• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
  • 29 فروردین روز ارتش و سالروز حماسه آفرینی های نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران گرامی باد.

خاطرات امیر سرتیپ ناصر محمدی فر (8)


ناصر کلتش را در آورد. خشاب پر را بیرون آورد و به استوار نشان داد. اسلحه را مسلح کرد، از ضامن خارج کرد و جلوی استوار گذاشت. صدایش را در حنجره جمع کرد و بر سر استوار کوبید:

  • اگه بزنش هستی بردار منو بزن ببینم! تو برا ما آدم شدی!... بردار منو بزن ببینم. این همه شهید دادیم که تو بیای جلوی خودی شاخ و شونه بکشی نامرد بی غیرت!

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

هنوز برای منطقه برنامه هایی داشت که فرمانده نیرو، احضارش کرد. سرتیپ حسنی سعدی، ناصر را برای فرماندهی لشکر81 کرمانشاه انتخاب کرد. ناصر حرفی نداشت. سه روز مرخصی گرفت و به لشکر 81 رفت. انگار لشکر به‌مراتب ویران‌تر از لشکر 16 بود. پادگان سرپل ذهاب را قبلاً دیده بود. آنچه از پادگان و ابهتش مانده بود، تلی از خاک بود. لشکر 81 زرهی، بزرگ‌ترین لشکر بومی ارتش با تعداد زیادی گردان بود. تیپ چهارم لشکر فاقد پادگان و مکان مانده بود. لشکر، دو توپخانه لشکری داشت و در دشت ذهاب، منطقه قصر شیرین و نفت شهر مستقر بود. ناصر از منطقه هدایت زیاد شنیده بود. هدایت، محل عبور و مرور منافقان شده بود. باید برایش فکری اساسی می‌کرد.

لشکر باید تجدید سازمان می‌شد. با هماهنگی با سرتیپ حسنی سعدی لیست دوازده نفره‌ای از فرماندهان را از سراسر کشور به لشکر فراخواند. اسکویی جانشین فرمانده لشکر بود و خیال ناصر از بابتش راحت. هر چهار نفر فرماندهان تیپ را عوض کرد. برای فرمانده گردان‌هایش هم برنامه جدیدی داشت. بعد از تحولات اولیه باید شروع به ساختن می‌کرد. کار را از پادگان سرپل ذهاب شروع کرد. سرگرم رسیدگی به کارها و برنامه ها بود که فرمانده یکی از تیپ‌ها به دفتر ناصر آمد. برای ناصر قابل قبول نبود که استواری اسلحه برداشته و فرمانده را تهدید کرده باشد. هفت نفر دژبان را برای آوردن استوار «تپه‌رشی» فرستاد. استوار را به دفتر آوردند. منتظر دیدن همین ظاهر خشن از او بود. ناصر بقیه را از دفترش بیرون فرستاد. ناصر بود و استوار تپه رشی. ناصر با همان صدای خش دار به استوار گفت:

  • فرمانده تیپ را تهدید می‌کنی؟!
  • صدای استوار نمی‌لرزید. محکم حرف می زد.
  • آره

ناصر کلتش را در آورد. خشاب پر را بیرون آورد و به استوار نشان داد. اسلحه را مسلح کرد، از ضامن خارج کرد و جلوی استوار گذاشت. صدایش را در حنجره جمع کرد و بر سر استوار کوبید:

  • اگه بزنش هستی بردار منو بزن ببینم! تو برا ما آدم شدی!... بردار منو بزن ببینم. این همه شهید دادیم که تو بیای جلوی خودی شاخ و شونه بکشی نامرد بی غیرت!

ناصر به زبان تپه رشی، با تحکم و ناسزا، حسابی از خجالتش در آمد.

سکوت بود که بینشان حاکم شد. ناگهان صدای هق هق گریه تپه رشی بلند شد. ناصر باز هم سکوت کرد. بدون هیچ تنبیهی تپه رشی را به یگانش فرستاد. چند روز از ماجرای استوار گذشت. گزارش دادند که تپه رشی هر شب برای گشت می‌رود و معبر باز می کند. با سربه راه شدن تپه رشی بقیه نیروهای بی انظباط هم خودشان را جمع‌وجور کردند. به گوشش رسید که بعد از این ماجرا به ناصر «شیش لول بند» معروف شده است. چندان مهم نبود. لشکر باید سرو سامان می‌گرفت. لشکری که سنگ روی سنگش بند نبود.

نوبت به تجهیزات رسیده بود. گردان واکنش سریع را با نفربرهای ام 113 که در گردان بلا استفاده مانده بود، تشکیل داد. تمام تجهیزات گردان را با همان پنجاه دستگاه نفربر حمل می کردند. روی تعدادی از نفربرها خمپاره‌انداز سوار کردند و بر تعدادی هم موشک تاو مستقر شد. تعدادی برای حمل کاتیوشا در نظر گرفته شد و روی همه نفربر ها مسلسل قرار گرفت. گردان راه افتاد. گردان تکاور را هم با کمک سروان نوری سر و سامان دادند. همان روزها منافقان در منطقه، جولان دادن هایشان را از سر گرفته بودند و از لشکرها اسیر می گرفتند و دزدی می کردند. ناصر باید فکری می کرد. اولین دستور برای فرمانده گردان ها و گروهان ها بود. همه باید شب را با لباس نظامی و کلت به کمر، به حالت آماده باش می خوابیدند. نباید کسی غفلت می کرد. روزها را آزاد کرده و اجازه استراحت می داد.

 یکی از همان شب ها با اسکویی شام را در سنگر خوردند و اسکویی برای خواب به اتاق کناری رفت. بعد از ساعت 0200 شب ناصر آجودانش، ستوان محمدی، را بیدار کرد. بدون سر و صدا هردو با لباس مبدل سوار جیپ شده و در قالب پیک نامه رسان به میان لشکر رفتند. مشکل نداستن اسم شب را هم با حرف زدن به زبان ترکی و چانه زدن با سرباز به هر گرفتاری که بود، حل کردند. تا منطقه «ریجاب» پیش رفتند تا به خط رسیدند. آخرین پست بازرسی بود. ناصر به سرباز گفت که از گردان برای فرمانده گروهان نامه آورده است. سرباز ترک زبان نگذاشت رد شوند. ناصر با زبان ترکی سرباز را قانع کرد که بگذارد رد بشوند. به سنگر فرمانده گروهان رسیدند. ناصر، فرمانده گروهان را بدون لباس نظامی داخل پشه بند و در اوج خواب دید. خونش به جوش آمد. کلت را روی شقیقه فرمانده گروهان گذاشت. تمام خشمش را جمع کرد و گفت:

  • پدر سوخته! من منافقم. تکون نخور. تکون بخوری ماشه رو می چکونم.

فرمانده گروهان زبانش بند آمد و به لکنت افتاد. ناصر به خودش آمد که باید این افسر هم مثل آن سرباز نگهبان در چند سال پیش، لال شود. با خودش گفت اگر خودم را معرفی کنم که بیشتر می ترسد. دل به دریا زد. فریاد کشید و خودش را معرفی کرد. فرمانده گروهانی که خودش را در آن وضعیت خوابیده و نامرتب مقابل فرمانده لشکر دید، تا مرز سکته کردن پیش رفت. ناصر به تلفن اشاره کرد و گفت:

  • به فرمانده گردان زنگ بزن و بگو منافق ها اومدن و ما را محاصره کردن. به داد ما برسین!

فرمانده گروهان جملات ناصر را یک به یک پشت تلفن برای رده بالاترش تکرار کرد. تلفن که تمام شد، ناصر سیم را قطع کرد و منتظر عکس العمل گردان ماند. نگهبان گروهان خبر آورد که گردان حرکت کرده و به طرف گروهان می آید. ناصر دستور شلیک آر.پی.چی داد. ستوان محمدی دست ناصر را گرفت و خواهش کرد این کار را نکنند.

صدای غرش تانک های یگان های احتیاط بود که به سمت گروهان می آمد. سرهنگ سید جلالی، رئیس رکن سوم تیپ، سوار بر اولین تانک به سرعت می آمد.

از یک طرف گردان برای حفظ گروهانش در حرکت بود و از یک طرف یگان احتیاط تیپ با تانک هایش راه افتاده بود. ناصر صبر کرد تا به گردنه ریجاب برسند.

اسکویی هم همراه با فرمانده گردان تکاور، سروان نوری، از پادگان راه افتاده و به ریجاب رسیده بود. گردان تکاور حالت رزمی گرفته و سرهنگ هدایتی، فرمانده توپخانه لشکر، توپ ها را آماده شلیک کرده بود. اسکویی بالای ریجاب بود که داد و فریاد ستوان محمدی، آجودان ناصر را شنید. مطمئن نبود درست شنیده باشد. محمدی بود. خودش بود. اسکویی دستورات را لغو کرد. نزدیک تر آمد. ناصر را شناخت. نمی دانست از ناصر عصبانی باشد یا بخندد. به پادگان برگشتند. خبر بین لشکر پیچیده بود. بعد از آن هیچ فرمانده ای نبود که شب تا صبح پلک‌هایش را به هم بگذرد. ناصر برای نگه داشتن نیروها و حفظ زمینش چاره ای نداشت. باید مراقبت هایش را بیشتر می‌کرد.

بیشتر از شصت روز بود که مرخصی نرفته و در منطقه بود. با سه روز مرخصی اش موافقت شد. خستگی بود و دلتنگی دو ماه ندیدن همسر و بچه ها که او را در طول راه با خود می برد. به تهران رسید. نیم ساعتی تا خانه راه داشت که بی سیم زدند. اسکویی بود. سرهنگ حسنی سعدی دستور برگشت ناصر به لشکر را داده بود . نمی شد در تهران بماند. تا در خانه رفت. نمی دانست به اهل خانه چه بگوید! پشت در ایستاد و زنگ را زد. بچه های قد و نیم قدش دور پاهای بابا حلقه زده و از سروکولش بالا رفتند. ناصر ایستاد. اعظم عقب رفت و منتظر ورود همسر به خانه ماند. ناصر، مِن مِن کرد و همان جا ایستاد. اعظم پرسید:

  • چرا پوتین هاتو در نمی آری؟
  • ... باید برگردم. فقط اومدم ببینمتون!

اعظم سکوت کرد. ناصر صورت زن را به دنبال چروک های اخم و نارضایتی کاوید. هیچ نبود. بچه ها از سر و گردن پدر پایین نمی آمدند. اعظم بچه ها را از ناصر جدا کرد و با شکلات و آب نبات مشغول کرد. بچه ها که فهمیده بودند که پدر قصد ماندن ندارد، کوتاه نمی آمدند. اعظم به ناصر اشاره کرد که برود. ناصر نایستاد، چیزی هم نگفت و برگشت. صدای گریه بچه ها می آمد. ناصر به اعظم فکر کرد باید کدام مدال را به او می دادند! به لشکر برگشت. دلش فشرده می شد. چاره ای نبود. دستور، دستور است. عملیات محرمانه ای در راه بود. ناصر از قبل خبر داشت. دو سه روزی از برگشتش به منطقه گذشت که دستور لغو عملیات صادر شد.

ناصر، برنامه بازدید گذاشت. زمان بازدید تیپ 3 را به سرهنگ پاکچهر خبر دادند. گردان مهندسی، معبر باز می‌کرد و ناصر با اسکویی برای بازدید منطقه راهی شد. سه دوست و هم‌دوره باهم همراه بودند. ناصر راضی بود. به میدان مین نزدیک شدند. ناصر می خواست با دست خودش به نیروها پاداشی بدهد. از ماشین پیاده شد. پاکچهر، اسکویی و ستوان محمدی هم از ماشین پیاده شدند و کنار جاده آسفالت ایستادند. اسکویی به پاک بودن منطقه مطمئن نبود. پاکچهر با خنده گفت:

  • حالا دیگه به ما اطمینان نداری!

و خودش جلو بقیه راه افتاد. ناصر وسط بود و اسکویی پشت سرشان. ستوان محمدی، نفر آخر بود. میان راه بودند که ناصر برگشت و به اسکویی گفت:

  • پول همراهته؟

ستوان محمدی بلند گفت:

  • من همراهم هست.

اسکویی هنوز جوابی نداده بود که ستوان محمدی از او رد شد و به ناصر رسید. هنوز قدم ستوان محمدی بر زمین نرسیده بود که هر چهار نفر میان زمین و آسمان بودند. خاک و دود غلیظ بلند شد و پایی بر زمین افتاد. مین والمرا منفجر و پای ستوان محمدی جدا شد. هیچ کدام نفهمیدند چه بر سرشان می گذرد. آمبولانس رسید. فرمانده لشکر، جانشین لشکر، فرمانده تیپ و آجودان را سوار کردند. ناصر و پاکچهر حس می کردند بهتر از دو نفر دیگر هستند و خودشان سوار شدند. ستوان محمدی بی هوش افتاده بود و اسکویی هم حال بدی داشت. پاکچهر و ناصر جلوی آمبولانس نشسته بودند. پاکچهر به لرزه افتاده بود. از زخم های دست، صورت و پهلوهایشان خون زیادی رفته بود.

بینایی چشم ناصر مرتب کمتر می شد تا اینکه احساس کرد دیدش را به طور کلی ازدست‌داده است. چشم ها را بست. به چادر بهداری رسیدند. کیسه های خون را به هر دو وصل کرده و با هوانیروز کرمانشاه تماس گرفتند. بالگرد رسید. اسکویی با ناصر نرفت. فکر کرد فرمانده لشکر و جانشین هردو از لشکر دور بمانند، جو به هم می ریزد. ناصر را به کرمانشاه بردند. استاندار کرمانشاه که از طریق سلسله مراتب خبر را به رئیس جمهور رسانده بود، برای دیدن ناصر آمد. سرتیپ حسنی سعدی با شنیدن خبر مجروحیت ناصر، هواپیمای جت فالکون نیرو را برای انتقال ناصر و همراهانش به کرمانشاه فرستاد. سوار جت شده بودند و ناصر درد زیادی داشت. به زمانی که خبر نابینا شدندش را بدهند، فکر می کرد. آماده می شد که بپذیرد. صدایی آشنا او را به خود آورد. صدا را می‌شناخت. سردار مرتضی قربانی، فرمانده سپاه کرمانشاه بود. یک هفته پیش که خبر دعوت شدن فرماندهان عراقی بدون هماهنگی او در مرز خسروی که حوزه استحفاظی اش بود به ناصر رسید، خون جلوی چشمش را گرفته بود. با مرتضی درگیر شده بود. یادش نمی آمد چه گفته و چه شنیده است ولی حالا انتظار نداشت مرتضی را در هواپیما بالای سرش ببیند. مرتضی پیشانی ناصر را بوسید. حس عمیقی بینشان جریان داشت.

ناصر را ابتدا برای وضع چشم هایش به بیمارستان 504 بردند. چشم هایش را شستشو دادند. خطر نابینایی رفع شده بود که متوجه حضور دو نفر با لباس شخصی شد. نمایندگان اعزامی از سوی رئیس جمهور، آماده اعزام ناصر برای مداوا به خارج از کشور بودند. ناصر ترجیح داد درمانش را در بیمارستان خانواده ارتش ادامه بدهد. روزهای سختی را می گذراند. از درد به خودش می پیچید. ترکش های پلاستیکی در عکس های رادیولوژی دیده نمی‌شدند. دکترها گفته بودند باید صبر کند تا ترکش ها عفونت کنند تا جایشان پیدا شود و بتوان آنها را از بدن خارج کرد. مسکّن ها آرامش نمی کرد. دست آخر در اتاق عمل تعدادی از ترکش های عفونت کرده را در آوردند. دوره نقاهت طولانی را نگذراند و زودتر از موعد به لشکر برگشت.   

منبع: ایل؛ ارتش؛ ایران، صادق نیا، محسن، 1394، سوره سبز، تهران

1397/7/18 11:10:1 22 0
قسمت ارائه دهنده: مدیریت تولید محتوا
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
ناصر کلتش را در آورد. خشاب پر را بیرون آورد و به استوار نشان داد. اسلحه را مسلح کرد، از ضامن خارج کرد و جلوی استوار گذاشت. صدایش را در حنجره جمع کرد و بر سر استوار کوبید:
نظرات ارسالی
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015