• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

جوانمردان(14)


جیره غذایی نمی­خواهیم! (بخش دوم)

موضوع دومی که به آن اشاره می‌کنم این است که در یکی از خانه­های محقّر روستایی، مرد40ساله به نام سلیمان زندگی می­کرد. مردی تقریباً از کار افتاده که به ­دلیل بیماری و عدم معالجه، به ­سختی راه می­رفت و به­ سختی هم حرف می­زد. به همراه زن و  دو فرزند خود که یک دختر نُه ساله و یک پسر13ساله بودند، در این روستا زندگی بسیار سختی را می‌گذراندند. اکثر اهالی روستا فقیر بودند و اوضاع و احوال خوبی نداشتند امّا وضع این خانواده بسیار بدتر و دردناک­تر بود. از کار افتادگی مردِ خانه، به این نداری و فقر بیشتر دامن زده بود. دو بز و یک گوسفند داشتند و یک زمین کوچک در بیرون از ده، که زن و فرزندانش به همۀ آنها رسیدگی می­کردند و از طریق آنها قوت بخور و نمیری را برای ارتزاق خانواده تهیّه می­نمودند. هیچ­کدام هم فارسی را به درستی صحبت نمی‌کردند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

با پسر13سالۀ این خانواده به نام محمّد ارتباط عاطفی برقرار نموده و از طریق او کمک­هایی به خانواده­اش می‌کردیم. بیشتر اوقات صبح­ها محمّد را می­دیدم که دست خواهرش را گرفته و به طرف زمین کوچک کشاورزی خود می­روند. با خود فکر می‌کردم که این خواهر و برادر الآن باید به فکر بازی و تفریحات مناسب سنّشان باشند، آنها الآن باید برای پیشرفت کشور در حال درس خواندن باشند، امّا گروهی از خدا بی‌خبر با تحریک بیگانگان، از یک طرف اسلحه به ­دست گرفته و منطقه را برای کارهای عمرانی مانند احداث جاده و مدرسه و درمانگاه ناامن کرده‌اند و جهادگرانی را که برای آبادانی به این خطّه می­آیند به شهادت می‌رسانند و از طرف دیگر، خودشان هم به این مردم محروم و بی­گناه ظلم و تعدّی می­کنند.

بعدازظهر یکی از همین روزها اهالی روستا صدای داد و فریاد و جیغ خواهر محمّد را شنیدند. او را دیدند که دوان­دوان و تنها به طرف روستا می­آید و ناله­کنان می­گوید که برادرش زخمی شده است و با حالت اضطراب و گریه کمک می­خواهد. به اتّفاق دو نفر از سربازان از تپّۀ نزدیک روستا که در آن مستقر بودیم، پایین آمدیم. پدر محمّد در حالی­که مرتب زمین می­خورد و بلند می‌شد خود را به دخترش رسانده بود و مادرش بر سر و صورت خود می­زد. بالأخره فهمیدیم که محمّد در مسیر مراجعت به روستا از روی تخته­سنگی به زمین افتاده و بیهوش شده است. پزشکیار گروهان به نام استوار باقرزاده را احضار کرده و عازم محلّی شدیم که خواهرش راهنمایی می­کرد. در گوشۀ ذهن خود به مسائل تأمینی هم توجّه داشتم. با شناختی که از ماهیّت گروهک­های مسلّح و ضدّ انقلاب داشتم می‌دانستم که ممکن است آنها با علم به اینکه نیروهای نظامی مستقر در روستا در خصوص کمک به افراد مجروح روستایی هیچ‌گاه نمی‌توانند بی­تفاوت باشند و حتماً برای نجات آنها اقدام خواهند کرد، از این موضوع سوءاستفاده نموده و این دختر و پسر بچّه را برای اجرای کمین و شهادت افرادی که به کمک می­روند، طعمه قرار داده باشند؛ لذا با رعایت همۀ جوانب حفاظتی و برقراری تأمین در نقاط حسّاس، خود را به آقا محمّد رساندیم. سر او از سمت راست و بالای گوش بر اثر سقوط از یک ارتفاع 5/1متری و اصابت به زمین شکافته و خون زیادی از او رفته بود. کمک‌های اوّلیه برای جلوگیری از ادامۀ خونریزی توسّط پزشکیارمان انجام گرفت. امّا نیاز بود جهت تشخیص نوع آسیب­دیدگی و ادامۀ درمان سریعاً به بیمارستان اعزام گردد. او را به روستا تخلیه نمودیم. هیچ راه زمینی برای اعزام او وجود نداشت و ممکن بود خطری جدّی او را تهدید کند. از طریق بی­سیم با رکن دوّم و سوّم لشکر در ارتباط بودیم. بالگرد چند ساعت قبل از این حادثه برای ما مهمّات و آذوقه آورده بود. ضمن تماس با رکن دوّم ماجرا را شرح داده و درخواست اعزام بالگرد نمودیم. خوشبختانه 45دقیقه بعد بالگرد در محلّ استقرار ما فرود آمد. محمّد را با مادرش سوار بالگرد کردیم. با توجّه به وضعیّت جراحت محمّد، مادرش کاملاً گیج و مبهوت بود و قدرت هیچ عکس­العملی نداشت، لذا یکی از سربازان زبر و زرنگ را هم با آنان همراه کردم. در تماسی که چند ساعت بعد با رکن دوّم لشکر داشتم، متوجّه شدم که پس از نشستن بالگرد در پادگان پسوه و انجام اقدامات اوّلیۀ پزشکی، پسر نوجوان با یک دستگاه آمبولانس به همراه مادرش و سربازِ همراه به بیمارستان پیرانشهر، که در فاصلۀ حدوداً40 کیلومتری از پادگان مزبور قرار دارد، اعزام شده است.

صبح روز بعد دو نفر که عمو و پسرعموی محمّد بودند نیز از روستا عازم پیرانشهر شدند. محمّد پس از اعزام به اورژانس بیمارستان پیرانشهر، وضع وخیمی داشت و خون زیادی از او رفته بود. بر اساس نظر پزشکان، اوّلین اقدام در جهت نجات زندگی او تزریق خون برای جبران خون از دست رفته‌اش بود. بیمارستان بانک خون نداشت. گروه خونی محمّد را مشخص کردند. Bمنفی بود. گروه خونی مادرش نیز متفاوت بود. جان محمّد در خطر بود. برابر نظر پزشکان، محمّد به سه واحد خون کامل احتیاج داشت. سه نفر واجد شرایط خون دادن لازم بود. سه نفر که گروه خونی آنها Bمنفی باشد. سربازی را که من با محمّد و مادرش همراه کرده بودم، ارشد سربازان بود. سربازی به­نام طباطبائی، از سادات بود و سربازی بسیار مؤمن و منضبط و قابل اعتماد. این سرباز برایم تعریف کرد که وقتی فهمید گروه خونی محمّد Bمنفی است و بیمارستان این گروه خونی را ندارد، بلافاصله داوطلب شده و به پزشک می­گوید که گروه خونی او Bمنفی است و حاضر است خون خود را به هر مقداری لازم است اهداء کند. با اصرار خود، دو واحد معادل900سی‌سی از خون خود را اهداء می­کند و محمّد از خطر مرگ رهایی می­یابد. از طرفی، این سرباز نیز پس از اهداء خون دچار تشنج شده و بستری می­شود. به ­هر حال، با لطف خداوند متعال سرباز طباطبائی پس از بهبودی از بیمارستان مرخص و چند روز بعد همراه بالگردی که وسایل مورد نیازمان را آورده بود به ما ملحق گردید.

خوشبختانه صدمۀ وارده به سر محمّد هم جدّی نبود و او هم یک هفته بعد به روستا برگشت. اهالی روستا توسّط مادر، عمو و پسرعموی محمّد از اهداء خون سرباز مزبور آن هم به جای دو نفر و خطری که پس از آن برای او اتّفاق افتاده بود، مطّلع شده و تحت تأثیر فداکاری سرباز قرار گرفته بودند. این اتّفاق به­همراه اهداء جیرۀ غذایی سربازان به اهالی روستا موجب برکات زیادی گردید. بدین ­ترتیب که روستائیان وقتی رفتارهای فداکارانه کارکنان ارتشی مستقر در روستا را دیدند، همکاریشان بیشتر شد. روزی کدخدای ده پیش من آمد و با اشاره به اهداء خون سرباز طباطبائی گفت: مردم روستا این را هم می­دانند که سربازان غذای خود را به آنها داده­اند. او گفت: ضمناً چند نفر از سربازان هم مقداری پول به خانواده­های فقیر داده­اند، در واقع پول جیبی خودشان را داده­اند. سربازانی این کار را کرده بودند که خود از نقاط محروم بودند و شاید در خانۀ خود هم غذای مناسبی برای خوردن نداشتند. کدخدای ده می‌گفت: خدا گروه­های ضدّ انقلاب را لعنت کند که برعکس شما، غذای اهالی روستا را به زور برای خودشان می­گرفتند. او گفت: اهالی روستا به­ شدّت تحت تأثیر رفتار انسانی سربازان قرار گرفته­اند. کدخدا گفت: تعدادی اسلحه در خانه­های این روستا وجود دارد، همه آمادگی دارند سلاح­ها را تحویل دهند. در طول یک هفته، 10قبضه سلاح توسّط روستائیان تحویل ما شد. این سلاح­ها عمدتاً تفنگ­های کلاشینکف و ژ3 بودند. دو قبضه کلت نیز در میان آنها بود. سلاح­ها را صورتجلسه کردیم و برای رکن دوّم لشکر فرستادیم. یادم می­آید که فردی به نام عثمان که کمی هم فارسی می­دانست، از من خواست تنها به خانه­اش بروم و سلاح او را تحویل بگیرم. قبول کردم. همکاران به من گفتند جناب سروان تنها نرو. به­ دلایلی قبول نکردم و با اعتمادی که به این مردم پیدا کرده بودم، همراه ایشان به خانه­اش رفتم. وارد خانه شده و همراه با صاحبخانه به مکانی که محلّ نگهداری چند رأس گوسفند بود رفتیم. او زمین را با بیل کند و دو قبضه تفنگ ژ3 به همراه مقدار زیادی فشنگ بیرون آورد و تحویل من داد. ایشان دو زن داشت که هر دو در منزل حضور داشتند و هیچ­کدام فارسی بلد نبودند.

وقتی اسلحه را به من داد خانم­ها آمدند و از دو طرف هر کدام قسمتی از فانسقۀ من را گرفته و می­کشیدند. ترسیده بودند مبادا شوهرشان گرفتار شود. من را به قرآنی که در دست داشتند قسم می­دادند که وقتی من اسلحه را بردم با شوهرشان کاری نداشته باشم. به هر زحمتی بود خودم را از دست آنها خلاص کردم. قرآن کوچکی در جیبم بود. آن را در آوردم، به آنها نشان داده و تفهیمشان کردم که مطمئن باشید به شوهر شما کاری ندارم. البته قضیه به اینجا ختم نشد و رکن دوّم لشکر می‌خواست افرادی را که ما از آنها سلاح گرفته بودیم برای بازجویی اعزام کنیم. من با خواهش و تمنّا از آنها خواستم که این کار را نکنند و بگذارند که این همکاری ادامه پیدا بکند. اینها اسلحه داشتند و بازجویی از آنها چیزی را عوض نمی­کرد، جز اینکه زمینه­های این همکاری از بین می­رفت. با موافقت لشکر، قرار شد خود من با توجّه به شرایط خاصّ زمانی یک بازجویی مقدّماتی و ساده انجام دهم. این کار انجام شد و نتایج آن نیز به رکن دوّم لشکر ارسال گردید. همین امر باعث شد که مردم روستا همکاریشان را ادامه بدهند. در جنوب روستا، یک کوه سر به فلک کشیده‌ای بود که دیوارۀ عریض و طویلش از آن روستا معلوم بود. دیواره­ای صاف و کوهی بسیار بلند و استوار که شاید در کمتر جایی بشود به این شکل و شمایل ارتفاعاتی را دید. در مهم­ترین قسمت همکاری اهالی این روستا، یکی از روستائیان پیش من آمد و گفت می‌خواهم جایی را به شما نشان بدهم، که در آنجا شاید بتوانید چیزهای به درد بخوری از ضدّ انقلاب پیدا کنید. سپس به آن کوه اشاره کرد و گفت بالای آن کوه و در سینه­کشی که دیده نمی­شود، غاری هست که ضدّ انقلاب مستقر در این منطقه پس از اینکه متوجّه شد قرار است اینجا عملیاتی صورت بگیرد، عمده مدارکشان را به آنجا برده و مخفی کرده­اند. از او خواهش کردم که همراه ما بیاید و محل را به ما نشان بدهد. جواب رد داد. به ­هر حال، یک گروه شناسایی رزمی برای اعزام به منطقۀ مورد نظر آماده کردم. ناگفته نماند که ما روزها یک تیم شناسایی رزمی را به مناطق اطراف اعزام می­کردیم. در این گشتی­ها، خوشبختانه درگیری پیش نیامد، توسّط تیم‌های مزبور چند غار در اطراف روستا شناسایی شد، که در داخل آنها، گروهک­های ضدّ انقلاب تجهیزات مختلفی مثل خمپاره‌انداز120میلی­متری، که نمی‌دانم چگونه تا آنجا حمل شده بود را به­ همراه مقدار زیادی گلولۀ آرپی­جی7 مخفی کرده بودند، که آنها را به محلّ استقرار گروهان تخلیه نمودیم.

یک گروه شناسایی رزمی تقویّت شده را به فرماندهی خودم تشکیل داده و با احتیاط کامل، ساعت نُه صبح به­ سمت منطقه­ای که اشاره شد حرکت نمودیم. حدود ساعت 1 بعدازظهر به بالای کوه رسیدیم. غاری پیدا نکردیم. ساعت1400 بعدازظهر یکی از سربازها که با طناب او را در محلّی خاصّ به پایین فرستاده بودیم، فریاد زد که از آن محلّ راهی هست به پایین و یک غار دیده می­شود. بالأخره غار را پیدا کردیم. داخل آن خیلی تاریک بود. با استفاده از چراغ­قوۀ کوچکی که داشتیم، داخل آن شدیم. این غار افقی تقریباً10متر طول داشت، در انتهای آن گودالی به عمق سه متر وجود داشت. تعدادی ساک  و گونیِ دربسته داخل آن بود. طنابی را آماده کردیم. دو نفر با طناب­ها به داخل گودال رفتند. تعدادی گونی بزرگ بسته­بندی شده و چند ساک بزرگ را بیرون کشیدیم و اینها را به پایگاه‌مان در نزدیکی روستا منتقل نمودیم. وقتی آن بسته­ها را باز کردیم، باعث تعجّب و حیرتمان شد. در داخل آنها تعدادی از تجهیزات انفرادی سربازان و بچّه­های بسیج که در منطقه به کمین افتاده و به شهادت رسیده بودند، به خصوص افرادی که برای تأمین جاده­ها می­رفتند، وجود داشت. قمقمه، فانسقه، لباس­های سربازی، کارت شناسایی و... همچنین محتوای چند گونی دیگر حاوی مواد منفجرۀ خارجی در قالب­های کوچک و بزرگ بود، که برای مین­گذاری جاده­ها استفاده می­کردند. امّا مهم­ترین و منحصربه‌فردترین قسمت این کشفیات پیدا کردن مدارک مربوط به هویت عناصر ضدّ انقلاب بود، مدارک کشف‌شده تقریباً مثل یک بایگانی پرسنلی بود که شامل مشخّصات، سوابق، عکس­ها، آدرس­ها و سایر اطلاعات مورد نیاز پرسنلی می‌شد. ضدانقلاب مسلح وقتی متوجه می‌شوند که قرار است در منطقه، عملیاتی صورت گیرد، مدارک مزبور را به این غار عجیب و غریب و دور از دسترس منتقل می­کنند. آنها به این موضوع اطمینان داشتند که محلّ نگهداری اسناد مزدورانشان امن است، وگرنه آنها را امحاء می کردند تا آثاری بر جای نماند. غاری که اگر اهالی روستا آن را به ما نشان نمی‌دادند، امکان نداشت بشود آن را پیدا کرد. در آن منطقه از آذربایجان‌غربی چند هیز از حزب دموکرات فعّالیت می­کردند. در محدودۀ پادگان پسوه و مناطق اطراف آن، هیزی به نام هیز آواره فعّالیت داشت. یک بایگانی کامل از افراد این هیز  به دست آمده بود. وقتی این را به رکن دوّم لشکر فرستادیم و آنها بررسی کردند، پیدا کردن مدارک مذکور را بسیار مهم و ارزنده و یک دستاورد بزرگ از عملیات سراسری این منطقه قلمداد کردند. در عملیات سراسری هنگ‌آباد، تعداد زیادی از عناصر ضدّ انقلاب در محورهای مختلف به کمین افتادند و مقرهای زیادی از آنها به تصرّف در آمد و این مناطق از لوث وجود آنها پاکسازی شد و آرامش تا حدودی به این مناطق بازگشت. بنا به اظهار رکن دوّم لشکر و قرارگاه شمال‌غرب، اسناد کشف‌شده ماهیّت افراد فعّال مسلّح در منطقۀ وسیعی از آذربایجان‌غربی را روشن می­کرد، اسنادی که موجب شد یگان­های مستقر در این مناطق قدم به قدم این عناصر را تعقیب کنند. اسنادی که از دست دادن آنها کمر ضدّ انقلاب را شکست و آنها را زمین­گیر کرد. من به شخصه اعتقاد دارم که این دستاورد بزرگ نتیجۀ فداکاری، گذشت و ایثار سربازان و درجه­دارانی بود که در آن روستا خدمت می­کردند. آنها با اهداء جیرۀ غذاییِ خود به روستائیان و ابراز همدردی با آنان در سایر مسائل، که نمونۀ آن اهداء خون سرباز یگان بود، باعث شده بودند که دل روستائیان رقیق شود. روستائیان می­دیدند افرادی که به ­عنوان نیروهای ارتش در روستای آنان به ­سر می‌برند، برخلاف گروه­های ضدّ انقلاب مدّعی احقاق حقوق مردم کُرد، چیزی از آنان مطالبه نمی­کنند. تا دیروز مجبور بودند در عین فقر و نداری، غذای خود را به افراد فاسد گروهک­ها بدهند و امروز می­بینند که سربازان چگونه غذای خود را بین روستائیان تقسیم می­کنند و از نداری و فقر و محرومیت آنان ناراحت هستند. آنها فداکاریِ سرباز طباطبائی را دیده بودند و می­دیدند که تنها پزشکیار ما چنان علاقمند، دلسوز و بااخلاص به بیماران آنها رسیدگی می­کند، که انگار آن بیمار فردی از اعضای خانوادۀ خودش می‌باشد. روستائیان وقتی فداکاری و رأفت سربازان و درجه­داران را می­دیدند، از آرامش خاطر بیشتری برخوردار شده و احساس امنیّت می­کردند. سربازان را از خودشان می­دانستند و مطمئن شده بودند که آنها برای حفظ امنیّت،  ناموس و کرامت آنان آمده­اند و در این راه، از گذشت جان و مال خویش نیز مضایقه ندارند.

منبع:جوانمردان(خاطرات سرهنگ علی مرادی)، مرادی، علی،1396، انتشارات ایران سبز، تهران

1397/1/27 11:36:34 1100 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015