• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)

شهید چمران و هم رزمان


خاطرات سرتیپ2 مرآتی (بخش پنجم)

مجدداً به خاطرات خودم باز می‌گردم. به هرحال بعد از این‌که به رکن سوم منتقل و همکار جناب سرگرد فرتاش به عنوان جانشین ایشان شدم، برابر دستور آقای دکتر به تمام جبهه‌ها و مناطق سرکشی می‌کردم. هر روز چند منطقه را جناب فرتاش برنامه‌ریزی می‌نمودند تا از نزدیک با فرماندهان، با وضعیت جبهه‌ها و طبیعت و جغرافیای منطقه آشنایی پیدا کنم. بنا به دستور دکتر چمران قرار شد هرچه سریع‌تر، اطلاعات منطقه الله‌اکبر جمع‌آوری و برای طرح‌ریزی آزادسازی آن اقدام شود. این اقدامات صورت گرفت و از چندین طریق و نفرات متعدد، خواسته شد که به شناسایی و جمع‌آوری اطلاعات اقدام نمایند. سپس این اطلاعات با اطلاعات جمع‌آوری شده توسط رکن دوم ستاد که آقای مهندس غایی مسئول آن بودند، تطبیق داده شد و جناب فرتاش شروع به طرح‌ریزی نمودند.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

حمله الله‌اکبر

ارتفاعات الله‌اکبر در شمال سوسنگرد قرار داشته، بر شهر سوسنگرد و جاده سوسنگرد به اهواز کاملاً مشرف است، لذا با استقرار عراقی‌ها بر این ارتفاع، شهر و جاده، زیر دید و تیر نیروهای عراقی قرار داشت. این وضعیت باعث شده بود هر روز تعدادی از رزمندگان را که به جهت نیاز بایستی از این جاده به سوسنگرد و جبهه‌های مجاور آن تردد نمایند، با آتشباری نیروهای عراقی به شهادت برسند و باعث نگرانی و ناراحتی شدید دکتر چمران شده بود. لذا از همه بیشتر، خود آقای دکتر فشار می‌آوردند و عجله داشتند که هرچه سریع‌تر طرح‌ریزی صورت گیرد و این ارتفاعات از دشمن باز پس گرفته شود. طرح‌ریزی طوری صورت گرفته بود که یک ستون از نیروهای ستاد نامنظم، عقبه دشمن را ببندد و از جلو با همکاری تیپ3 زرهی لشکر 92 اهواز که سرهنگ زرهی الماسی فرمانده آن بود، آنها را غافلگیر نمائیم. زمان انجام این حمله، جناب فرتاش به درخواست یگان اصلی و بنا به نیاز خدمتی ایشان به یگان اصلی خود به نزاجا مراجعت نموده بودند. لذا وظایف رکن سوم تا مراجعت ایشان، به عهده این حقیر واگذار شده بود. با پیگیری‌های آقای دکتر چمران و موافقت تیمسار ظهیرنژاد، این مدت یعنی عدم حضور جناب سرگرد فرتاش، سه ماه بعد طول انجامید. حقیقتاً خلاء وجودی ایشان در این حمله کاملاً محسوس بود. برابر شناسایی‌های که صورت گرفته بود، یک جاده آسفالت سرد برای تدارکات خطوط عراقی‌ها که در الله‌اکبر مستقر بودند، کشیده شده بود که این جاده به نیروهای مستقر در بستان منتهی می‌گردید. در طول مسیر، پست‌های نگهبانی با فواصل دو الی سه کیلومتر برای حفاظت از جاده احداث شده بود. جاده درست از یال جنوبی الله‌اکبر و مابین دشتی به عرض حدود هشت الی دَه کیلومتر که به رودخانه مالکیه منتهی می‌شد، می‌گذشت. چند هفته قبل از عملیات، بنا به دستور آقای دکتر، نیروهای ما شب‌ها که خودرو تقسیم غذا برای نیروها به سمت ایشان برمی‌گشت و نیروها برای خوردن غذا و استراحت به سنگرها می‌رفتند، با رعایت نکات استتار و اختفاء از این دشت عبور می‌کردند و مقداری مهمات سلاح‌های سبک. گلوله‌های آرپی‌جی را با خود حمل و در زیر خاک و یا پل‌ها مخفی می‌نمودند تا در شب عملیات که عبور از دشت باز و رساندن مهمات با توجه به حجم آتش سنگین عراقی‌ها مشکل می‌شود، نیروهای عمل‌کننده با کمبود مهمات مواجه نشوند. این‌کار را گروه‌های مستقر در سبحانیه، جابر حمدان و حدام شروع نمودند. آنها قبل از اینکه هوا روشن شود، به سنگرهای خودشان برمی‌گشتند.

در مورخه 31/2/1360، ساعت حدود دو بامداد بود که برابر هماهنگی و اعلام رمز عملیات، با فرمان فرمانده توپخانه لشکر 92 زرهی جناب سرهنگ محبوبی، آتش تهیه را که آتش سنگینی بود، روی ارتفاعات و اهداف مورد نظر اجراء نمودند. نیروهای ستاد نامنظم گروه علی ماهینی از بوشهری‌ها بودند که جلو تیپ3 زرهی لشکر 92 عمل می‌نمودند. حمله از جنوب الله‌اکبر شروع و آقای راشد و نیروهای جهرمی او و شاهسون هم از قسمت عقب و شمال الله‌اکبر از داخل تپه‌های رملی که حرکت در آنها بسیار سخت و طاقت‌فرسا بود، حرکت خود را شروع نمودند. آن شب آقای دکتر شخصاً در جبهه جابر حمدان محلی که بنده برای مقر فرماندهی و ارتباط و کنترل نیروهای ستاد انتخاب نموده بودم، حضور داشتند. با شروع حمله ضمن دعا برای پیروزی رزمندگان مرتباً آیت‌الکرسی را با خود زمزمه می نمودند. حضور ایشان در خط باعث روحیه دو چندان رزمندگان و شور شعفی مضاعف شده بود. پس از گذشت ساعاتی از آغاز حمله، گروه ماهینی روی سنگرهای عراقی‌ها رسیده بودند. از پشت بی‌سیم فریاد پیروزی خود را با ندای الله‌اکبر اعلام نمودند. آقای دکتر با حمد و سپاس خداوند، به علت درد شدید مجروحیت پا، به ستاد مراجعت نمودند و سفارش‌های لازم جهت ادامه و پیشروی‌ها و پشتیبانی از نیروها را مجدداً تأکید نموده و در بین راه دائماً از طریق بی‌سیم با بنده در تماس بودند و وضعیت را لحظه به لحظه سؤال می‌نمودند. نیروهای ماهینی اکثر عراقی‌ها را با لباس زیر، از سنگرها بیرون کشیده و به اسارت گرفته بودند. آقای ماهینی با من تماس گرفت و گفت تعداد زیادی از نیروهای عراقی در حال فرار هستند، اگر امکان دارد تعدادی نیرو جهت تخلیه اسراء بیایند. ضمن آمدن، تعدادی گلوله آرپی‌جی هم با خودشان بیاورند. اگر مهمات برسد، می‌توانیم آنها را دنبال کنیم و از منطقه شحیطیه هم آنها را بیرون برانیم. با هماهنگی که انجام شد، یکی از نفرات را به همراه یک‌نفر بی‌سیم‌چی، جهت جوابگویی به بی‌سیم در سنگر فرماندهی گذاشتم و با چند نفر، حدوداً هشت نفر که در مقر حاضر بودند، تعدادی گلوله آرپی‌جی برداشته و به سمت ارتفاعات حرکت نمودیم که به ماهینی برسیم. وقتی به دامنه الله‌اکبر رسیدیم، با ماهینی تماس گرفتم و گفتم اسراء را با یکی دو نفر از بچه‌ها به پایین بفرستند تا ما ضمن تخلیه آنها، گلوله‌های مورد نیازشان را به این نفرات داده تا بیاورند. چند لحظه بعد اسراء همه با لباس‌های زیر و دست‌های بسته به پایین تپه آمدند، آنها را تحویل گرفتم و گلوله‌های آرپی‌جی را به آنها دادم که به ماهینی برسانند. وقتی در حال حرکت به سمت مقر خودمان بودیم، جناب سرهنگ الماسی فرمانده تیپ3 زرهی عمل کننده، با جیپ فرماندهی آمدند جلوی ما و گفتند این اسراء را تحویل دهید که تخلیه اطلاعاتی شوند. به ایشان گفتم ما باید به مقر قرارگاه خودمان برویم و از فرمانده خود آقای دکتر چمران کسب تکلیف نمائیم. چنانچه دستور دهند که به شما واگذار شوند تمامی آنها در اختیار شما قرار خواهیم داد. قبول نمی‌کرد، مقداری جرّ و بحث شد، ولی نتوانست ما را قانع نماید. با عصبانیت، اسمی را که روی اتیکت بلوز من نوشته شده بود و اسم واقعی بنده نبود، یادداشت کرد و برگشت. اسم مذکور به نام محمد امیری بود. این اسراء که دست‌های آنها بسته بود، کفش نداشتند و ماسه‌های دشت بسیار داغ و سوزاننده شده بودند. از طرفی ترس و وحشت همه را گرفته بود. لب‌ها و زبانشان از تشنگی خشکیده بود. تقاضای آب نمودند، مقداری آب که در قمقمه من و دیگر نفرات بود، آن‌را در کانتین قمقمه ریختم. به همه آنها مقداری آب که بتوانند دهانشان را تر نمایند، دادیم. یکی از اسراء با ایما و اشاره به جیب خود، مرا حواله به آن داد. من هم بنا به درخواست او دست خود را در جیب شلوار او بردم. شیئی که داخل جیب او بود، یک عدد ساعت مچی بود که می خواست به من هدیه بدهد و به نوعی می‌خواست جبران محبتی که به آن شده بود (آب دادن) را بنماید. اشک در چشمان او حلقه زد و با کلماتی عربی به صدام ناسزا می‌گفت که ما برادر هستیم و ......! من متوجه صحبت‌های او چون عربی می‌گفت نمی‌شدم. البته هدیه را نیز نپذیرفتم و در جیبش گذاشتم.

بعد از تخلیه اسراء جهت بررسی منطقه آقای راشد و شاهسون رفتم. در نزدیکی محل استقرار آنها، یک خانه روستایی بود که متعلق به گله‌داران بود و آن را جهت نگهداری وسائل آمادی خود با مسئولیت شخصی به نام مشهدی غلام که مردی میان‌سال و بسیار خوش‌اخلاق بود، انتخاب کرده بودند. مشهدی غلام تمام سعی و تلاش خود را می‌نمود تا به بهترین وجه ممکن از نیروهای مستقر در شمال الله‌اکبر پشتیبانی نماید. در ده سید یعنی همین محل تدارکاتی، به یکی از نفرات رکن دوم به‌نام آقای رضازاده که بچه مشهد بود و همیشه یک دستگاه موتور تریل در اختیار او بود که بتواند از مناطق رملی و صعب‌العبور بگذرد و اطلاعات لازم را جمع‌آوری نماید، برخوردم. با هم دوست شده بودیم. بسیار چابک و مسلط به تمام نقاط در منطقه بود و شناخت کافی به تمام نیروهای خودی و دشمن در منطقه را داشت. به اتفاق ایشان و با همان موتور سیکلت به سمت سبحانیه در حرکت بودیم. در بین راه کنار جاده سبحانیه، تعدادی از نفرات نشسته بودند و مشغول غذا خوردن بودند. ساعت حدود 4 بعد‌ازظهر بود. وقتی جلوتر آمدیم، متوجه شدیم آقای دکتر چمران، جناب سرهنگ نیاکی فرمانده لشکر 92 و چندنفر از فرماندهان دیگر، همگی دور سفره‌ای که پهن شده بود و چند عدد کنسرو ماهی و مقداری نان داخل آن بود، مشغول میل کردن ناهار هستند. آنجا وارد شدیم و سلام کردم. آقای دکتر دستی روی سر و روی بنده کشیدند و از منطقه سؤال نمودند. مراتب به عرض ایشان رسید. آنها بر روی این موضوع بحث و گفتگو می‌کردند که نیروهای لشکر 92 روی تپه‌های شحیطیه مستقر شوند که با الله‌اکبر فاصله‌ای حدود یک کیلومتر داشت. فرماندهان به جناب سرهنگ نیاکی اعلام می‌کردند که نیروهای ما خسته‌اند و هنوز تحکیم موضع نکرده‌اند، لذا آمادگی لازم برای حرکت و مستقر شدن در روی تپه‌های شحیطیه را ندارند. از دکتر اصرار، از آنها انکار. بالاخره بحث به نتیجه نرسید و آقای دکتر چمران به آنها گفتند ما خودمان در شحیطیه مستقر خواهیم شد و نمی‌گذاریم ارتفاعات الله‌اکبر دوباره به دست نیروهای عراقی بیفتد. سپس به بنده دستور دادند «مانند همیشه و کلمه‌ای که تکیه کلام ایشان بود و برای رزمندگان به‌کار می‌بردند» عزیز، شما به سبحانیه بروید و تمام نیروهایی که در آنجا مستقر هستند، سوار بر خودرو نمائید و به بالای شحیطیه بیایید. من هم الان حرکت می‌کنم، می‌روم شحیطیه تا شما برسید. بلافاصله با موتور آقای رضازاده خود را به سبحانیه رساندم. تمام نیروها به محض اعلام دستور حرکت، سوار بر یک دستگاه کامیون ایفای غنیمتی شدند. تعداد آنها 32 نفر بود. آنها را به سمت شحیطیه حرکت دادم. وقتی به بالای تپه‌های شحیطیه رسیدیم، هوا تاریک شده بود، ولی آقای دکتر چمران و چند نفر از همراهان همیشگی او که یکی از آنها آقای احمد طبرسی بود که کار فیلم‌برداری را با یک دستگاه دوربین 8 م‌م انجام می‌داد، همچنان منتظر ما مانده بودند. دستورات لازم را جهت استقرار و حفاظت از شحیطیه را دادند و فرمودند شما امشب اینجا بمانید و از این مواضع محافظت و نگهداری نمائید و مراقب باشید که دشمن برای استقرار مجدد روی شحیطیه ممکن است دست به پاتک بزند. جانانه دفاع کنید، امشب که به ستاد برگشتیم، هماهنگی لازم را انجام خواهم داد که فردا نیروهای ارتش جایگزین شما شوند. خداحافظی نمودند و رفتند. نیروها را در اطراف تپه شحیطیه سازماندهی و مستقر نمودم و از سنگرهای به‌جا مانده از نیروهای عراقی جهت این نیروها استفاده شد. تمامی شب را همگی بیدار بودیم و دائماً به تمام سنگرها سرکشی می‌نمودم. بعضی از سنگرها که مورد استفاده بچه‌ها قرار گرفته بود، جسد کشته‌های عراقی وجود داشت. آن‌ شب بدون هیچ امکاناتی، فقط با سلاح‌های انفرادی که همراه داشتیم، از مواضع خود حفاظت و مراقبت نمودیم.

صبح زود آقای دکتر تماس گرفتند. فرمودند هماهنگی شده که نیروهای تیپ3 زرهی لشکر 92 ارتش جایگزین شما شوند. تا زمانی که نیروهای تیپ نیامده‌اند، شما در مواضع خود باقی بمانید. به عرض ایشان رسید که گرما شدید است و رزمندگان فاقد آب هستند، در صورت امکان مقداری آب برای ما ارسال گردد. با پیگیری‌های آقای دکتر، حوالی ظهر، یک دستگاه نفربر زرهی ارتشی با تعدادی ظرف 20 لیتری، آب خود را به ما رسانید. خیلی به‌موقع رسید، چون از تشنگی و خستگی و بی‌خوابی، هیچ‌کس نای حرکت نداشت و اگر دشمن دست به حرکتی می‌زد، می‌توانست همه را بدون هیچ مقاومتی به اسارت در بیاورد و یا از بین ببرد. البته انجام عملیات و تدارک نیرو در داخل رمل‌های شحیطیه کار ساده و آسانی نبود. حتی نفرات پیاده هم یک قدم که به جلو برمی‌داشتند، مقداری هم به عقب لیز می‌خوردند. از این جهت کمی خیال ماهم راحت بود که احتمال پاتک دشمن ضعیف است. با رسیدن این نفربر که راننده آن یکی از درجه‌داران با غیرت و با شرف ارتش به‌نام گروهباندوم قناد بود، روحیه و نشاط تازه‌ای به بچه‌ها داده شد و همه سیراب و سرحال شدند. منتظر رسیدن نیروهای جایگزین بودیم. این انتظار تا حدود ساعت 4:30 الی 5:00 بعدازظهر به‌طول انجامید. وقتی نیروهای تیپ رسیدند و تحویل و تحول و توجیه آنها با مواضع و خط شروع شد، بچه‌ها آماده حرکت شدند. هوا کمی تاریک شده بود، تمام 32 نفر نیروهای ستاد نامنظم بر روی نفربر سوار شدیم. به‌طوری که هیچ فضای خالی بر روی نفربر دیده نمی‌شد و بچه‌ها کاملاً به‌هم دیگر چسبیده بودند. فاصله بین کوه‌های الله‌اکبر و تپه‌های شحیطیه یک دشت هموار وجود داشت که قابل عبور به نظر می‌رسید و راهی میان‌بر برای رسیدن به جاده اصلی تا سبحانیه بود. هنوز چند قدمی بیشتر وارد این دشت نشده بودیم که صدای انفجاری از جلوی نفربر شنیده شد. ابتداء فکر کردم به سمت ما تیراندازی شده است، به راننده گفتم توقف کنید و هیچ‌کس حق پیاده شدن ندارد تا بررسی لازم صورت بگیرد. ایشان هم پس از توقف، نفربر را خاموش کرد. پرسیدم چراغ قوه همراه دارید، خوشبختانه یک چراغ قوه در داخل نفربر بود و به من دادند. با یکی از بچه‌ها بنام آقای ونایی که فرد زبر و زرنگی بود، پیاده شدیم تا محل انفجار را بررسی کنیم. به او گفتم مواظب باشید از محل انفجار جلوتر نروید، ممکن است میدان مین باشد که همین موضوع هم بود. ما با نفربر از روی یک مین ضد نفر رد شده بودیم و صدای انفجار مربوط به منفجر شدن آن مین بود. وقتی محوطه را مورد بررسی بیشتر قرار دادیم، متوجه شدیم که حدوداً در فاصله 1 الی 5/1 متری جلوتر از ما چند عدد مین ضد تانک وجود دارد. این خواست خدا بوده که ابتداء ‌ما روی مین ضدنفر برویم تا خودرو را متوقف کنیم. اگر جلوتر رفته بودیم، همه نفرات با انفجار مین ضد تانک از بین رفته بودند.

به هرحال با هماهنگی لازم و درخواست از رزمندگان و شرایط موجود، قرار شد تا شب را بر روی همین نفربر بمانیم تا صبح شود و در هوای روشن، اقدامات لازم را جهت خارج شدن از میدان مین به عمل آید تا انشالله همه به سلامت برگردیم. همگی قبول کردند، ولی چه شبی بود. پشه‌هایی که به فانتوم معروف بودند، تا صبح پذیرایی جانانه‌ای از همگی به عمل آوردند. این دومین شبی بود که بچه‌ها نتوانسته بودند بخوابند. بعضی از بچه‌ها با توجه به گرمای منطقه، بلوز یا چفیه خود را جهت جلوگیری از نیش زدن پشه‌ها روی سر و صورت خود انداختند، ولی این پشه‌ها از روی لباس هم نیش خود را جهت خوردن خون بچه‌ها بر بدن‌ها فرو می‌بردند. بالاخره با هر سختی که بود، آن شب را به صبح تبدیل رساندیم. با آقای قناد راننده نفربر هماهنگی نمودیم که من از سمت راست شما و آقای ونایی از سمت چپ، آن را به عقب حرکت دهیم. از روی محلی که شنی نفربر برجا گذاشته است، درست و دقیق دنبال ما حرکت کند که از خط خارج نشود، چون تمام منطقه دشت پر از مین بود. بدین ترتیپ از میدان مین خارج شدیم و با عنایت خداوند متعال به سلامت به سمت سبحانیه حرکت نمودیم.

پیام آقای دکتر چمران به مناسبت فتح کوه‌های الله‌اکبر

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز معجزه ای رخ داد و کوه‌های الله‌اکبر و مواضع حیاتی و مهم آن از وجود دشمن پاک شد. راستی حرام بود که الله‌اکبر زیر سلطه صدامیان کافر باشد و رزمندگان اسلام آرامش داشته باشند. این پیروزی بزرگ در سایه اراده آهنین و ایمان کوه آسا، با فداکاری و همکاری ارتش جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران و نیروهای ستاد نامنظم به‌دست آمد و می‌رود تا همه خاک میهن را از وجود بیگانگان پاک گردانند. این پیروزی معجزه‌آسا را به امام امت و ملت شریف ایران تبریگ می‌گویم.

دکتر مصطفی چمران

*****

بدین ترتیب، کوه‌های الله‌اکبر و تپه‌های شحیطیه از وجود عناصر بعثی پاکسازی شد و هم شهر سوسنگرد و جاده سوسنگرد به اهواز از زیر دید و تیر مستقیم دشمن خارج و محفوظ گردید و راهی برای طرح‌ریزی و آزادسازی بستان هموار شد.

 

منبع: شهید چمران و هم رزمان، سرتیپ دوم مرآتی، ابراهیم، 1395، ایران سبز، تهران

1395/12/16 12:7:8 163 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015