• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطرات رزمی(30)


گفت کاری ندارد، دو تا خمپاره60 می­زنیم، کمی با فاصله از اینها، مثلاً یکی عقب و یکی جلو و راست و چپ... اگر اینها خوابیدند زمین بدان که اینها همان عراقی‌ها هستند. اگر نخوابیدند، راه رفتند، حتی به عقبشان هم نگاه نکردند، اینها بسیجی هستند. گفتیم عجب نشانه خوبی گفتی آقای زین‌الدین، دستت درد نکند. بچه‌ها 3-2 تا خمپاره بزنید دور و بر اینها، ببینیم چه می‌شود.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

مرحله دوم عملیات محرم شروع شد. ما خیلی اسیر گرفتیم و همان روز تحویل دادیم. دشمن هم آنجا مواضعش را ترک کرد و اسیر داد. حدود 500 یا 800 نفر اسیر گرفته بودیم و به کمپ اسرا فرستاده بودیم. تعداد زیادی چاه نفت مانده بود، بچه‌ها می‌گفتند آنها را منفجر کنیم. گفتم ما چنین اجازه­ای نداریم. باید خود قرارگاه کربلا با شرکت نفت تماس بگیرد و تکلیف این تلمبه­خانه­ها و چاه­ها که دست ما افتاده را روشن کند، آن وقت ما اقدام کنیم، نباید خودسر عمل کنیم. واحدها آمدند و آنجا آماده شدند. گفتند مرحله دوم عملیات را روز یازدهم شروع کنید. من گفتم پاسگاه ما، یعنی فرمانده تیپ و عناصر ستادمان را می­گذاریم همین­جا که در نهر عنبر هستند، بمانند. من خودم یک بی‌سیم­چی درجه‌دار مخصوص بی‌سیم، یعنی درجه‌دار سرپرست بقیه مخابرات هم بود، با او و یک راننده بالای نهر عنبر، نزدیک همان­جا که تپه می‌زدند، بیاییم. آنجا یک سنگر خوب عراقی پیدا کنیم، راه هم داشته باشد، غروب برویم داخل آن، روشنایی هم نمی­گذارد مشخص بشود. داخل آن آنتن بگذاریم، شب آنتن دیده نمی‌شود، بی‌سیم‌هایمان را بیاوریم اینجا (3-2 بی‌سیم داشتیم)، پاسگاه فرماندهی را اینجا برقرار کنیم. محلش دقیقاً در خط مقدمی بود که مرحله دوم می‌خواستیم به عراق تک کنیم، ولی سنگر محکمی بود. مطمئن بودیم توپ هم به سنگر بخورد، خراب نمی‌شود. این سنگر را عراقی‌ها ساخته بودند.

من آمدم اینجا با ستاد خودمان ارتباط برقرار کردیم. گفتم اگر کسی من را خواست، خبر بدهید تا با بی‌سیم با او صحبت کنم. اگر کارهایی بود که خودتان می­توانید حل کنید، حل کنید. ستادمان نهر عنبر ماند، خود ما شبانه با یک بی‌سیم­چی که درجه‌دار بود و یک سرباز آمدیم پاسگاه را تشکیل دادیم. برادران سپاه ما هم همان تپه­ای را که ماشین ضرابی را زده بودند، پاسگاه فرماندهی کردند، یک کانکس آوردند و گذاشتند. برادر زین‌الدین هم آنجا پاسگاهش را برقرار کرد. در نتیجه بین پاسگاه من و پاسگاه برادر زین‌الدین حدود 300-200 متر فاصله بود، در امتداد هم. واحدها آماده شدند، ما هم همه گردان­هایمان را آماده کردیم. گردان138، گردان140 هستند و گردان131 ما هم در احتیاط است. احتیاط را هم آوردیم و از رودخانه عبور دادیم، با بی‌سیم گفتم شما از چم‌سری هم رد بشوید، راه مناسبی آن طرف چم‌سری پیدا کردید، مستقر بشوید به نام احتیاط تا وقتی می‌خواهید به کار بروید، راهتان دور نباشد. ساعت 11:30 رمز عملیات را گفتند و عملیات مرحله دوم شروع شد.

یک جاده­ای آنجا بود، درست از نهر عنبر که می­آمدیم بالا، می­آمدیم از آن تپه عبور می‌کردیم. آن تپه را هم جناب سروان نصری مسیر جاده را عوض کرده بود. تپه را آورده بود به درّه آمده بود تا تپه، گفتیم یک دره اینجا بود، یک دره هم روبرویش این دره سمت راست مناسب­تر بود، آن­ورش هم تپه بود، این­ورش هم که این تپه هست، وسطش، دره را کرده بود جاده، برده بود به جاده­ای که می‌رفت به عراق، می‌رفت به زبیدات. عراقی‌ها از زبیدات جاده داشتند و از آن تپه به اینجا می­آمدند و به نهر عنبر می‌رفتند، ولی نصری از دره جاده زده بود و وصل کرده بود به جاده زبیدات و بچه‌های ما از این جاده­ها رفت و آمد می‌کردند. گردان138 ما از همین جاده به طرف زبیدات رفتند. نصف شب با عراق درگیر شدیم. پایین­تر رفتیم و دیدیم آنها باشگاه و مشروب و از این چیزها دارند، ناهارخوری دارند و اینجا غذا می‌خورند. ضمن اینکه واحدهایشان هم این طرف و آن طرف مستقر هستند. ما به عراقی‌ها حمله کردیم تا به نزدیکی­های زبیدات رسیدیم، ولی نتوانستیم آن شب به خود زبیدات برویم. به تپه‌هایی رسیدیم، یک جاده آسفالتی است از زبیدات به شرهانی می‌رود، آن موقع دست ما بود. پاسگاه ابوغریب هست، تلمبه­خانه هست، تصفیه­خانه عراق هست در شرهانی. ما بالای این جاده آمدیم که یک تپه‌هایی بود عین تپه‌های نهر عنبر منتها کوتاه­تر، ولی به هم پیوسته. آن تپه­ها را اشغال کردیم و هدفمان که همان تپه­ها بود را گرفتیم. باز هم گردان138 طرف زبیدات آمد، گردان140 طرف پاسگاه ابوغریب آمد و گردان131 هم که احتیاط بود در همان محلش بود. اعلام تصرف هدف کردیم و گفتم هدف­ها را گرفتیم. این­قدر چاه نفت دارد، تکلیف اینها را روشن کنید. خود جاده آسفالت، به راستش، یعنی به طرف عراق، یک چاه نفت بود که ما خبر نداشتیم. نگو این چاه نفت آرتیزن است. در چاه را بستند تا نفت از آن فوران نکند. 50 متر پایین­تر هم یک چاه آب زده بودند. ماشین­های عراق می­آمدند از این چاه آب خوردن می­بردند. حمام درست کرده بودند. می­آمدند از آن آب می­کشیدند، می‌ریختند توی تانکر می‌رفتند حمام. شاید 300-200 نفر حمام می‌کردند.

ما پای جاده آسفالت نرفته بودیم. چون عراق روی ارتفاعات رملی آن طرف بود، آن هم مثل حمرین یک ارتفاعات به هم پیوسته بود، از آنجا تیراندازی می‌کردند. در نتیجه، ما که می‌رفتیم توی گودی، آنها تیراندازی می‌کردند و نفرات شهید و زخمی می شدند. ما چند روزی بالای تپه­ها ماندیم و سنگر درست کردیم. نمی‌دانم یکی از سربازها رفته بود شیر فلکه چاه نفت را باز کرده بود، یا عراقی‌ها می­دانستند که این چاه نفت آرتیزن است، شبانه گشتی آمده بودند باز کرده بودند، یا در اثر فشار گلوله توپ‌هایی که می‌خورد اطراف چاه آرتیزن این فلکه باز شده بود.

 به ما صبح خبر دادند یک چاهی فوران می‌کند. آنها گفتند نفتی که از این فوران می‌کند 100 متر بالا می‌آید و می‌ریزد روی جاده آسفالت. ماشین یا آدم بخواهد از اینجا رد بشود، می‌رود زیر این نفت و لیز می‌خورد، یکی دو تا از واحدهای ما تانکر آب آوردند که آب بگیرند، ماشین لیز خورد و چپ کرده بود. ما که نمی­دانیم چه کار کنیم، بگوئید شرکت نفت نماینده بفرستد، این چاه نفت را ببندد. من به قرارگاه جنوب گفتم، قرارگاه جنوب به فرمانده لشکر گفته بود. فرمانده لشکر هم به شرکت نفت خبر داده بود. از شرکت نفت یک آقایی آمده بود یک دست کت و شلوار نو هم تنش بود، تا بردیم بالای چاه، این چاه را دید، دیگر نتوانست کتش را بکند، با همان کت و شلوار نو رفت بالای چاه و شیر فلکه را بست و چاه بند آمد. اگر ما بلد بودیم، خودمان هم می‌توانستیم این کار را بکنیم، ولی بلد نبودیم. تشکر کردیم. گفتیم اینجا حمام دارد، می­خواهی بروی حمام؟ گفت عراق دید ندارد؟ گفتم چرا عراق دید دارد. گفت نه، در شهر می­روم حمام.

ما دیگر یواش یواش پایین می‌رفتیم، ولی یا شب­ها می‌رفتیم که عراق دید نداشت، یا صبح زود که عراقی‌ها خواب بودند، می‌رفتیم آب برمی­داشتیم و می­آوردیم. یک جناب سروان مهندسی داشتیم به نام ستوان یکم رهنما که خیلی افسر جدی و کار آمدی بود و هرجا لودرهایش کار می‌کردند، ایشان در کنار لودرها حضور داشتند و پای لودر ایستاده بودند. زخمی شد و رفت و دیگر نتوانست بیاید و از ناحیه پا ناقص شد.

در هر صورت ما این منطقه را گرفتیم و پاکسازی کردیم. روز دوم می‌خواستیم برویم عملیات انجام بدهیم. گروهبانی که دیشب پهلوی من بود، گروهبان بی‌سیم­چی، مال گردان مخابرات بود، سربازی هم که آورده بودیم با ما بود. سوار جیپ شدیم. آمدیم برویم دنبال واحدها صبح زود که ببینیم کجا رفتند و چه کار کردند. به منطقه عملیات آمدیم و دیدیم که یک کانال در همان امتداد این جاده مرزی که عراق درست کرده بود، بالای حمرین، کنده بودند. آن طرف هم مثل کانال است. به آن سرباز گفتم برو آن کانال را ببین، ببین جریان چیست، کانال کندند، اینجا کانالی نبود. ایشان کانال را دید و برگشت، گفت اقلاً 40-30 جنازه عراقی همه اسلحه­شان در دستشان، مرده­اند. همه مهماتشان، همه اسلحه­هایشان همراه خودشان است، عده­ای تکیه داده بودند به دیوار کانال، همان­جا، همان­طور مرده بودند. عده­ای هم به دیوار که تکیه داده بودند سرشان افتاده بود پائین و یک طرف خم شده بودند و تعدادی دراز کشیدند و مرده بودند، ولی همه اسلحه­شان همراهشان است.

ما ماشین را نگه داشتیم با آن گروهبان آمدیم داخل کانال دیدیم اینها دیشب که این کوماندوها و نیروهای خودمان آن ارتفاعات190 را گرفتند و بچه‌های خودمان آمدند کمک کردند و تیراندازی کردند و با هم گرفتند، زخمی شدند، یا خودشان با پای خودشان آمدند توی این کانال، بعضی­ها را مثلاً امدادگرها آوردند گذاشتند توی آن کانال تکیه دادند. همه چیز دارند، آر.پی.جی7 دارند، خمپاره60 دارند، مسلسل ژ3 دارند، مسلسل کلاشینکف دارند، تفنگ کلاشینکف دارند، هرچه شما بگویید دارند و کیسه­های حمل مهمات هم که از سر می پوشند و مثلاً خمپاره دو تا جلو جا می­گیرد، دو تا عقب جا می­گیرد، دارند. اینها را دیدم، گفتم عجب. ما دنبال 3-2 قبضه خمپاره60م‌م می­گشتیم.

 این بچه‌های ما می­گویند جناب سرهنگ چندتا خمپاره برای ما بگیرید، ما هم می‌رویم هیچ­جا ندارند، خمپاره60م‌م  آن زمان ارتش خودمان نداشت و سفارش کرده بودند بیاورند، ولی هنوز نیاورده بودند. این خمپاره‌ها را به آن گروهبان مخابرات و آن سرباز گفتم بردارید و ببرید، با آن کیسه مهماتش بگذارید توی ماشین. خمپاره‌ها را بردیم و توی ماشین گذاشتیم. بقیه چیزها را خودمان داشتیم و نمی‌خواستیم. بعد رفتیم دنبال آنهایی که حمله می‌کنند. حمله­کننده­ها هم رفته بودند باشگاه­های افسرانشان را دیده بودند، سنگرهایشان را دیده بودند. ما رفتیم و دیدیم تپه‌های بالای آسفالت زبیدات به شرهانی که اقلاً 20 متر یا 25 متر بیشتر با جاده آسفالت فاصله ندارند، آن­ور شیبش تند است، نمی‌شود پایین آمد، ولی شیب پشتش ملایم است، می‌شود رفت بالا. قبلاً کشاورزان زبیدات گندم کاشته بودند و استتار خوبی بود برای رزمندگان ما. رفتند داخل گندم­ها رزمندگان ما را دیده­بانی می­نمایند و پرسنل ما سنگر کنده بودند و مشکلی وجود نداشت و اینها دیده­بانی می‌کنند آن طرف را و عراقی‌ها هم از بالای تپه‌های رملی روبرو آنها هم ما را دیده­بانی می‌کنند و در موقعی که لازم است تیراندازی می‌کنند.

ما در عملیات محرم با تیپ17 علی­ابن ابی‌طالب (ع) از قم ادغام شده بودیم، یک تیپ ارتشی، یک تیپ سپاهی. تیپ1 لشکر21 حمزه و تیپ17 علی­ابن ابی‌طالب (ع). فرمانده تیپ17 علی ابن ابی‌طالب (ع) برادر مهدی زین‌الدین بودند. با هم بسیار دوست شده بودیم، بسیار رفیق بودیم، من هیچ مشکلی با برادر زین‌الدین نداشتم. فکر می‌کنم او هم مثل من فکر می‌کرد. من از ارتفاعات حمرین با ماشین به طرف زبیدات عراق سرازیر شدم. جناب سرهنگ (الآن امیر هستند) نیکفرد بود و جناب سرگرد صارم‌پور هم همراهم بودند. نیکفرد معاون عملیاتی و رئیس رکن3 تیپ بودند و صارم‌پور هم رئیس رکن2 تیپ بودند. من هرجا می‌رفتم اغلب اینها را هم با خودم می­بردم که هم اینها از واحدها بازرسی کنند و بررسی کنند تا مشکلی نداشته باشند، اگر دارند به من بگویند که بتوانیم برطرف کنیم. ماشینی داشتم به نام میول که ماشین خیلی خوبی بود و قدرت خیلی زیادی داشت، از ارتفاعات راحت بالا می‌رفت. سوار آن بودیم سه نفری و یک بی‌سیم­چی و یک تأمین هم داشتیم. از ارتفاعات حمرین  به جاده زبیدات سرازیر شدیم، بعد که کمی رفتیم دیدیم یک نفر در آن بیابان بی آب و علف عراق رو به خط دارد جلو می‌رود. کمی جلوتر رفتیم، او را شناختیم. برادر زین‌الدین بودند. نگه داشتیم، سلام علیک و احوال­پرسی کردیم. پرسیدیم چرا پیاده؟ گفت داشتم می­آمدم به جبهه و خط مقدم بروم، ماشینم در راه خراب شد، زدم یک گوشه­ای و حالا دارم پیاده می­روم. گفتم خب قدم رنجه بفرمایید، با هم برویم. سوار شد و با هم حرکت کردیم.

تپه‌های بالای جاده آسفالت زبیدات ـ شرهانی را تصرف کرده بودیم. در همان روز، در عملیات تصرف کرده بودیم. واحدهای ما رفته بودند بالای تپه­ها که گندم کاشته بودند، طرف آسفالتش عمود بود، نمی‌شد رفت پایین، ولی طرف پشتش که ما رفته بودیم، گندم کاشته بودند و هنوز درو نکرده بودند. گردان140 آنجا را گرفته بود و مستقر شده بود. آتش هم آنچنان زیاد نبود. یعنی عملیات هنوز تمام نشده بود، هنوز ادامه داشت، منتها تا آنجا که آمده بودیم، جای خوبی مستقر شده بودیم و به عراق مسلط بودیم. آنها از بالای ارتفاعات رملی که جلو بود 5-4 کیلومتری به ما تیراندازی می‌کردند، ما هم از اینجا جوابشان را می‌دادیم. بالای چاه آرتِزين نفت عراق بودیم که بغل دستش هم یک حمام درست کرده بودند و چاه آب زده بودند. فرمانده گروهان2 گردان140 جناب سروان کرباسی‌زاده بود. ما پیاده شدیم، رفتیم بالای تپه، کرباسی‌زاده بالای تپه پیش نفراتشان بود، آمد پیش من و احترام گذاشت. گفت جناب سرهنگ رزمی، ما همه هدف­هایمان را گرفتیم، فقط پاسگاه ابوغریب مانده. هرچه تیراندازی می‌کنیم، هرچه خمپاره می­اندازیم، با 106 یا مسلسل و... می­زنیم، اینها نه پاسگاه را تخلیه می‌کنند، نه می‌روند و همان­طور آنجا ایستادند و جواب ما را می‌دهند، تسلیم نمی‌شوند. حالا شما که تشریف آوردید، در جریان باشید، می‌خواهیم آن پاسگاه را بگیریم.

من و زین‌الدین مشورت کردیم. گفتیم چه بکنیم، چه نکنیم؟ گفت اگر اجازه بدهید یک دسته ارتشی، یک دسته سپاهی با فرماندهان دسته­شان آتش مانور بکنند، بروند بالای پاسگاه ابوغریب. آنجا نزدیک هستند، یا در را بشکنند، یا این­قدر آتش بریزند که اینها مجبور به تسلیم بشوند و پاسگاه را تخلیه کنند. خیلی هم خوب بود. من و زین‌الدین موافقت کردیم، گفتیم کرباسی‌زاده بگو یک دسته ارتشی بیاید. آقای زین‌الدین هم گفت من هم الآن می­گویم یک دسته سپاهی بیاید که با هم آتش مانور کنند و بروند به پاسگاه ابوغریب. پاسگاه ابوغریب هم با ما شاید 300 متر فاصله داشت. ما بلندترین جا بودیم، دیدگاه هم بود، همه چیز داشتیم، دوربین هم داشتیم، رفتیم دیدگاه. یک دسته ارتشی و یک دسته سپاهی و بسیجی آمدند و حرکت کردند، آتش مانور کردند و رفتند به طرف پاسگاه ابوغریب. حالا هم عراق آتش می‌کند، هم ما آتش می‌کنیم، منطقه پر از آتش گلوله است. 200-150متری که رفتند دیدیم 100 متری پاسگاه، حدود 40 تا 50 نفر آدم دارند به طرف عراق می‌روند. دیدیم که پرچم ایران دستشان است و اغلب چفیه انداختند گردنشان، لباس بسیجی پوشیدند، و به ستون راه­پیمایی می‌کنند به طرف عراق. من گفتم نکند اینها همه نفرات پاسگاه باشند، آمدند جلو که می‌روند به طرف عراق. زین‌الدین گفت نه، اینها بسیجی هستند. آن طرف ما لشکر خرم‌آباد عمل می‌کرد. با خرم‌آباد با هم عمل می‌کردیم. آنها در سمت چپ ما، ما هم منطقه خودمان. گفت اینها بسیجی­های خرم‌آباد هستند، یعنی ادغامی با تیپ خرم‌آباد هستند. گفتیم اگر آنها آمده باشند ما را گول بزنند همین نفرات پاسگاه ابوغریب باشند چه؟ گفت کاری ندارد، دو تا خمپاره60 می­زنیم، کمی با فاصله از اینها، مثلاً یکی عقب و یکی جلو و راست و چپ... اگر اینها خوابیدند زمین بدان که اینها همان عراقی‌ها هستند. اگر نخوابیدند، راه رفتند، حتی به عقبشان هم نگاه نکردند، اینها بسیجی هستند. گفتیم عجب نشانه خوبی گفتی آقای زین‌الدین، دستت درد نکند. بچه‌ها 3-2 تا خمپاره بزنید دور و بر اینها، ببینیم چه می‌شود. جناب سروان کرباسی‌زاده دستور داد خمپاره60 بیاورند. فوری خمپاره‌ها حاضر شد. سه تا خمپاره60م‌م انداخت. یکی خورد سمت راست، یکی سمت چپ و یکی هم کمی عقب‌تر. ما انتظار داشتیم اگر اینها عراقی هستند، بخوابند، چون دیگر این کلک بسیجی­ها را ممکن نیست بدانند. دیدیم نه خوابیدند، نه به عقب نگاه کردند، نه به چپ و راست نگاه کردند. همین­طور پرچمشان بالاست و راه می‌روند. برادر زین‌الدین ـ  خدا رحمت کند، در عملیات­های دیگر شهید شد ـ گفت دیدید جناب رزمی، اینها بسیجی­های خرم‌آبادی هستند.

 من هم دیدم اگر عراقی بودند، حتماً روی زمین می­خوابیدند. گفتیم نزنید، بسیجی هستند. آنجا که ما خمپاره زدیم، تا آنجا که می‌رود داخل عراق، یک رودخانه خشک هست و می‌رود داخل تپه­ها که دره وسطش به خود عراق ختم می‌شود، 130-120 متر فاصله بود. اینها یواش یواش رفتند. 15-10 متر مانده بود به این دره که این طرف تپه است، و کاملاً برای ما مشخص بود و وسطش دره است، این دره هم مارپیچی است، صاف نبود که آدم تهش را ببیند. به آنجا که رسیدند، یک دفعه دررفتند و فرار کردند به طرف دره. تازه فهمیدیم اینها ما را گول زدند، اینها عراقی بودند، همان نفرات پاسگاه بودند، پاسگاه را تخلیه کردند و آمدند با این کلک، اگر تخلیه نمی‌کردند باید لباس می­پوشیدند، خودشان را آماده می‌کردند و فرار کردند. ما هم نیم ساعتی آن دره را زیر آتش سنگین قرار دادیم و شاید تعدادشان هم زخمی و کشته شدند.

برایمان خیلی جالب بود که اینها چطور تمرین کرده بودند، چطور همه چیزهای ما را بلد بودند؛ اگر اینها خوابیده بودند زمین، ما نمی­گذاشتیم یکی­شان زنده دربرود. ولی نخوابیدند، مثل برادران بسیجی و سپاهی. بعدها من از برادران سپاهی و بسیجی پرسیدم این مسئله که برادران بسیجی زمین نمی­خوابند و سنگر نمی­گیرند چیست؟ گفت برادرهای بسیجی و سپاهی می‌گویند آدم که می‌خواهد برود بهشت می‌آید می­خوابد روی این زمین که مثلاً شهید نشود یا زخمی نشود؟ خب خودش خیلی عجله دارد می‌خواهد برود بهشت و در نتیجه نه می­خوابند و نه سنگر می­گیرند و می­گویند ما هرچه زودتر می‌خواهیم شهید بشویم و برویم ان­شاءالله به لقاءالله بپیوندیم و به بهشت برین خدا برویم. اگر زودتر شهید بشویم، زودتر به مقصودمان می‌رسیم. این­طور که به ما گلوله می­زنند، ما خوشحال می­شویم که زودتر می­توانیم به بهشت برین خدا واصل بشویم.

اینها رفتند، غروب شد و ما آن شب قرار شد روی همان تپه‌هایی که تصرف کرده بودیم، بالای آسفالت زبیدات تا شرهانی، باشیم تا مرحله سوم عملیات را انجام بدهیم.

منبع: خاطرات رزمی، رزمی، علی، 1395، ایران سبز، تهران

1397/5/13 11:43:45 521 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
تویضیحات در موتور جستجو
گفت کاری ندارد، دو تا خمپاره60 می­زنیم، کمی با فاصله از اینها، مثلاً یکی عقب و یکی جلو و راست و چپ... اگر اینها خوابیدند زمین بدان که اینها همان عراقی‌ها هستند. اگر نخوابیدند، راه رفتند، حتی به عقبشان هم نگاه نکردند، اینها بسیجی هستند. گفتیم عجب نشانه خوبی گفتی آقای زین‌الدین، دستت درد نکند. بچه‌ها 3-2 تا خمپاره بزنید دور و بر اینها، ببینیم چه می‌شود.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015