• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

خاطرات سرهنگ خلبان سید داود فرهادی بخش هفتم


تعبیر یک کابوس

از طلوع آفتاب که پروازهای ما شروع شد تا غروب، آرام و قرار نداشتیم. بالاخره 48 ساعت بعد، شنیدن متن پیام قدردانی حضرت امام نسبت به هوانیروز و نیروی هوایی در ششم مرداد، خستگی را از تنمان بیرون کرد. در این دو روز بیشتر پروازها را همراه علی اکبر اشنودی انجام می دادم. ما به جز رابطه همکاری، دوستان نزدیکی بودیم.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

علی اکبر مدت کوتاهی بعد از من به کرمانشاه منتقل شده بود و به یاد ندارم از هیچ مأموریتی انصراف داده باشد. روز پنجم مرداد بعد از غروب آفتاب، هر دو به شدت خسته بودیم و خودمان را به مهمانسرای مجردی پایگاه رساندیم. آن زمان تقریباً تمام خانه های سازمانی بر اثر بمباران هوایی آسیب دیده بودند و خانواده هایمان را به شهرهای دیگر فرستاده بودیم و خودمان در مهمانسرای مجردی که وضع بهتری از خانه های سازمانی نداشت، استراحت می کردیم. به یاد دارم نیمه های شب بود که از خواب پریدم و دیدم که علی اکبر هم روی تختش نشسته.

پرسیدم: « چیه علی نمی خوابی؟»

گفت: « تو هم خواب دیدی؟»

جواب دادم: «آره»

علی اکبر هم که خودش هم خواب بدی دیده بود گفت: « بیا فردا پرواز نکنیم»

گفتم: «حالا بگذار فردا بشود»

از آن زمان من فرمانده خلبان های پایگاه بودم و علی میلان افسر عملیات که ماموریت ها را تنظیم می کرد. صبح وقتی به محل خدمت رفتم، دیدم اسم من و علی اکبر در لیست پرواز نیست، از علی میلان پرسیدم: «چرا ما را منظور نکردی؟» او جواب داد: «علی گفته ما خواب بد دیدیم و امروز نمی رویم.»

گفتم: « اشکالی نداره برای علی پرواز نگذار، برای من بگذار.» میلان کمی مقاومت کرد اما در گوشم گفت: «پس با خودم می روی» و به این شکل، من آن روز به جای علی اکبر اشنودی با علی میلان به ماموریت رفتم.

همان روز ساعت ده صبح ابلاغ رسید که با دو فروند راکت انداز از پایگاه کرمانشاه به گردنه چهار زبر برویم و در آنجا دستور جدید عملیات را از سرهنگ صیاد شیرازی دریافت کنیم. دقت تیر بالگردهای ما در حدی بود که می توانستیم یک منطقه منحنی را زیر آتش بگیریم و اگر شناسایی و توجیه به درستی صورت نمی گرفت، امکان داشت در این بمباران نیروهای خودی هم آسیب ببینند و شهید صیاد حساسیت زیادی در خصوص دقت آتش داشت. در طول سال هایی که با ایشان در جبهه کار کرده بودیم، این خصلتش را به خوبی شناخته بودیم. آن روز هم قرار بود از روی نقشه محل دقیق نیروهای خودی و دشمن طبق شناسایی ها به ما نشان داده شود. بلافاصله بعد از رسیدن ابلاغ آماده پرواز شدیم و خودمان را به گردنه چهار زبر رساندیم، اما به محض آن که زاویه را برای نشستن بستیم، ناگهان در فاصله صد متری ما انگار دریایی از دود و آتش به هوا بلند شد و مانند دیواری مقابلمان را پوشاند و هر دوی ما را به شدت غافلگیر کرد. در چنین مواقعی، اصطلاحی به نام تخریب هوایی را به کار می بریم که مربوط به پرواز در شرایط جوی خیلی نامساعد می شود، من هم به سرعت به فروند پشت سرم، وضعیت IMS   را اعلام کردم. با این حال به علت حجم بالای آتش، تا قبل از خارج شدن از محدوده خطر چند قسمت از بالگرد ها آسیب دیدند و به وضوح می توانستیم صدای برخورد ترکش با بدنه بالگرد را بشنویم. هر طور بود از میان دود غلیظی که مانع دید شده بود، خودمان را بیرون کشیدیم، اما هواپیماهای دشمن هنوز داشتند به طرفمان تیراندازی می کردند. نزدیک ترین پناهگاه، شیاری بود که نیروهای تیپ 12 قائم در آن سنگر گرفته بودند و ما هم به همان طرف چرخیدیم و در پوشش ضد هوایی و تیربار آنها، هواپیمای دشمن هم متواری شد، اما بالگرد ما دیگر قابلیت پرواز و شرکت در عملیات را نداشت. به همین دلیل به فروند همراه اطلاع دادم که باید به پایگاه برگردم و بالگرد را تعویض کنم. او هم در جواب گفت که وضعیت من بهتر از تو نیست! پس هر دو به سمت کرمانشاه برگشتیم. قبل از رسیدن، با برج مراقبت تماس گرفتم و درخواست کردم دو فروند را برای پرواز مجدد ما آماده کنند تا بتوانیم در کمترین زمان به محل قرار با شهید صیاد برسیم و به این ترتیب قبل از شهید صیاد پای تنگه چهار زبر، بالگردها را به زمین نشاندیم و تا رسیدن او خودمان هم پیاده شدیم. شاید حدود پنج دقیقه بعد بالگرد 214 به ما نزدیک شد و دو فروند بالگرد فرود آمد. من و هم پروازم آقای میلان روی تخته سنگی نشسته بودیم که شهید صیاد از 214 پیاده شده، مستقیم به سمت ما آمد و من را در آغوش گرفته با خوشحالی گفت: سید! به یاری جدّت راه باز شد و شما این افتخار را دارید که به عنوان اولین تیم آتش روی جاده حرکت کنید و توضیح داد؛ وظیفه ما پاکسازی جاده از بقایای مهاجمین است. در ادامه باید  به سمت اسلام آباد و تپه ای که پیکر شهدا روی آن گذاشته شده بود، می رفتیم تا با ریختن آتش در اطراف تپه موقعیت انتقال شهدا توسط بالگرد شینوک و 214 را فراهم کنیم. با توجیه ماموریت از شهید صیاد پرسیدم: «جناب سرهنگ، بعد از تمام شدن این کار باید کجا برویم؟»

شهید صیاد جواب داد: «نگران نباشید، روی هوا شما را توجیه می کنم.» به طرف بالگرد برگشت اما پیش از رفتن، قوطی نوشابه ای که مقداری از آن را هم خورده بود، به من داد و با همان لحن مهربان همیشگی اش گفت: «سید خودم خوردم». من در جواب گفتم: « نفرمایید جناب سرهنگ.» برای اطمینان خاطر او همان موقع از نوشابه خوردم و قوطی را به میلان دادم او هم با ارادتی که نسبت به شهید صیاد داشت بوسه ای به قوطی زد و باقی مانده نوشابه را سر کشید.

با رفتن بالگرد 214 ما هم استارت زدیم و طبق برنامه جاده را پاکسازی کرده به طرف تپه رفتیم و بالگرد شینوک خیلی زود پیکر شهدا را از منطقه خارج کرد. در مسیر برگشت اعلام کردم: «الوعده وفا، حالا کجا باید برویم؟» شهید صیاد جواب داد: « فعلاً جاده کرند را بروید» و توضیح بیشتری نداد. گرچه بعدها متوجه شدم هدف صیاد پادگانی به نام بیونیچ در نزدیک کرند غرب بود که هنوز از تخلیه آن اطمینان نداشتند. این پادگان عقبه بسیار خوبی برای دشمن به حساب می آمد. ما به سمت کرند مسیرمان را ادامه دادیم. نزدیک خسروآباد روی جاده کرند یک ستون در حال عقب نشینی به طرف خاک عراق را دیدیم که داشتند وسایلی که از اسلام آباد غارت کرده بودند را همراهشان می بردند. خلبان بالگرد کناری به صورت رمز، موقعیت را به شهید صیاد اعلام کرد و از او پرسید که نیروها خودی هستند یا دشمن؟ شهید صیاد در جواب گفت، ستون متعلق به دشمن است و دستور داد همه را بزنیم. آن روز، لیدری پرواز بر عهده من بود و باید آتش را شروع می کردم. پیش از شروع آتش، برای شناسایی دقیق موقعیت روی ستون شیرجه رفتم، اما چند ثانیه نگذشت که صدای سوت موشک سام 7 را از سمت ارتفاعات شنیدم و قبل از اینکه بتوانم اقدامی بکنم، موتور شماره یک بر اثر اصابت موشک، آتش گرفت. از آنجا که جعبه دنده اصلی به شدت آسیب دید، موتور شماره 2 دیگر نتوانست در مدار قرار بگیرد. خطر جدی بود و به رغم پراکندگی فراوان نیروی دشمن در منطقه و پاکسازی نشدن اطراف، چاره ای جز فرود آمدن نداشتیم. شهید صیاد و خلبان های بالگرد کناری، داشتند این صحنه را می دیدند ، اما کاری از دستشان ساخته نبود. در آخرین لحظات، شهید صیاد با صدایی گرفته و لحن بسیار غمگینی گفت: «سید؛ بالگردت توی آتش است.» من داشتم به چراغ های آتش موتورها که روشن شده بودند، نگاه می کردم. جواب دادم: «می دانم، شما دعا بفرمایید.» اما میلان در حالی که از وضعیت پیش آمده اطلاع داشت، بدون هیچ اعتراضی همچنان داشت ستون را می زد و گویی قصد نداشت تا لحظه آخر نا امید شود. به عنوان تدبیر نهایی می بایست قبل از منفجر شدن، بالگرد را روی زمین بنشانم. همه ما می دانستیم بر اساس اظهارات کارخانه سازنده، بالگرد کبرا یکی از آتش گیرترین بالگردهای دنیا است و حتی اگر از ارتفاع دو یا سه متری هم به زمین برخورد کند، احتمال منفجر شدنش وجود دارد، چه برسد به ارتفاع دوهزار پایی که ما در آن قرار داشتیم. در آن لحظات، سخت ترین فکر برای من اسیر شدن به دست منافقین بود. یک لحظه یاد شهید دوران افتادم و تصمیم گرفتم با شیرجه انتحاری وسط ستون، دست کم تعدادی از ادواتشان را منهدم کنم، اما می دانستم؛ هم پروازیم چهار فرزند کم سن و سال دارد که چشم انتظار بازگشت او هستند. در نهایت تصمیم گرفتم از روی ستون خارج شوم و جایی همان اطراف فرود بیایم. داشتم به آموزش هایی که گذرانده بودم، فکر می کردم و راه حل هایی که برای فرود اضطراری وجود دارند، به سرعت از ذهنم می گذشتند. در آن دوران ما گاهی از استادانمان سوالاتی می پرسیدیم که به قول خودمان استاد را دست بیندازیم. یکی از دفعات از استاد پرسیدیم: « اگر موتورمان رفت چکار کنیم؟». او جواب داد: «می آیید پایین و اگر یک مقدار حواستان جمع باشد، سالم می نشینید». ما پرسیدیم: « اگر هیدرولیکمان رفت و فرامین هم نداشتیم چه کار کنیم؟»

استاد با حالت تمسخر پوزخندی زد و گفت: «آن موقع فرامین اصلی را ببوس و به جهنم فکر کن!»

حالا دقیقاً در موقعیتی قرار داشتم که به تعبیر استاد باید به جهنم فکر می کردم. آتش داشت وارد کابین می شد و راه گریزی هم وجود نداشت. بالگرد را از سمت چپ ستون خارج کردم و حدود ششصد متر دورتر به یک گندم زار رسیدیم که برای فرود مناسب بود. در آن لحظات دو انتخاب وجود داشت. اگر فرامین را وسط می گذاشتم، با قسمت جلوی بالگرد به زمین برخورد می کردیم و دیسک ملخ، گردن هم پروازی ام، میلان را در کابین جلو قطع می کرد در حالت دوم اگر با انتهای بالگرد فرود می آمدم، بر اثر ضربه، مهره 4 و 5 کمر خلبان عقب که خودم بودم می شکست. من به میلان گفتم تا جایی که می توانی فرامین را توی شکمت نگه دار. او که می دانست با این کار کمر من آسیب خواهد دید، گفت فرامین را بگذار وسط اما من قبول نکردم و جواب دادم تا می توانی به من کمک کن.

در چنین شرایطی با نبودن هیدرولیک، فشار ملخ که معادل دوهزار و چهار صد پوند است، وارد سامانه می شود و خلبان ها باید آن را کنترل کنند که کار بسیار دشواری است. بعد از هماهنگی با میلان و خاموش کردن موتورها، فرامین را روی شکمم نگه داشتم و پاهایم را روی کنسول گذاشتم که باعث شد آسیب شدید به زانوهایم وارد شود. در آخرین لحظه که با زمین برخورد کردیم، دُم بالگرد کنده شد و شکستن مهره های کمرم را حس کردم. اما این پایان ماجرا نبود. بالگرد که با سرعت حدود صد و چهل کیلومتر بر ساعت به زمین خورده  بود، نتوانست تعادلش را حفظ کند و شروع کرد به غلت زدن، و حدود صد متر از محل فرود آمدن فاصله گرفتیم. در این مدت بر اثر غلت زدن بالگرد، بارها جمجمه ام به دیواره های کابین کوبیده شد تا زمانی که بالاخره روی پهلوی چپ ثابت ماندیم. شهید صیاد و بالگرد همراه که با هم به ماموریت اعزام شده بودیم، با دیدن این صحنه ها  دیگر امیدی به زنده ماندن ما نداشتند و امکان فرود آمدنشان هم نبود. بنابراین از همان جا به طرف پایگاه برگشتند. با ثابت ماندن  بالگرد، سعی کردم از کابین خارج شوم. درب خروج که سمت راست قرار دارد، بالای بالگرد مانده بود و سمت چپ زیر کابین در حال انفجار بود و هر لحظه امکان ورود آتش به داخل کابین بیشتر می شد. سعی کردم در این شرایط از سامانه پرتاب کتابی که باعث جدا شدن شیشه های کابین می شد، استفاده کنم اما این سامانه هم از کار افتاده بود. هر طور بود در را باز کردم و از داخل بالگرد بیرون پریدم. از طرف دیگر خودروی مسلح به تیر بار  دشمن با سرعت به ما نزدیک می شد و بی وقفه تیر اندازی می کرد، اما از آن جا که محل سقوط ما داخل گودال بود، آنها روی ارتفاع قرار داشتند. تیرها از بالای سرمان عبور می کردند. می خواستم تا دیر نشده از لاشه بالگرد فاصله بگیرم که متوجه شدم هم پروازی ام داخل کابین گیر کرده. خودم را جلوی دماغه رساندم و دستگیره را کشیدم، اما عمل نکرد. نمی دانستم چطور در کابین را باز کنم که یک لحظه به لطف خدا تخته سنگ بزرگی را روی زمین دیدم، در حالی که شاید وجود یک تخته سنگ، آن هم وسط گندم زار چندان باور پذیر نباشد.  با عجله از کابین پایین پریدم. سنگ را برداشتم، در حالی که درد شدیدی از محل شکستگی مهر های کمرم در تمام بدنم پخش شده بود. اما چاره ای نبود، باید هر چه زودتر میلان را از کابین خارج می کردم. تمام قدرت باقی مانده ام را جمع کردم و شیشه را شکستم.

میلان با دیدن من گفت: «نمی توانم بلند شوم.»

من که دندان هایم شکسته و دهانم پر خون بود به سختی  جواب دادم: «جا خوش کردی؟ بیا بیرون»

میلان گفت: «پایم زیر سایت تیر اندازی گیر کرده نمی توانم حرکت کنم.»

هر لحظه ممکن بود لاشه بالگرد بر اثر اثابت گلوله هایی که به طرفمان  شلیک می شد منفجر شود، در حالی که  حدود بیست و هشت راکت عمل نکرده، ششصد توپ بیست میلی متری، به علاوه دست کم هزار پوند سوخت داخل باک می توانست آتش مهیبی را به وجود آورد.

میلان با التماس گفت: «تو برو»

 جواب دادم: «علی جان کجا بروم؟ به بچه هایت بگویم ایستادم تکه تکه شدن پدرتان را تماشا کردم؟ اگر قرار به رفتن است، با هم می رویم.»

میلان همچنان التماس می کرد که خودم را نجات بدهم و من فقط به این فکر می کردم که هر طور شده او را بیرون بکشم، اما هر بار تنها قسمتی از لباس پروازش کنده می شد. کلافه شده بودم. گریه امانم نمی داد. سردرد شدیدی داشتم و خونریزی دندان هایم اوضاع او را وخیم تر می کرد. به صورت میلان نگاه کردم و با کلافگی گفتم  «خودت هم تلاش کن، یک یاعلی بگو»

 و سایت را محکم گرفتم و بلند گفتم یاعلی..  . پای میلان آزاد شد. از خوشحالی گفتم: «خدایا شکرت»

میلان که دیگر می توانست حرکت کند، با دست من را به عقب هل داد و گفت تا منفجر نشده، برو.. ، خودم می آیم بیرون.

 هر دو از بالگرد  پایین پریده و شروع کردیم به دویدن. خودروی مسلح به تیر بار دشمن هم دیگر حسابی نزدیک شده بود  اما...

 

منبع: مثل روزهای اول، سمیرا سادات امامی، انتشارات زمزم هدایت، 1394، قم

 

1395/6/16 12:44:6 3334 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
تویضیحات در موتور جستجو
از طلوع آفتاب که پروازهای ما شروع شد تا غروب، آرام و قرار نداشتیم. بالاخره 48 ساعت بعد، شنیدن متن پیام قدردانی حضرت امام نسبت به هوانیروز و نیروی هوایی در ششم مرداد، خستگی را از تنمان بیرون کرد. در این دو روز بیشتر پروازها را همراه علی اکبر اشنودی انجام می دادم. ما به جز رابطه همکاری، دوستان نزدیکی بودیم.
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015