در این منطقه با خبر شوند؛ اما حرکت دشمن زیر نظر ابوالفضل بود. او مشغول یادداشت برداری شده بود. گلوله هایی که از دهانه ی توپ هایشان خارج می شد، به راحتی می توانستند ببینند. جاده کاملاً در اختیار عراقی ها بود. ماشین های بزرگ توپ کش، توپ ها را با خود حمل می کردند. نیروهای دشمن کاملاً آماده بودند.

باید صبر می کردند که در این جا یک کاری انجام می شد و بعد منطقه را ترک می کردند؛ اما مشخص نبود که چه موقع تمام می شود. یکی از سرباز ها همین طور که دراز کشیده بود، نگاهی به رئیس علی خودش انداخت و لبخند زد. رئیس علی فقط با چشمانش جواب او را داد. ماشین ها و نفرات دشمن مثل این که تمامی نداشتند؛ اما ابوالفضل صبرش خیلی زیاد بود. آهسته خودش را به پشت خاک ریز رساند و نگاهی به جلو انداخت. داشت بررسی می کرد، بعد از این که کارشان تمام شد، چه طور برگردند. نیروهای دشمن کمتر و کمتر شدند و باید برمی‌گشتند. ابوالفضل آهسته و سینه خیز حرکت کرد. هیچ وقت عادت نداشت که خودش عقب تر از سربازها باشد. سربازها هم به دنبال فرمانده ی خود حرکت کردند و خود را به جای قبلی رساندند. باید از فرصتی که پیش آورده بود، برای فرار استفاده می کردند.

دیگر از دید دشمن حالا دورتر شده بودند. یکی از سربازها رو به دیگران گفت: «فکر کنم راه را اشتباهی آمدیم». همه ایستادند. سروان به همه گفت: «در برداشتن قدم هایتان دقت کنید». داشتند از منطقه دور می شدند. خوشحال بودند از کاری که انجام شده بود.

سروان شبان خدا را شکر می کرد. به آنچه که می خواست در این عملیات برسد، رسیده بود، به سربازها نگاهی انداخت. برای لحظه ای وقتی به دوروبر خودش نگاه می کرد، دید منطقه کمی ناآشناست. ایستاد و از سربازان خواست که بایستند. خودش چند متری جلو رفت، قدم هایش را آرام بر می داشت. سربازها نگاهش می کردند. از تپه ی کوچکی گذشت. سربازها نشسته بودند روی زمین تا ببینند سروان چه می گوید. خسته بودند. ابوالفضل دوروبرش را نگاه کرد و با احتیاط جلو می رفت. خوشبختانه خبری نبود، برگشت تا خودش را به سربازها برساند. هنوز کاملا برنگشته بود که صدای انفجاری بلند، سروان را به سمتی پرت کرد و او روی زمین افتاد. ابوالفضل بلند بلند فریاد میزد:«کسی جلو نیاد! مین، مین! میدون مینه!«. حالا دیگه نمیشه به راحتی جلو رفت و به سروان کمک کرد.

او روی زمین افتاده بود و ناله می کرد. خون زیادی ز دست داده بود. سربازها می خواستند جلو بروند و کمک کنند. صدای سروان خیلی ضعیف به گوش می رسید: «مین، مین، مین، مین، مین...».   

   

منبع: هزار و یک روز، محمد بداقی، انتشارات سوره سبز، 1391، تهران

1397/8/2 11:44:52 50 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
امروز صبح آفتاب تمام منطقه را فرا گرفته بود. هرکدام از بچه ها مشغول کاری بودند. یک روز دیگر تا عملیات مانده بود، شب فرا رسید. در سنگرها غوغایی برپا بود. همه برای رفتن به آسمان‌ها دعا می‌خواندند. فضا کاملاً عرفانی بود. هرکدام از بچه ها در حال و هوای درونی خودشان بودند. دعای دسته‌جمعی تمام شد و هرکس برای خودش دعا می‌کرد. توی آن حال و هوای دعا یا شاید هم وداع بود که اشک‌ها به پهنای صورت، از دیده‌ها فرومی‌چکید. مناجات بود و خلوص موج می‌زد. بوی عشق به معبود و دفاع از اسلام و فداکاری در راه وطن، در فض
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015