• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

شهدای بهداشت و درمان ارتش ج.ا.ا


شهید سرلشگر دکتر حمید رخشانی

حمید در خانواده ای نسبتاً مذهبی درسال 1335 متولد شد و فرزند اول خانواده بود. دوران دبستان و دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند و در طول تحصیل شاگردی ممتاز و نمونه بود. اعتقاد مذهبی حمید خیلی قوی بود. از همان کودکی علاقه داشت که مسائل دینی و مذهبی را بداند این بود که همیشه کتاب های دینی و مذهبی و زندگی پیامبران را مطالعه می کرد.

شهدای بهداشت و درمان ارتش ج.ا.ا،جنگ،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق

سال  آخر دبیرستان با اینکه درس زیادی داشت و فرصتش کم بود، شب های جمعه برای فرا گرفتن قرآن به دوره قرآن می رفت و خوشبختانه قرآن را هم یاد گرفت. در کنکور سراسری با اینکه در چند رشته دانشگاهی قبول شده بود رشته پزشکی را انتخاب کرد و به یاری خدا در دانشگاه شروع به تحصیل کرد.

از خصوصیات اخلاقی حمید این بود که جوانی بود مؤمن، مؤدب، خوش اخلاق، فهمیده و همیشه دوست داشت تا جایی که می تواند به دیگران کمک کند تا این که در سال 57 انقلاب پیروز شد. پس از فارغ التحصیل شدن و ازدواج در سنگر تازه اش در لشگر 92 زرهی اهواز شروع  به فعالیت کرد و در یک گروه از تیم پزشکی جهاد خدمات ارزنده ای ارائه داد.

 

نام و نام خانوادگی: حمید رخشانی

نام پدر: محمد امین
تاریخ تولد: 1335 مشهد
محل خدمت: لشکر 92 زرهی
محل شهادت: کوشک
تاریخ شهادت: 22/1/1362
سن زمان شهادت:  27 سالگی
محل خاکسپاری: گرگان
خلاصه سوابق: یاد شده فوق درحین انجام ماموریت در جاده اهواز ـ خرمشهر دراثر سانحه رانندگی به درجه رفیع شهادت نائل گردیده است.

سخنان پدر شهید:
اینجانب محمد امین رخشانی پدر دکتر حمید رخشانی هستم. حمید فرزند ارشد من بود خوب از ما اطاعت می کرد و خیلی پسر مهربانی بود. ما خیلی از او راضی هستیم. کوچکترین بدی در این مدت 25 سال ما از این بچه ندیدیم جز محبت و نیکی. نه فقط ما بلکه همه دوستانش هم از او راضی بودند. شب ها مرتب به دوره قرآن می رفت و این دوره ها را ترک نمی کرد. اواخر حتی امتحاناتش را هم رها می کرد و به این دوره ها می رفت. اعتقاد خاصی به قرآن داشت و حتی دوستان را نیز تشویق می کرد. ایشان در دوران انترنی، بعد از ظهرها می رفت جهاد. به آنها گفته بود که من حاضرم بروم در روستاها ویزیت کنم. برای همین ماشین در اختیارش گذاشته بودند. به روستاها می رفت و مرتب بیماران را ویزیت می کرد. برایشان دارو می گرفت. در بیمارستان به بیماران و کادر درمانی کمک می رساند. روحیه اش خیلی قوی بود و با همین روحیه به جبهه می رفت. به من می گفت: آقاجان واقعاً باید رفت و خدمت کرد. می گفت من در بیمارستان بعضاً تا صبح بر بالین بیماران هستم و مداوا می کنم. حتی شبها خانمش تنها می ماند و خودش به بیمارستان می رفت. با این که در آن زمان دکتری جوان با درجه ستوانیکمی بود، فرماندهی یک گروهان بهداری را قبول کرده بود. شب و روز زحمت می کشید و می گفت من به پرسنلم کاملاً سرکشی میکنم و روحیه می دهم.

 

فرمایشاتی از مادر شهید:
خیلی دوست داشت که به مردم محروم خدمت کند زیرا حمید نمی خواست که خانه ای از گل بسازد بلکه می خواست خانه ای از دل بسازد به همین خاطر همزمان با نجات هزاران مجروح جنگی در بیمارستان های اهواز، از مردم منطقه غافل نبود و با تأسیس مطب محقری در یکی از روستاهای شهر اهواز که به قول دوستان شهید حتی تابلو و میز و صندلی نداشت و حتی اتاقهایش خاکی بود، به مداوای رایگان مردم مستمند پرداخت و در تکاپوی گرفتن داروی رایگان برای بیمارانی بود که توانایی آمدن به شهر را نداشتند. و در این میان همسر ایشان نیز از این توفیقات بی بهره نبود و نقش منشی و امدادگر را برای بیماران ایفا می کرد.
حمید روح بزرگی داشت. دنیا را کوچک می دید. هیچ وقت نظر به دنیا نداشت. به خاطر ندارم که حمید حتی یک بار در مورد مال دنیا صحبت کند. بعضی وقت ها می گفت: « مادر من از این افرادی که خیلی ثروتمند و اهل تجملات هستند بدم می آید.»
زمان جنگ بود که عده ای از جنگ زده ها را به مشهد آورده بودند. یک روز بعد از ظهر حمید به خانه آمد و گفت: « مادر اینها که آمده اند اینجا، مثل من و شما خانه و زندگی داشتند ولی الان هیچ چیز ندارند و من مقداری از وسائل زندگی را که لازم نبوده جمع کرده  و حتی پتویی که برایم کادو آورده بودند را در پلاستیک پیچیده ام. شما هم لباس، پوشاک و سایر وسائلی که می توانید بدهید را جمع کنید تا من ببرم برای این افراد جنگ زده.»
من هم چون خواسته حمید بود و خوشحال می شد که بتواند چنین کارهایی انجام دهد هرچه در خانه در توانم بود جمع آوری کردم و به او دادم و حمید هم آنها را برد برای جنگ زده ها.
نوروز 1362 حمید نیامد. 5 روز از عید گذشت که تلفن زد که به مشهد می آید. شب بود. همگی برای استقبال به فرودگاه رفتیم. ساعت حدود 8:30  الی 9 بود که حمید آمد. همه دور هم شام خوردیم. بعد دیدم که حمید مرتب دست به سینه
اش می زند و پشت دستش هم به اندازه دوریالی سیاه شده است. بعد از این که همه شام خوردند و خوابیدند، گفتم حمیدجان سینه ات چه شده؟ گفت هیچی مادر. گفتم سینه ات چه شده؟ گفت خورده به در ماشین. گفتم نه حمید راستش را بگو. گفت ما برای بازدید به جلوی منطقه رفته بودیم. چند پزشک بودیم در حالی که پیاده می رفتیم موج انفجار ما را گرفت و من زمین خوردم البته الان خوب شده است. گفتم دستت چه شده؟ گفت سه چهار شب پیش حمله شده بود و ما کلاً دو دستگاه آمبولانس بیشتر در اختیار نداشتیم که به مجروحین خون و سرم وصل کنیم و آنها را به بیمارستان اهواز بفرستیم. حدود ساعت 2 بامداد بود. خون و سرم نداشتیم و آمبولانس ها رفته بودند که از بیمارستان تجهیزات لازم را بیاورند. تنها در چادر بودم که دیدم آمبولانسی آژیرکشان به سمت چادر می آید. بیرون دویدم و دیدم جوانی در حدود 18 سال را آورده که خیلی خون از او رفته و به حالت اغماء افتاده است. هیچ چیز نداشتم سریع به گروه خونی او نگاه کردم دیدم با گروه خونی من یکی می باشد. بلافاصله از پشت دستم مقداری خون کشیدم و به این جوان تزریق کردم. در همین حین آمبولانس حاوی خون و سرم از اهواز آمد. من نیز بلافاصله به این جوان خون و سرم وصل کردم و او را به اهواز فرستادم. پس از سه چهار روز که برای گرفتن دارو و سایر وسایل مورد نیاز به اهواز رفتم، نگران این جوان بودم و سراغ او را گرفتم. گفتند که پس از عمل جراحی بهبود حاصل کرده و حالش خوب است. سراغش را گرفتم و به اتاقش رفتم و دیدم که حالش واقعاً خوب است. صورتش را بوسیدم و گفتم خوشحالم که از مرگ حتمی نجات پیدا کردی.
و بالاخره او بود که یک سال و نیم از پر بار ترین سالهای عمرش را صادقانه در غربت جنوب و در میان صحراهای سوزان خوزستان و جبهه های جنگ به هرسو دوید و بار سنگین مداوای مجروحان را بر دوش کشید و با تنی خسته و رنجور به لقاء خدایش شتافت که گوارا و شهد جانش باد. او با شهادت خونبارش به اندک پزشکانی که طبابت را با تجارت اشتباه گرفته اند نهیب زد که:


« من پزشکم. من می توانستم مثل هزاران پزشک دیگر کاخ نشین باشم و ترانه ترنم کنم و به عیش بنشینم، اما من این را نخواستم. به پوشاکم بنگرید، شنهای روان جنوب را در تار و پودش خواهید یافت. و غبار جبهه را بر مژه های چشمم خواهید یافت. عجبا بپرسید تو آنجا چه می کردی؟! این سوال را از من نکنید به مجروحان، به سینه های شکافته جوانان  و به فرق های شکسته و قلب های رنجور رزمندگان بنگرید حالا بگویید من آنجا چه می کردم. آری ای برادر من کاخ نمی خواهم. من سعادت می خواهم. من امامم را می خواهم. من مکتبم را می خواهم. من انسان شدن را می طلبم و من حسین علیه السلام را می جویم و شهادت را1

 

خاطره ای از شهید دکتر حمید رخشانی به نقل از همسر ایشان :
دانشجوی سال 4 پزشکی بود. یک روز دختر بچه ای را با خود به منزل آورد. من تعجب کردم. چون دختر بچه برای من ناشناس بود پرسیدم: این دختر کیست؟ گفت: سوار ماشین بودم که دیدم خانمی با فرزندش کنار خیابان ایستاده و دست بلند کرده است سوارش کردم. دیدم انگشتش ورم کرده و سیاه شده است. پرسیدم چرا دستت ورم کرده؟ گفت: سوزن در دستم شکسته. گفتم: چرا دستت را مداوا نمی کنی؟ گفت: پول ندارم. او را به بیمارستان بردم  تا عمل شود و دخترش را به خانه آوردم.


سخنان خواهر شهید:
به نام خدا به نام خدای شهیدان  شهیدان راه راستی شهیدان راه حق از هابیل تاکنون در همه زمانها و همه مکانها. می خواهم مدت کوتاهی را که با ایشان سپری کردم برای شما بیان کنم. با او بودن برای من دوران خیلی خوبی بود اما کوتاه بود. البته در همان مدت اندک بسیاری از خصوصیات روحی او برای من آشکار شد. حمید پسری بود که خیلی علاقه مند به تحصیل بود همانطور که خودش موفق بود آرزو داشت که دیگران هم موفق باشند. من را همیشه تشویق می کرد. جایزه هایی که برای من می گرفت، کتاب سرگذشت امامان و ائمه بود. خیلی به دین اهمیت می داد من 8 سال بیشتر نداشتم که من را به محلی برد تا قرائت قرآن را در آنجا یاد بگیرم و در این راه مرا بسیار کمک می کرد.

سخنان دکتر عباس توکلیان:
من از دوستان قدیمی شهید بزرگوار دکتر رخشانی هستم. در واقع مسئله شروع دوستی ما بازمی گردد به همان هفته های اولی که به دانشکده پزشکی در مشهد راه پیدا کردیم. در دانشکده پزشکی همان طور که می گویند آب راه خودش را پیدا می کند، بچه ها هم بلافاصله جناح بندی می شوند و هرکس در هر وضعیت روحی و اخلاقی و اعتقادی که هست دوستانش را انتخاب می کند و باید بگویم که دکتر رخشانی از اولین دوستانی بود که من در دانشگاه داشتم.
و باید بگویم، در طول 7 سال دوره پزشکی در دانشکده همیشه با هم بودیم و هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم. کلاس های درس و مطالعه را عمدتاً با همدیگر ادامه می دادیم و در کارهای تحقیقاتی هم با همدیگر بودیم. از نظر وضعیت علمی، دکتر رخشانی جزء بهترین ها در دانشکده پزشکی بود. بسیار کوشا بود. برداشت پزشکی بسیار عمیقی داشت و بسیار علاقه مند به کار پزشکی بود. یکی از نکات مثبت ایشان که باعث شده بود ما بیشتر به هم جذب بشویم، علاقه دوطرفه به کارهای علمی بود و این باعث شد رابطه بسیار قوی و عمیقی بین من و دکتر رخشانی ایجاد شود به صورتی که حتی پایان نامه دکترایمان را به صورت مشترک نوشتیم. در علم طب فرد بسیار با ارزشی بود و نمی دانم که چه حکمتی بود که دکتر شهید شد ولی اگر بود قطعاً یکی از چهره های شاخص پزشکی بعد از انقلاب می شد.
از نظر روحی و اخلاقی نکات بسیار قوی در وجود او نهفته بود. دکتر از آن افراد بسیار بسیار صمیمی بود و بسیار بسیار در دوستی صداقت داشت. در طول 8-7 سال که دکتر را می شناختم و تقریباً هر روز با هم بودیم، یک بار هم نشد که در ته دلم از او ناراحت شوم در حالی که معمولاً در دوستی ها اختلاف هایی پیش می آید که آدم ته دلش ناراحت می شود ولی برای من یکبار هم پیش نیامد که با خود بگویم دکتر باید برای ما این کار را می کرد ولی نکرد یا باید اینجور می بود ولی نبود و من تعجب می کنم چه طور این هنر را داشت که نه من بلکه اگر از همه دوستان ایشان سوال شود، خواهند گفت که چیزی جز صداقت بسیار عمیق و گذشت نداشت. و این نکته باعث شد که تقریباً تمام دوستانی که انتخاب کرده بود در طول سالها برای دکتر باقی ماندند و الآن هم همیشه بین دوستان ذکر خیر ایشان هست و امکان ندارد که اسم آن مرحوم بیاید و من برای ایشان اظهار دلتنگی نکنم و عمیقاً دلم برای ایشان تنگ نباشد.
یکسری روحیات خاص داشت. با اینکه در آن زمان جزء آن دسته از دانشجویانی بود که وضع ایشان خیلی از ما بهتر بود و وسیله ای داشت که سوار آن می شد ولی رفتارش با قشر مستضعف و محروم از همه ما بهتر بود و این باز می
گشت به محیط خانوادگی بسیار خوبی که دکتر در آن پرورش یافته بود. پدر و مادر خیلی خوب به خصوص والده ایشان که در رشدیابی شخصیت اخلاقی دکتر خیلی مؤثر بود. درباره افرادی که در طبقات پائین تر از نظر اجتماعی قرار داشتند فرم خاصی از رفتار را اعمال می کرد که همیشه ما را تحت تأثیر قرار می داد. ایشان یک رنو داشتند و من هیچ وقت یادم نمی رود وقتی که با ماشین ایشان این طرف و آن طرف می رفتیم. همیشه سر چهارراه ها افرادی به تکدی گری مشغول بودند. برداشت همیشه ما این بود که گدایی کار ناپسندی است و نباید به متکدیان توجه کرد و از این جور حرف ها ولی ایشان همیشه موکدا نظر ما را رد می کرد و می گفت: من همیشه مقداری پول خرد در این قوطی برای اینها دارم. باید شرایطی حاکم شود که فرهنگ تکدی گری از جامعه رخت بربندد ولی وقتی فرد متکدی به من نزدیک شد و دستش را دراز کرد، من چه چیز می توانم به او بگویم؟ اگر بگویم  ندارم، دروغ گفته ام و اگر نگاهش نکنم به او توهین کرده ام.

این شهید بزرگوار، همان صداقتی که در رفتار خصوصی خود با دوستان و خانواده شان داشت، دقیقاً همان را در مورد مسئولیت هایی که جنگ بر عهده ایشان گذاشته بود، از خود نشان می داد و تمام آن چیزهایی را که در آن لحظه جامعه اسلامی و جنگ تحمیلی به عنوان یک وظیفه اسلامی و اخلاقی به عهده ایشان گذاشته بود با سعه صدر و بدون چشم داشت به تشویق یا مسائل مادی به طور کامل انجام می داد. دکتر یک پزشک نظامی بود ولی جدا از مسئله نظامی گری، با یک روحیه بسیار خوب، با یک صداقت عمیق و عشقی خالص و به صورتی کاملا مؤثر در انجام امور کمک می کرد. بالاخره هم به فوز عظیم شهادت نائل شد که به نظر من این فیض نه بر حجم کاری که دکتر انجام داد بلکه بر صداقتی که در انجام وظایف داشت مترتب شد زیرا ایشان بعد از فارغ التحصیلی بیش از یک سال در منطقه نبود ولی همان زمان کوتاه را به نحوی عمل کرد که به نظر من رسید به آن درجاتی که خداوند ایشان را به سوی خود فرا خواند.

 

1- بر گرفته از متن وصیت نامه شهید

 

ارائه شده توسط گروه بهداشت درمان هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی

 

1393/11/5 1052 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
تویضیحات در موتور جستجو
شهید سرلشگر دکتر حمید رخشانی حمید در خانواده ای نسبتاً مذهبی درسال 1335 متولد شد و فرزند اول خانواده بود. دوران دبستان و دبیرستان را با موفقیت به پایان رساند و در طول تحصیل شاگردی ممتاز و نمونه بود
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015