• ارتش کلمه ی طیبه است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • ارتش جمهوری اسلامی ايران تنها ارتشی است كه در خدمت مردم و منافع ملی است و اعتقادات و احساسات بدنه و فرماندهان آن نيز همانند آحاد مردم است. (فرمانده معظم كل قوا)
  • اساس استقلال مملكت بر ارتش است؛ بر نيروهاى زمينى و هوايى ودریائی است؛ لكن ارتشى كه متكى به ملت باشد. (امام خميني-ره)
  • وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهدِیَّنَهُم سُبُلَنَا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحُسِنِینَ (قرآن کریم، سوره مبارکه عنکبوت، آیه شریفه 69)
  • ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم. (امام خمینی - ره)
  • چرائی های جنگ تحمیلی و پاسخ به پرسشهای شما در خصوص دفاع مقدس در قسمت پرسش از شما، پاسخ از ما.
  • ارتش ما پشتوانه ملت ماست؛ ارتش ما ضامن استقلال كشور ماست. (امام خميني-ره)
  • «رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید»، جملۀ منتخب مردم از بیانات سال94 مقام معظم رهبری(ایسنا)
ارتش و دفاع مقدس از دیدگاه ولایت
صوت و تصویر
قطعنامه ها
کتاب های آموزش معارف جنگ
آمار بازدید

در کمین گل سرخ


بخش بیست و چهارم:

هشت فروند بالگرد214، از پادگان هوانیروز همدان آمدند و یکی پس از دیگری به زمین نشستند. سرگرد مأموریت آنها را ابلاغ کرد. نیروها از زیر قرآن رد شدند و در پرنده ها جای گرفتند. آن گاه او به طرف اولین بالگرد رفت و در میان گروهی از بچه های سپاه نشست.

جنگ تحمیلی،دفاع مقدس،ارتش،هیئت معارف جنگ،شهید صیاد شیرازی،جنگ ایران و عراق،جنگ

به دستورش بالگرد بلند شد و از روی ارتفاعات پوشیده از برف گذشت و به گردنۀ صلوات آباد رسید. دو ارتفاع در شمال و جنوب گردنه دیده می شد. سرگرد گفت: باید بر روی ارتفاع شمالی فرود آیند.

پرنده چند بار روی آن دور زد تا توانست، جای مناسبی برای هلی برن نیروها پیدا کند. هنگامی که نیروها پایین پریدند، باد شدید و سوز سرما نخستین استقبال کنندگانشان بود و سپس تیرهایی که از همه سو شروع به باریدن گرفت.

نیروها روی برف خیز رفتند و به پاسخ گویی دشمن پرداختند تا بالگردهای دیگر بتوانند نیروهایشان را پیاده کنند.  با آمدن گلوله های توپخانۀ تیپ، دشمن عقب نشست و درگیری موقتاً فروکش کرد.

گروه ها به طرف اهدافشان پیش رفتند. سرگرد به زودی متوجه ناهماهنگی و بی نظمی بعضی از آنان شد، اما دیگر خیلی دیر بود و او در آن لحظه به همه دسترسی نداشت، زیرا بعضی از گروه ها بی سیم نداشتند و در آن سوز و سرما صدای او به آنها نمی رسید که تند به طرف هدفشان می تاختند. بعضی گروه ها هم کند بودند و چه بسا بی انگیزه.

ستون به معبر باریکی رسید. آن قدر تنگ و باریک که تنها یک نفر می توانست از آن عبور کند. پاها از حرکت ایستاد. برادر شاه حسینی که در سر ستون بود راه افتاد، اما هنوز چند قدمی بر نداشته بود که تیری به میان پیشانیش نشست و او به زمین افتاد. آه از نهاد سرگرد بلند شد. نخستین بار بود که این چنین از نزدیک شاهد در خون غلتیدن یکی از یارانش بود.

نفر دوم، برادر جعفری از دیگر نیروهای سپاه بود که او هم در کنار شهید اول نقش زمین شد. جای درنگ نبود سرگرد گفت: حرکت کنند. اما با مجروح شدن چند نفر دیگر ستون در جای خود میخ کوب شد. سرگرد گفت: «واینستید، ایستادن، خطرش بیش تر از رفتن است.»

اما کسی حرکت نکرد. گویی کسی سخنان او را نمی شنید. وقتی از آنان ناامید شد خودش جلو رفت. پیش از این که راه بیفتد، گلولۀ تیرباری در بغلش به دیوارۀ صخره خورد و تکه های سنگ و گل را به صورتش کوبید. تصمیم گرفت از سمت دیگری راه بیفتد، اما فهمید تک تیراندازهای دشمن از همه طرف به آن معبر تسلط دارند و با تفنگ های دوربین دار هر جنبنده ای را می زنند. عرق سرد بر پیشانیش نشست و سعی کرد در برابر دیدگان ناامید نیروهایش خود را کنترل کند و به دنبال راه چاره ای باشد. که ناگهان شنید:

-الله اکبر! یا علی!

درجه دار جوانی با این فریاد به طرف تنگه دوید اما در میانۀ راه تیر به پایش خورد و به زمین افتاد ولی شجاعت او خون ها را به جوش آورد و همۀ نیروها با فریاد تکبیر به طرف او دویدند و بی توجه به بارش تیرهای دشمن از معبر گذشتند و به سوی سنگر های دشمن آتش گشودند.

علی که به وجد آمده بود، از پشت پرده های اشک شوق، موفق شد مواضع دشمن را دیده بانی کند و مختصات آن را به توپخانه اعلام کند. لحظات بعد گلوله های155 م م بر سر دشمن باریدند. ناگهان سر و صدای یکی از گروه ها از پشت بی سیم شنیده شد: «جناب سرگرد، پس چرا ما را می زنید؟»

با تعجب پرسید: «شما مگر کجایید؟»

-ما به هدف رسیده ایم.

«خیلی تعجب کردم . چون نیروهای دشمن هنوز در جلوی ما بودند، ولی آنها می گفتند به هدف رسیده اند. تازه فهمیدم که یکی از گروه های سپاه را ما فراموش کرده ایم و از دستمان در رفته اند. طوری که حتی ضد انقلاب هم  متوجه آنها نشده بود و آنها توانسته بودند از بغل سنگر های دشمن رد شوند و از پشت سر آنها بیرون بیایند. خودشان بعد از این که رسیده بودند، فهمیده بودند که چکار مهمی کرده اند!

ضد انقلاب وقتی فهمید در محاصره است، چاره ای نداشت جز این که فرار کند. در واقع این محاصره، کار خدا بود نه ما.»

و بدین گونه بعد از ساعت ها نبرد، ارتفاعات و گردنۀ حساس صلوات آباد آزاد شد و تا عصر، نیروهای عمل کننده از همه سو در آنجا به هم رسیدند والحاق صورت گرفت. آن روز هجدهم اردیبهشت ماه بود.

شب را نیروهای عمل کننده در همان جا ماندند. باد زوزه می کشید و سرما بیداد می کرد و سرگرد علی صیاد شیرازی، آن شب تا صبح در حالی که پتویی به خود پیچیده بود، به سنگر های نگهبانان سر کشید و به فردا اندیشید که باید ستونی از واحد های زرهی و تجهیزات نظامی به سوی شهر روانه می شد.

 آیا دشمن واقعاً سرکوب شده بود و احتمال آن نبود آن حادثه ای که بیست روز پیش برای ستون شهید سرهنگ نصرت زاد اتفاق افتاده بود، باز هم پیش آید؟ آن وقت مأموریت او در همان آغاز با شکست تمام نمی شد؟ آیا ممکن بود رئیس جمهور در میان آن همه سرهنگان مجرب، به برنامه های یک افسر تازه به درجۀ سرگردی رسیده، اعتماد کند؟...

و صبح، او در سر ستون در اولین نفر بر نشست و کاروان حرکت کرد. از گردنه گذشت و به سوی روستای صلوات آباد سرآزیر شد که او دید، مردمان زیادی از مرد و زن در کنار جاده ایستاده اند. نگرانی در جان ها رخنه کرد. آیا باز توطئه ای در کار است؟

این گونه نبود، بلکه مردم روستا و پناهدگان شهری به پیشواز لشگر اسلام آمده بودند. شادی می کردند و احساسات خود را با سرودهای محلی و شعارهای انقلابی ابراز می نمودند.

کاروان ایستاد. ریش سفید ده چند قدم  جلو آمد. به زحمت فارسی حرف می زد، اما هیجاناتش و اشک شوقی که از چشمانش جاری بود، ترجمان سخن دلش بود. او آن روز از ظلم های ضد انقلاب گفت و از وضع بد معیشت مردم روستا و مهمانانشان که از شهر پناه آورده بودند، گزارش داد و در خواست کمک کرد.

فرمانده تیپ به او قول داد که به زودی به آنان سوخت، آرد و دیگر مایحتاجشان را خواهد رساند. و ستون در میان بدرقۀ مردم حرکت کرد. حدود ظهر بود که سیلوی سنندج دیده شد و تیپ در کنار رودخانۀ قشلاق اتراق کرد و این گونه محاصرۀ شهر کامل شد.

خبر رسیدن قدرتمندانۀ تیپ3 لشگر16 قزوین با تجهیزاتش به ورودی شهر لرزه بر اندام دشمن انداخت و کارش را تمام شده تلقی کرد و این چنین نیز بود. سرگرد صیاد لابد برای این که فرصت فرار به جنایت کاران ندهد، به فرمانده تیپ دستور داد؛ از سمت شمال به طرف جادۀ آسفالتۀ سقز به سنندج، گسترش پیدا کنند زیرا که دشمن از آنجا می توانست با خارج ارتباط داشته باشد.

سرهنگ نپذیرفت و ضمن عذر خواهی از سرگرد، گفت: «مأموریت ما تا همین جا بود. یعنی تأمین جاده و گردنۀ صلوات آباد. ما با تمام ارادتی که به شما داریم اما در این گونه موارد باید سلسله مراتب رعایت شود و هر دستور غیر از مأموریتمان، باید از فرمانده لشگر به ما ابلاغ شود.»

تا دستور فرمانده لشگر ابلاغ شود، سه روز وقت گرفت.

صبح بود، یک صبح زیبای بهاری. و سنندج، شهر هزار چشمه خسته و مجروح، به استقبال کسانی ایستاده بود که با خود بهار را ارمغان می آوردند!

 منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

1395/12/15 11:17:2 108 0
قسمت ارائه دهنده: پایگاه اطلاع رسانی
برای عضویت درکانال سایت هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی اینجا کلیک کنید
تویضیحات در موتور جستجو
هشت فروند بالگرد214، از پادگان هوانیروز همدان آمدند و یکی پس از دیگری به زمین نشستند. سرگرد مأموریت آنها را ابلاغ کرد. نیروها از زیر قرآن رد شدند و در پرنده ها جای گرفتند. آن گاه او به طرف اولین بالگرد رفت و در میان گروهی از بچه های سپاه نشست.
نظر شما






Retype the CAPTCHA code from the image
Change the CAPTCHA codeSpeak the CAPTCHA code
 


4
>
تهران انتهای اتوبان ارتش خیابان برادران شهید شاهمرادی صندق پستی: 554-19575 - کدپستی: 1676653517
02122979698
Info@maarefjang.ir
پیام کوتاه هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
300040004620
نرم افزار اندروید هیئت معارف جنگ
در این نرم افزار در بخش معارف جنگ عملیاتهای دوران دفاع مقدس همراه با نقشه هر عملیات و به تفکیک از سال اول تا سال هشتم جنگ قابل مشاهده می باشد.
هیئت معارف جنگ را در شبکه های اجتمایی دنبال کنید
کلیه حقوق قانونی این سایت متعلق به هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.

انتشار مقالات و مطالب در این پایگاه به منزله تائید تمام و کمال آنها نبوده، بلکه مطالب منعکس کننده نظرات نویسندگان آنها می باشد.

maarefjang @ 2015